چرا مردم بیشتر اوقات در فانتزیهای خود میمانند بدون اینکه به آنها عمل کنند؟ پاسخ این پرسش، نخستین گام را درک «جایگاه» فانتزی در معماری ذهن برمیدارد. الیزابت اسپیلیوس در مقالهی خود با ارجاع به فروید و ملانی کلاین نشان میدهد که این دو نظریهپرداز، تعریف بسیار متفاوتی از اینکه فانتزی در کجای سیستم ذهن جای میگیرد، ارائه میدهند.
آرش سلطان بگلو؛ چرا مردم بیشتر اوقات در فانتزیهای خود میمانند بدون اینکه به آنها عمل کنند؟ پاسخ این پرسش، نخستین گام را درک «جایگاه» فانتزی در معماری ذهن برمیدارد. الیزابت اسپیلیوس در مقالهی خود با ارجاع به فروید و ملانی کلاین نشان میدهد که این دو نظریهپرداز، تعریف بسیار متفاوتی از اینکه فانتزی در کجای سیستم ذهن جای میگیرد، ارائه میدهند.
از منظر فروید: فانتزی به عنوان مشتقِ آرزوی ناهشیار
در سنت اصلی فروید، ذهن به سه سیستم تقسیم میشود: ناهشیار، پیشهشیار و هشیار. دو نوع فرایند بر این سیستمها حاکم است: فرایند ثانویه که همان تفکر منطقی روزمره است، و فرایند اولیه که ویژهی سیستم ناهشیار بوده و در آن اضداد با هم برابر میشوند، هیچ «نه» و هیچ حسی از زمان وجود ندارد.
از این منظر، فانتزی در درجهی اول یک «فعالیت تحقق آرزو» است که در صورت ناکامی یک خواستهی غریزی (جنسی یا پرخاشگرانه) رشد پیدا میکند. واحد زیربنایی سیستم ناهشیار نزد فروید، خود فانتزی نیست، بلکه «آرزوی ناهشیار» است. فانتزیها و رویاها هر دو مشتقات تغییریافتهی این آرزوها محسوب میشوند؛ با این تفاوت که رویاها عمدتاً در خواب شکل میگیرند و فانتزیها میتوانند در بیداری نیز وجود داشته باشند.
اما مهمترین نکته دربارهی جایگاه فانتزی این است: بسته به اینکه فانتزی در کدام سیستم ذهن ساکن شود، سرنوشت متفاوتی پیدا میکند. اگر فانتزی در سیستم هشیار یا پیشهشیار شکل بگیرد، به صورت رویاپردازیهای روزانه درمیآید که از منطق فرایند ثانویه تبعیت میکنند و شخص نسبت به آنها آگاهی نسبی دارد.اما اگر این فانتزیها واپسرانده شوند و به سیستم ناهشیار راه یابند، در آنجا تحت قوانین فرایند اولیه قرار میگیرند: به صورت پنهانی تکثیر میشوند، از خاطرات قابل تمیز نیستند، و ممکن است به رویاها، علائم روانرنجور، اعمال سمپتوماتیک یا سایر مشتقات رانه تبدیل شوند.
پس چرا مردم در فانـتزی میمانند بدون عمل؟ از نظر فروید، وقتی یک فانتزی در سیستم هشیار یا پیشهشیار شکل میگیرد، خودِ آن فانتزی تحقق نسبی و نمادین آرزوی ناهشیار است و دیگر نیازی به کنش بیرونی احساس نمیشود. از سوی دیگر، اگر فانـتزی به ناهشیار رانده شود، دیگر تابع منطق خطی زمان و مکان نیست و «کنش» در جهان بیرون، نیازمند فرایند ثانویه و اصل واقعیت است ، در حالی که فانـتزی ناهشیار در قلمرویی ساکن است که در آن «زمان» معنا ندارد و لذت بدون تأخیر به دست میآید.
بنابراین ماندن در فانـتزی، هم از نظر اقتصادی (صرفهجویی در انرژی روانی) و هم از نظر ساختاری (محافظت در برابر ناکامیهای واقعیت) برای ذهن مقرون به صرفهتر از تبدیل فانتزی به کنش است.
از منظر ملانی کلاین: فانتزی به عنوان محتوای اولیه و همیشگی ذهن
ملانی کلاین تعریفی بنیادین متفاوت ارائه میدهد. از نظر او، فانـتزی نه یک مشتق ثانویه از آرزو، بلکه خود محتوای اولیه و همیشگی سیستم ناهشیار است. اسپیلیوس به روشنی این تفاوت را صورتبندی میکند: از نظر فروید، محرک اصلی «آرزوی ناهشیار» است و فانـتزی یکی از مشتقات آن؛ از نظر کلاین، محرک اصلی خود «فانـتزی ناهشیار» است و رویاها و سایر پدیدههای روانی، تبدیلشدهی آن هستند.
کلاین معتقد است فانـتزی یک فعالیت ذهنی اساسی است که از بدو تولد، به شکلی ابتدایی، آغاز میشود و تا پایان عمر به صورت جریانی مستمر ادامه مییابد. سوزان آیزاک، همکار کلاین، فانـتزی را «بازنمایی روانی یک رانه غریزی» تعریف میکند. به این معنا، هر تکانه، هر احساس بدنی، هر رانه، بلافاصله در قالب یک فانتزی ناهشیار بازنمایی میشود. نه اینکه ابتدا رانهای باشد و بعد فانـتزی از آن ساخته شود؛ بلکه رانه و فانـتزی از ابتدا با هم و به شکل توأمان تجربه میشوند.
یکی از تفاوتهای کلیدی کلاین با فروید در این است که او تمایز دقیق فروید بین سیستم ناهشیار و پیشهشیار و نیز بین فرایند اولیه و ثانویه را چندان ضروری نمیداند. به اعتقاد کلاین و آیزاک، فانتزیها میتوانند هم مطابق با فرایند اولیه و هم مطابق با فرایند ثانویه شکل بگیرند؛ در واقع این دو نوع تفکر در زندگی روانی روزمره چنان در هم آمیختهاند که تفکیک دقیق آنها اغلب ممکن نیست.
از نظر کلاین، فانتزیهای ناهشیار به شدت با تجربهی بدنی گره خوردهاند. نوزاد گرسنگی را نه صرفاً یک احساس جسمی، بلکه به عنوان رابطهای با یک «ابژهی بد» در درون خود تجربه میکند که قصد آسیب رساندن به او را دارد. برعکس، تجربهی سیری و گرما، به عنوان رابطه با یک «ابژهی خوب» در شکم بازنمایی میشود.
این ابژههای درونی (مادر خوب، مادر بد، سلف خوب، سلف بد) از طریق مکانیسمهای درونفکنی و فرافکنی ساخته میشوند و دنیای درونی پیچیدهای را پدید میآورند که هرچند از نظر مادی «تخیلی» است، اما برای فرد «واقعیت روانی» دارد و رفتار او را تعیین میکند.
پس چرا مردم در فانـتزی میمانند بدون عمل؟ از نظر کلاین، خودِفانـتزی صحنهی اصلی زندگی روانی است. مردم به این دلیل در فانتزی میمانند که اساساً هیچ راه دیگری برای زیستن در جهان درونی ندارند. کنش بیرونی تنها یکی از اشکال ابراز فانتزی است، نه جایگزینی برای آن.
| ¤ بیشتر بخوانید:
• رازهای شخصیت تو در ۶۰ سوال؛ با تست معروف NEO خودت را از نو کشف کن • جان بالبی چگونه یکی از مهمترین رازهای روان انسان را کشف کرد؟ |
یک فرد میتواند یک فانتزی پرخاشگرانه را به صورت کنش درآورد، اما میتواند همان فانتزی را در درون خود، از طریق فرافکنی یا درونفکنی، مدیریت کند بدون اینکه نیاز به کنش بیرونی داشته باشد. در واقع، ماندن در فانتزی نه نشانهی ضعف یا گریز، بلکه خود شکلی از کار روانی است کاری که ذهن از بدو تولد برای معنا بخشیدن به محرکهای بدنی و عاطفی انجام میدهد.
حکایت فانتزی محبوس: روشن شدن تفاوت از طریق مثال آقای H
متن مقاله موردی از «آقای H» را گزارش میکند که در دو جلسهی تحلیلی، فانـتزی های تخریبی او عمدتاً در رویاها و در رابطهی انتقالی با تحلیلگر ظاهر شد، نه در کنش مستقیم بیرونی. در رویای اول، مادهای سفید و ناشناس وجود دارد که او محکوم است برای همیشه آن را بخورد بدون اینکه بداند چیست. در رویای دوم، یک پلاک وجود دارد که او باید کشف کند چیست تا بتواند آن را فراموش کند.
از منظر فروید، مادهی سفید بیمزه نشانهی تغلیظ و جابهجایی یک آرزوی ناهشیار (احتمالاً مرتبط با حمله به سینهی مادر) است. این فانتزی در سیستم ناهشیار جای دارد و به دلیل ماهیت تهدیدآمیز خود، نتوانسته به هشیاری راه یابد. از آنجا که فرایند اولیه در ناهشیار حاکم است، این فانـتزی به شکل متناقضی (هم خوردن هم مجازات، هم مادهی مغذی هم مادهی بیمزه) ظاهر میشود. آقای H به جای عمل به این فانـتزی، در آن «مانده» است زیرا عمل نیازمند آگاهی و فرایند ثانویه است، در حالی که او از محتوای فانـتزی بیخبر است و فقط از طریق رویا و اضطراب با آن ارتباط دارد.
از منظر کلاین، این فانـتزی اصلاً مشتق از یک آرزوی جداگانه نیست؛ بلکه خود محتوای اولیهی ذهن ناهشیار او را تشکیل میدهد. مادهی سفید نه نماد سینه، که در سطح ناهشیار خودِ سینهی مادر است سینهای که در فانـتزی تخریب شده و به مادهای بیمزه و سفید (بدون خون، بدون رنگ، بدون زندگی) تبدیل گردیده است.
آقای H در فانـتزی میماند نه به این دلیل که از عمل میترسد، بلکه به این دلیل که خود فانـتزی (حمله به سینه، تخریب ابژهی خوب) صحنهی اصلی درام روانی اوست. کنش بیرونی برای او غیرضروری است، زیرا تمام تخریب و مجازات در درون، در رابطه با ابژههای درونی، جریان دارد. همانطور که خود او در جلسه میگوید: «و همه اینها بدون اینکه شخصی در مورد آن چیزی بداند در جریان هستند» یعنی فانتزی در خاموشی و پنهانی ناهشیار، بدون نیاز به کنش آشکار، به کار خود ادامه میدهد.
به طور خلاصه، از منظر فروید، مردم در فانـتزی میمانند بدون عمل، زیرا فانتزی در سیستم هشیار/پیشهشیار خودِ تحقق نسبی آرزوست و در سیستم ناهشیار تابع فرایند اولیهای است که در آن زمان و کنش خطی معنا ندارد.
از منظر کلاین، مردم در فانتزی میمانند، زیرا فانتزی نه یک مشتق، بلکه خود بافت اصلی ذهن از بدو تولد است. جهان درونی و ابژههای درونی، صحنهای فراهم میکنند که در آن تمام درامهای عشق، نفرت، تخریب و ترمیم، بدون نیاز به کنش بیرونی، اجرا میشوند. در هر دو دیدگاه، «ماندن در فانتزی» نه یک نقص، بلکه ویژگی ساختاری ذهن انسان است.
“Freud and Klein on the Concept of Fantasy”
انتهای مطلب