واپسرانی صرفاً حذف یک بازنمایی از آگاهی نیست، بلکه فرایندی پویاست که توزیع سرمایهگذاری روانی، مرز میان نظامهای روانی و سرنوشت سائق را دگرگون میکند؛ فرایندی که در اشکال مختلف نوروز، از اضطراب و فوبیا تا نشانههای تبدیلی و سازمان وسواسی، صورتهای متفاوتی به خود میگیرد.
واپسرانی بهمثابه فرایندی میان نظامهای روانی
اگر واپسرانی را صرفاً حذف یک محتوا از آگاهی بدانیم، بخش مهمی از منطق درونی آن را از دست خواهیم داد. واپسرانی در سطح دقیقتر، فرایندی پویاست که در مرز میان نظامهای روانی عمل میکند و در آن، رابطه یک بازنمایی با انرژی روانیِ سرمایهگذاریشده بر آن تغییر مییابد. از این منظر، پرسش اصلی دیگر فقط این نیست که یک اندیشه چگونه از آگاهی کنار گذاشته میشود، بلکه باید پرسید چه چیزی از آن اندیشه پس گرفته میشود، چه چیزی در ناخودآگاه باقی میماند و چه نیرویی مانع بازگشت مجدد آن به نظام پیشآگاهانه و آگاهانه میشود.
یک بازنمایی واپسراندهشده در نظام ناخودآگاه همچنان فعال باقی میماند. بنابراین نمیتوان فرض کرد که واپسرانی با تخلیه کامل انرژی روانی از آن بازنمایی همراه است. اگر بازنمایی پس از واپسرانی همچنان بتواند بر فرایندهای دیگر اثر بگذارد، ناگزیر باید نوعی سرمایهگذاری روانی خود را حفظ کرده باشد. در نتیجه، آنچه از یک سو از بازنمایی گرفته میشود، الزاماً همان چیزی نیست که از سوی دیگر در ناخودآگاه باقی میماند.
در واپسرانیِ ثانویه یا پیگیرانه، مسئله روشنتر میشود. اگر بازنمایی ابتدا در نظام پیشآگاهانه یا حتی آگاهانه حضور داشته باشد و سپس تحت تأثیر واپسرانی قرار گیرد، میتوان فرض کرد که سرمایهگذاری پیشآگاهانه آن پس گرفته میشود. در این وضعیت، بازنمایی ممکن است موقتاً از سرمایهگذاری پیشآگاهانه تهی شود، یا سرمایهگذاری پیشآگاهانه خود را از دست بدهد و در عوض از سوی نظام ناخودآگاه دوباره سرمایهگذاری شود، یا اساساً سرمایهگذاری ناخودآگاه پیشین خود را حفظ کند.
در نتیجه، سه وضعیت نظری قابل تصور است: پسگیری سرمایهگذاری پیشآگاهانه، تداوم سرمایهگذاری ناخودآگاه، یا جایگزینی سرمایهگذاری پیشآگاهانه با سرمایهگذاری ناخودآگاه. همین تمایز نشان میدهد که واپسرانی را نمیتوان یک حرکت ساده از «آگاهی» به «ناخودآگاهی» دانست. آنچه در این فرایند جابهجا میشود، تنها جایگاه یک محتوا نیست؛ بلکه توزیع و سازمان سرمایهگذاری روانی نیز دگرگون میشود.
در این نقطه، یک تغییر نظری مهم رخ میدهد. ما در ظاهر از یک مدل توپوگرافیک سخن میگوییم، یعنی از انتقال یا تفاوت جایگاههای روانی، اما برای توضیح این انتقال ناگزیر به زبان اقتصادی متوسل میشویم. اگر بگوییم یک بازنمایی از یک نظام به نظام دیگر منتقل میشود، هنوز توضیح ندادهایم که این انتقال چگونه ممکن میشود. مفهوم سرمایهگذاری به ما اجازه میدهد این حرکت را نه بهصورت جابهجایی مکانی، بلکه بهعنوان تغییر در وضعیت انرژی روانی توضیح دهیم.
اما همین توضیح نیز با یک مشکل اساسی مواجه است. اگر بازنمایی واپسراندهشده همچنان از انرژی ناخودآگاه برخوردار است، چرا این انرژی دوباره برای نفوذ به نظام پیشآگاهانه مورد استفاده قرار نمیگیرد؟ اگر بازنمایی پس از هر تلاش برای ورود مجدد با پسگیری سرمایهگذاری پیشآگاهانه مواجه شود، باید فرض کنیم که این چرخه بارها و بارها تکرار میشود. در چنین صورتی، صرفِ پسگیری سرمایهگذاری نمیتواند بهتنهایی توضیحی کامل برای دوام واپسرانی ارائه دهد.
این مسئله در مورد واپسرانی نخستین حتی جدیتر است. در واپسرانی نخستین، بازنمایی مورد نظر هنوز هرگز وارد نظام پیشآگاهانه نشده است؛ بنابراین نمیتوان توضیح داد که چگونه چیزی را که از ابتدا در آن نظام سرمایهگذاری نشده است، از آنجا پس میگیریم. در نتیجه، لازم است سازوکار دیگری را وارد مدل کنیم؛ سازوکاری که نه فقط استمرار واپسرانی، بلکه ایجاد اولیه آن را نیز توضیح دهد.
واپسرانی نخستین و شکلگیری سرمایهگذاری متقابل
برای توضیح این وضعیت باید مفهوم سرمایهگذاری متقابل را وارد کرد. سرمایهگذاری متقابل به انرژیای اشاره دارد که نظام پیشآگاهانه یا آگاهانه برای حفظ خود در برابر فشار بازنمایی ناخودآگاه به کار میگیرد. بنابراین، دفاع تنها به معنای کنار زدن محتوایی خاص نیست؛ بلکه نیازمند صرف مداوم انرژی روانی برای جلوگیری از نفوذ آن محتوا به حوزه آگاهی است.
در واپسرانی نخستین، این سرمایهگذاری متقابل نقش بنیادیتری دارد، زیرا هنوز نمیتوان از پسگیری سرمایهگذاری پیشآگاهانه سخن گفت. بازنمایی اساساً از ابتدا اجازه ورود پیدا نکرده است و چیزی که مانع این ورود میشود، نیرویی مخالف در نظام پیشآگاهانه است که بهطور مداوم مرز میان دو نظام را حفظ میکند.
از این منظر، واپسرانی را باید یک وضعیت ایستا ندانست. حفظ یک محتوای واپسراندهشده نیازمند فعالیت مستمر است. تا زمانی که نیروی سائق همچنان در جستوجوی راهی برای تحقق و بازنمایی است، دستگاه روانی نیز باید در برابر آن مقاومت کند. بنابراین، هزینه روانی واپسرانی را میتوان در میزان انرژیای مشاهده کرد که برای نگهداشتن بازنمایی در خارج از دسترس آگاهی مصرف میشود.
در واپسرانی پیگیرانه، این سازوکار با پسگیری سرمایهگذاری پیشآگاهانه همراه میشود. ممکن است انرژیای که از بازنمایی پس گرفته شده است، در خدمت ایجاد یا تقویت سرمایهگذاری متقابل قرار گیرد. به این ترتیب، انرژی روانی از یک وضعیت به وضعیت دیگری منتقل میشود و دستگاه روانی به جای حذف نیروی سائق، آن را در خدمت دفاع سازماندهی میکند.
این نکته یکی از تفاوتهای اساسی میان حذف ساده یک محتوا و واپسرانی است. در فراموشی عادی، نبودن یک محتوا در آگاهی لزوماً به معنای وجود نیروی فعال برای جلوگیری از بازگشت آن نیست؛ اما در واپسرانی، عدم حضور محتوا در آگاهی میتواند حاصل یک تلاش روانی مداوم باشد. به همین دلیل است که محتوای واپسراندهشده میتواند همچنان فعال، اثرگذار و مولد نشانه باقی بماند.
در اینجا سه دیدگاه اساسی روانکاوی به یکدیگر متصل میشوند: دیدگاه پویا که بر تعارض نیروهای روانی تأکید میکند؛ دیدگاه توپوگرافیک که جایگاه فرایند را در نظامهای روانی بررسی میکند؛ و دیدگاه اقتصادی که سرنوشت کمّی انرژی یا برانگیختگی روانی را دنبال میکند. هیچیک از این سه دیدگاه بهتنهایی قادر نیست منطق کامل واپسرانی را توضیح دهد. تعارض بدون تعیین جایگاه نیروها ناقص است، جایگاه بدون توضیح انرژی فاقد پویایی است، و اقتصاد روانی بدون توجه به تعارض و سازمان دستگاه روانی نمیتواند توضیح دهد که انرژی چرا و چگونه تغییر مسیر میدهد.
هنگامی که یک فرایند روانی بتواند از هر سه منظر توصیف شود، با آنچه میتوان یک توصیف فراروانشناختی نامید مواجه میشویم. در این سطح، هدف صرفاً توصیف یک تجربه یا رفتار نیست، بلکه بازسازی سازوکارهایی است که از طریق آنها نیروهای روانی درون دستگاه ذهنی توزیع، مهار، جابهجا و دوباره سازماندهی میشوند.
واپسرانی و سازمان اقتصادی سه شکل نوروز
کاربرد واقعی این چارچوب زمانی آشکار میشود که واپسرانی را در شکلهای مختلف سازمان نوروزی بررسی کنیم. اگرچه ساختار کلی واپسرانی در انواع نوروزها مشابه است، سرنوشت سرمایهگذاری سائق و نحوه شکلگیری سرمایهگذاری متقابل در آنها یکسان نیست. به همین دلیل، تفاوت میان هیستری اضطرابی، هیستری تبدیلی و نوروز وسواس را میتوان نه صرفاً از طریق محتوای نشانهها، بلکه از طریق مسیر اقتصادی و توپوگرافیک انرژی روانی فهمید.
در هیستری اضطرابی، فرایند را میتوان با ظهور اضطرابی آغاز کرد که هنوز ابژه مشخصی ندارد. فرض کنیم یک تکانه سائق در نظام ناخودآگاه در تلاش است به سوی نظام پیشآگاهانه حرکت کند. در برابر این حرکت، سرمایهگذاری پیشآگاهانه پس گرفته میشود و فشار انرژیِ باقیمانده بهصورت اضطراب تخلیه میشود. در این مرحله، اضطراب هنوز به یک موضوع معین متصل نیست و به همین دلیل ماهیتی مبهم و فراگیر دارد.
اما دستگاه روانی نمیتواند این وضعیت را بهسادگی تحمل کند. اضطراب بدون ابژه، خود به مسئلهای تبدیل میشود که باید مهار شود. در مرحله بعد، انرژیای که از مسیر اولیه خود منحرف شده است به یک بازنمایی جانشین متصل میشود. این بازنمایی از یک سو بهواسطه پیوندهای تداعی با بازنمایی واپسراندهشده ارتباط دارد و از سوی دیگر به اندازه کافی از آن فاصله گرفته است که بتواند از واپسرانی مستقیم مصون بماند.
اینجا جابهجایی نقشی تعیینکننده پیدا میکند. نیروی عاطفی سائق از بازنمایی اولیه به ابژه یا بازنمایی دیگری منتقل میشود. به این ترتیب، اضطرابی که در اصل با تعارضی درونی ارتباط داشت، اکنون میتواند به چیزی در جهان بیرونی نسبت داده شود. فرد دیگر احساس نمیکند که منبع اضطراب در درون سازمان روانی او قرار دارد؛ بلکه آن را در یک ابژه خارجی تجربه میکند.
این همان نقطهای است که میتوان شکلگیری فوبیا را در منطق اقتصادی واپسرانی دنبال کرد. ابژه فوبیک به یک جانشین روانی تبدیل میشود؛ یعنی نقطهای که هم از تعارض ناخودآگاه تغذیه میکند و هم به نظام آگاهانه امکان میدهد خطر را بیرونی و قابل کنترل تصور کند. فرد اکنون میتواند به جای مواجهه با تعارض درونی، از ابژه بیرونی اجتناب کند.
در چنین شرایطی، اندیشه جانشین دو کارکرد همزمان دارد. از یک سو مانع بازگشت بازنمایی واپسراندهشده به آگاهی میشود و از سوی دیگر خود به محل تمرکز اضطراب تبدیل میگردد. بنابراین، چیزی که قرار بود اضطراب را مهار کند، به تدریج به منبع اصلی آن نیز بدل میشود.
برای مثال، کودکی که در سطح ناخودآگاه با تکانهای تعارضآمیز نسبت به یکی از والدین مواجه است، ممکن است اضطراب خود را نه در رابطه با آن تکانه، بلکه در مواجهه با حیوانی خاص تجربه کند. در اینجا حیوان صرفاً یک موضوع ترسناک نیست؛ بلکه به جانشینی تبدیل شده است که انرژی عاطفی تعارض اولیه بر آن متمرکز شده است. کودک ممکن است بهتدریج رابطه خود با والد را از نظر آگاهانه بیخطر و حتی فاقد تعارض تجربه کند، اما شدت نامتناسب ترس از حیوان نشان میدهد که انرژی روانیِ تعارض هنوز فعال است.
از جانشین به فوبیا؛ گسترش سرمایهگذاری متقابل
با تثبیت بازنمایی جانشین، دفاع وارد مرحله پیچیدهتری میشود. اکنون دستگاه روانی تنها در برابر بازگشت بازنمایی اولیه مقاومت نمیکند، بلکه باید از خودِ جانشین نیز محافظت کند؛ زیرا جانشین به نقطهای تبدیل شده است که میتواند دوباره انرژی ناخودآگاه را فعال کند.
به همین دلیل، پیرامون بازنمایی جانشین شبکهای از سرمایهگذاریهای متقابل شکل میگیرد. این شبکه را میتوان نوعی منطقه دفاعی دانست که هدف آن جلوگیری از تحریک بیش از اندازه جانشین است. هرچه ارتباط جانشین با تعارض ناخودآگاه قویتر باشد، حساسیت دستگاه روانی نسبت به هر محرکی که بتواند آن را فعال کند افزایش مییابد.
در نتیجه، فرد شروع به اجتناب از موقعیتهایی میکند که ممکن است بازنمایی جانشین را فعال کنند. ابتدا ممکن است تنها یک ابژه خاص ترسناک باشد، اما بهتدریج دامنه اجتناب گسترش مییابد. مکانها، موقعیتها، اشخاص و حتی افکار مرتبط با آن ابژه نیز میتوانند به محرک اضطراب تبدیل شوند. به این ترتیب، ساختار دفاعی بهتدریج محیط پیرامون جانشین را نیز دربرمیگیرد.
فوبیا در این معنا فقط «ترس از یک شیء» نیست؛ بلکه یک سازمان دفاعی پیچیده است که از طریق آن، اضطراب درونی به یک خطر بیرونی تبدیل میشود و دستگاه روانی میتواند با راهبرد اجتناب به آن پاسخ دهد. این راهبرد از یک جهت موفق است، زیرا از شدت اضطراب در برخی موقعیتها میکاهد؛ اما از جهت دیگر هزینه سنگینی دارد، زیرا آزادی عمل فرد را محدود میکند.
در اینجا پارادوکس اساسی دفاع آشکار میشود: هرچه نظام روانی برای جلوگیری از فعال شدن تعارض بیشتر تلاش کند، حوزه بیشتری از زندگی باید تحت کنترل دفاع قرار گیرد. بنابراین، دفاع در ابتدا ممکن است بسیار محدود باشد، اما با تکرار تعارض به شبکهای گسترده تبدیل شود. فرد برای اینکه از اضطراب فرار کند، ناچار میشود از موقعیتهای بیشتری اجتناب کند و همین اجتنابها به تدریج فضای زندگی او را محدود میکنند.
از منظر اقتصادی، این فرایند به معنای گسترش روزافزون سرمایهگذاری متقابل است. هرچه نیروی سائق بیشتر تلاش کند راهی به سوی بازنمایی پیدا کند، دستگاه روانی باید بخشهای بیشتری از شبکه تداعی را در وضعیت دفاعی نگه دارد. بنابراین، دفاع نه یک دیوار ثابت، بلکه ساختاری پویاست که دائماً باید خود را با فشار سائق تطبیق دهد.
در نتیجه، فوبیا را میتوان نمونهای از انتقال خطر از درون به بیرون دانست. دستگاه روانی به جای آنکه اضطراب را حاصل تعارض سائق و دفاع تجربه کند، آن را به یک ادراک خارجی نسبت میدهد. فرد احساس میکند «از چیزی میترسد»، در حالی که در سطح پویای روانی، ابژه ترس حامل بخشی از انرژی تعارضی است که بهصورت مستقیم قابل تحمل یا قابل آگاهی نیست.
هیستری تبدیلی؛ تبدیل سرمایهگذاری سائق به نشانه
در هیستری تبدیلی، همان منطق کلی واپسرانی وجود دارد، اما سرنوشت اقتصادی انرژی متفاوت است. در اینجا سرمایهگذاری سائق که به بازنمایی واپسراندهشده متصل است، میتواند به جای آنکه عمدتاً به یک ابژه خارجی منتقل شود، به یک نشانه بدنی یا کارکرد جسمانی تبدیل شود.
نشانه تبدیلی از این منظر نه صرفاً یک اختلال جسمانی و نه صرفاً یک بیان نمادین ساده است. نشانه محل تلاقی دو نیروی متعارض است: از یک سو، بخشی از خواست یا هدف سائق را نمایندگی میکند و از سوی دیگر، میتواند بیانگر دفاع، منع یا حتی مؤلفه تنبیهی نظام آگاهانه باشد. به همین دلیل، نشانه تبدیلی واجد نوعی سازش روانی است.
انتخاب عنصر خاصی از نماینده سائق برای تبدیل به نشانه نیز تصادفی نیست. آن عنصر باید بتواند بهطور همزمان با دو جهت متعارض پیوند برقرار کند: از یک سو حامل بخشی از معنای سائق باشد و از سوی دیگر با نیازهای دفاعی نظام آگاهانه سازگار شود. به همین دلیل، نشانه میتواند همزمان چیزی را بیان و چیزی را پنهان کند.
از نظر اقتصادی نیز نکته مهمی وجود دارد. انرژیای که برای حفظ واپسرانی صرف میشود الزاماً برابر با تمام انرژیای نیست که در نشانه متمرکز شده است. نشانه میتواند هم از سرمایهگذاری متقابل دفاعی و هم از سرمایهگذاری سائق تغذیه کند. همین دوگانگی توضیح میدهد که چرا برخی نشانهها میتوانند بسیار پایدار و مقاوم باشند: آنها صرفاً توسط دفاع حفظ نمیشوند، بلکه بخشی از نیروی سائق نیز در حفظ آنها مشارکت دارد.
به همین دلیل، نشانه در هیستری تبدیلی میتواند نوعی مصالحه میان میل و دفاع باشد. آنچه در سطح آگاهی ممنوع یا غیرقابل پذیرش است، در قالبی دیگر راهی برای تحقق پیدا میکند. از این منظر، علامت نه فقط نتیجه شکست دفاع، بلکه یکی از محصولات پیچیده و نسبتاً موفق دفاع است؛ زیرا اجازه میدهد بخشی از انرژی سائق تخلیه شود، بدون آنکه بازنمایی اولیه آن به آگاهی راه پیدا کند.
نوروز وسواس و غلبه سرمایهگذاری متقابل
در نوروز وسواس، سرمایهگذاری متقابل اهمیت برجستهتری پیدا میکند. در اینجا دفاع بیشتر از طریق سازماندهی کنترل، خنثیسازی، فاصلهگیری و تشکیل واکنش عمل میکند و انرژی روانی قابل توجهی برای حفظ این سازمان دفاعی مصرف میشود.
سرمایهگذاری متقابل در این ساختار میتواند به شکلگیری واکنشهایی منجر شود که در ظاهر کاملاً خلاف گرایش سائق اولیهاند. به این ترتیب، دفاع نه فقط از ورود یک میل به آگاهی جلوگیری میکند، بلکه ساختاری روانی در جهت مخالف آن میسازد. شدت این سازمان دفاعی به فرد امکان میدهد از تعارض اصلی فاصله بگیرد، اما هزینه آن میتواند افزایش چشمگیر کنترل، تردید، وسواس فکری و رفتارهای خنثیساز باشد.
از همین رو، تفاوت نوروز وسواس با هیستری اضطرابی و هیستری تبدیلی را میتوان تا حدی در مسیر اقتصادی انرژی روانی جستوجو کرد. در هیستری اضطرابی، بخش مهمی از انرژی به اضطراب و سپس به ابژه جانشین منتقل میشود؛ در هیستری تبدیلی، انرژی میتواند در نشانه بدنی سازمان یابد؛ و در نوروز وسواس، مقدار قابل توجهی از انرژی در ساختار دفاعی و سرمایهگذاری متقابل مصرف میشود.
در این معنا، سرمایهگذاری متقابل صرفاً یک مفهوم کمّی نیست. این سرمایهگذاری شاخصی از میزان نیرویی است که دستگاه روانی برای حفظ یک وضعیت دفاعی به کار میگیرد. هرچه تعارض سائق و دفاع شدیدتر باشد، حفظ جدایی میان بازنمایی واپسرانده و آگاهی میتواند به انرژی بیشتری نیاز داشته باشد.
در نهایت، مطالعه واپسرانی از این منظر ما را به تصویری پیچیدهتر از نشانه رواننژندانه میرساند. نشانه نه یک محصول منفعلِ بیماری، بلکه نتیجه آرایش نیروهایی است که در چند سطح با یکدیگر درگیرند. سائق تلاش میکند به تحقق و تخلیه برسد؛ دفاع میکوشد آن را از آگاهی و عمل دور نگه دارد؛ سرمایهگذاری متقابل مرز میان دو نظام را حفظ میکند؛ و در نهایت، نیروی روانیِ محبوسشده از طریق جانشین، اضطراب، نشانه بدنی، وسواس یا اجتناب راهی برای بیان پیدا میکند.
از همین منظر است که سه دیدگاه پویا، توپوگرافیک و اقتصادی در یکدیگر ادغام میشوند. دیدگاه پویا میپرسد چه نیروهایی با یکدیگر تعارض دارند؛ دیدگاه توپوگرافیک مشخص میکند این نیروها در کدام نظامهای روانی سازمان یافتهاند؛ و دیدگاه اقتصادی دنبال میکند که سرمایهگذاری و انرژی روانی چگونه میان این نظامها توزیع، پس گرفته، جابهجا یا متراکم میشود. فراروانشناسی دقیقاً در نقطهای شکل میگیرد که این سه سطح از توصیف به یکدیگر متصل میشوند و واپسرانی دیگر صرفاً یک مفهوم بالینی برای «نادیده گرفتن» یا «فراموش کردن» نیست، بلکه بهعنوان سازوکاری پیچیده برای تنظیم تعارض، توزیع انرژی و سازماندهی نشانه فهمیده میشود.
نویسنده: آرش سلطان بگلو روانشناس و روان درمانگر
مطالب مرتبط:
شناسایی ناخودآگاه؛ از رابطه ایگو و ابژه تا سازمان روانپریشانه
تعامل میان دو نظام روانی؛ پویایی ناخودآگاه، سانسور و امکان همکاری
ویژگیهای نظام ناخودآگاه؛ منطق فرایند نخستین، بیزمانی و واقعیت روانی
واپسرانی؛ از تعارض نیروهای روانی تا شکلگیری نشانه
احساسات ناخودآگاه در روانکاوی؛ سرنوشت عاطفه پس از واپسرانی
ناخودآگاه چیست؟ چرا فروید روان را فراتر از آگاهی تعریف کرد؟
دیدگاه توپوگرافیک فروید؛ از ابهام ناخودآگاه تا سازمانیافتگی دستگاه روان
اقتصاد قربانی و مالیخولیا؛ از گناه جمعی و فقدان تا سوگواری و عدالت
مرز، مقاومت و خشونت در روان و جامعه؛ از اقتصاد دگرگونی تا اخلاق و عدالت
مازوخیسم و غریزهٔ مرگ؛ وقتی ویرانگری به سوی خود بازمیگردد
رویاهای آسیبزا و تروما؛ چرا ذهن دوباره به صحنه دردناک برمیگردد؟
حسادت، فرافکنی و پارانویا؛ وقتی تعارضهای درونی به دیگری منتقل میشوند
انتهای مطلب.