در تجربه‌ی بالینی روانکاوی، هیچ پرسشی به اندازه‌ی «چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم» درمانگر را به قلب معمای ناهشیار رهنمون نمی‌سازد. این پرسش، که در نگاه نخست پرسشی درباره‌ی رفتار آشکار سوژه به نظر می‌رسد، در واقع دروازه‌ای است به ژرف‌ترین لایه‌های روان، جایی که هیجان‌های طردشده، در سکوت ناهشیار تخمیر می‌شوند و سرانجام، در قالب اشتباهاتی مکرر و ناخواسته، به سطح زندگی روزمره فوران می‌کنند.

هویت ما، نه در اندیشه، که در تکرارِ مداومِ رفتارها و انتخاب‌هایِ گذشته شکل می‌گیرد

چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم ؟ نگاهی به سازوکارهای ذهنی مواجهه با تکرار بیمارگون

نخستین گام، پرسش از زمان نخستین بروز آن اشتباه است. هر نشانه‌ی روان‌نژندانه در بزرگسالی، تکرار یک نوروز دوران کودکی به شمار می‌رود. از این رو، برای پاسخ به این پرسش که چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم، ناگزیر باید به سراغ لحظه‌ی تولد آن نشانه رفت. این لحظه‌ی آغازین، که در آن ضربه‌ی روانی برای نخستین بار رخ می‌دهد، کلید فهم زنجیره‌ی تکرارهای بعدی است، چرا که تأثیر آن بر روان کودک، عمیق‌ترین و ماندگارترین اثر را به جا می‌گذارد و الگوی تکرارهای آینده را تعیین می‌کند. نادیده گرفتن این نقطه‌ی عطف، یعنی نادیده گرفتن پرسش بنیادین «چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم».

دومین گام  بازسازی زنجیره‌ی زمانی تکرار است. این بازسازی، فرآیندی است که در آن، درمانگر شمارش دقیقی از دفعات بازگشت نشانه، از نخستین ظهور تا آخرین بروز، به دست می‌آورد. این شمارش، رویدادهای پراکنده را به زنجیره‌ای از دال‌ها تبدیل می‌کند و هر بار که نشانه بازمی‌گردد، حلقه‌ای به این زنجیره افزوده می‌شود. بدین ترتیب، درمانگر با تکیه بر این زنجیره‌ی دالّی، به درکی ساختاری دست می‌یابد و زمینه را برای تفسیر بالینی بعدی فراهم می‌سازد.

سومین گام، پرسشگری موشکافانه از جزییات صحنه‌ی بروز اشتباه است. برای پاسخ به این سوال، باید همه‌ی جزییات لحظه‌ی پررنج را بازگو کرد: چه ساعتی از روز؟ در چه مکانی؟ با حضور چه کسی یا در فکر چه کسی؟ در چه وضعیت بدنی؟ این جزییات، که در نگاه نخست حاشیه‌ای به نظر می‌رسند، ابزار قدرتمندی برای نفوذ به جهان درونی هستند. دانستن این جزییات به درمانگر اجازه می‌دهد تا خود را در صحنه‌ی نشانه جای دهد و هم‌ذات‌پنداری عاطفی عمیقی با سوژه برقرار کند و آن را درک کند .

 چهارمین و دقیق‌ترین گام  اجرای هم‌حسی دوگانه است. درمانگر ابتدا خود را با سوژه‌ی هشیار دردمند هم‌حس می‌کند و رنج حاضر را در درون خود بازمی‌یابد. اما گام دوم که بس دشوارتر است، هم‌حسی با سوژه‌ی ناهشیار است؛ یعنی با آن بخش فرضی و خیالی وجود که معمولاً به شکل یک کودک درمانده در ناهشیار جای دارد. درمانگر با تکیه بر جزییات، این «کودک خیالی» را در ذهن خود بازمی‌آفریند و می‌کوشد تا هیجان ناهشیار او را – که خود سوژه از آن بی‌خبر است – در خویشتن تجربه کند. این فرود از طبقه‌ی نشانه‌ی هشیار به طبقه‌ی زیرین خیال ناهشیار، همان عملیاتی است که به درمانگر امکان می‌دهد تا به متن پنهان رنج دست یابد و در نهایت، تفسیری اثرگذار ارائه کند که نه تنها آگاه‌بخش، بلکه التیام‌بخش باشد .

سه حالت بازگشت گذشته به زمان حال

برای پاسخ به این پرسش که چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم، باید نخست بدانیم که گذشته چگونه در زمان حال بازمی‌گردد. گذشته هرگز به‌طور کامل از میان نمی‌رود؛ بلکه همواره به یکی از سه شیوه‌ی بنیادین در زندگی روانی ما حاضر می‌شود. شناخت این سه حالت، کلید فهم این است که چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم و چرا گاه این بازگشت، التیام‌بخش و گاه ویرانگر است.

نخستین حالت، بازگشت گذشته به قلمرو هشیاری است. این همان فرآیند به‌یادآوری معمول است که در آن، خاطرات به‌صورت تصاویر بصری، صداها، بوها یا حس‌های لامسه در ذهن حاضر می‌شوند. اما آنچه در این حالت رخ می‌دهد، بازآفرینی وفادارانه‌ی گذشته نیست. حافظه هرگز آیینه‌ی تمام‌نمای رویدادهای پیشین نیست؛ بلکه همواره بازسازی‌ای است که در پرتو ادراک کنونی شکل می‌گیرد. گذشته‌ای که به هشیاری بازمی‌گردد، همواره از منشور زمان حال عبور کرده و دگرگون می‌شود. بنابراین، خاطره خود گذشته نیست، بلکه کنشی است در زمان حال، آفرینشی است نو که ریشه در رویدادی کهنه دارد. این حالت، پاسخی است به این که چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم، اما پاسخی سطحی، زیرا در این سطح، گذشته تنها به‌عنوان تصویر بازمی‌گردد، نه به‌عنوان نیروی محرک رفتار.

دومین حالت، بازگشت گذشته در قالب تکرار سالم است. در این حالت، گذشته‌ای پُرتنش و سرکوب‌شده، نه به‌صورت خاطره، بلکه در قالب رفتارها، انتخاب‌ها و کنش‌های روزمره بازمی‌گردد. این بازگشت، برخلاف تصور رایج، امری آسیب‌زا نیست؛ بلکه نیرویی است که به انسجام هویت، خودشکوفایی و تداوم وجود کمک می‌کند. سوژه، بی‌آنکه از علت کنش‌های خود آگاه باشد، گذشته‌ای پُرشور و آمیخته با هیجان را در قالب انتخاب شریک زندگی، حرفه یا حتی مکانی که در آن سکنی می‌گزیند، بازآفرینی می‌کند. این تکرار، که با نیروی زندگی  هم‌خوانی دارد، گذشته را به‌گونه‌ای در زمان حال می‌گنجاند که به گسترش و پویایی سوژه می‌انجامد. در اینجاست که پرسش «چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم» معنایی دیگر می‌یابد؛ چرا که تکرار سالم، اصلاً اشتباه نیست، بلکه شرط تداوم هویت است.

سومین و سرنوشت‌سازترین حالت، بازگشت گذشته در قالب تکرار بیمارگون است. اینجا است که پاسخ تلخ این پرسش که چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم، آشکار می‌شود. در این حالت، گذشته‌ای ضربه‌ای، طردشده و سرکوب‌شده، نه به‌صورت خاطره و نه به‌صورت رفتاری سازنده، بلکه به‌گونه‌ای وسواسی، اجباری و تکانشی در زمان حال فوران می‌کند. این تکرار، که نیروی مرگ آن را هدایت می‌کند، به‌صورت نشانه‌های روان‌نژندانه، کنش‌های تکانشی، شکست‌های مکرر در روابط، رفتارهای اعتیادی یا حتی انحرافات جنسی بروز می‌یابد. سوژه در این حالت، به‌جای به‌یادآوری ضربه، آن را بازاجرا می‌کند. او بارها و بارها، بی‌آنکه بداند، خود را در موقعیت‌هایی قرار می‌دهد که دقیقاً همان هیجان آمیخته با درد و لذت (ژوئیسانس) را بازآفرینی می‌کند. آنچه طرد شده و نمادپردازی نشده، هرگز آرام نمی‌گیرد و همواره در پی بازگشت وسواسی خویش است.

میان این سه حالت، مرزهایی مشخص وجود دارد. در بازگشت هشیارانه، گذشته به‌عنوان تصویر حاضر می‌شود. در تکرار سالم، گذشته به‌عنوان نیروی سازنده‌ی هویت عمل می‌کند. و در تکرار بیمارگون، گذشته به‌عنوان هیجانی کور و ویرانگر، سوژه را در چرخه‌ای از رنج گرفتار می‌سازد. درک این سه حالت، نه تنها به روانکاو امکان می‌دهد تا پاسخ دهد که چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم، بلکه راه را برای تشخیص نوع تکرار و انتخاب مسیر درمانی مناسب هموار می‌سازد.

پاسخ‌های چهارگانه به این پرسش که چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم

در این بخش، به  این پرسش می‌رسیم که چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم. هنگامی که با پدیده‌ی تکرار وسواسی یک تجربه‌ی دردناک مواجه می‌شویم، پرسش اساسی این است که چرا سوژه، به‌جای گریز از آن رنج، ناخودآگاه به سمت بازآفرینی مکرر آن کشیده می‌شود. برای پاسخ به این که چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم، چهار پاسخ مکمل، هر یک از زاویه‌ای دیگر، این معمای بالینی را روشن می‌سازند.

نخستین پاسخ، پاسخی نمادین است. ریشه‌ی این که چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم، در شکست فرآیند نمادپردازی نهفته است. هنگامی که هیجان ضربه‌آمیز در دوران کودکی رخ می‌دهد، گاه چنان شدید و طاقت‌فرساست که سوژه نمی‌تواند آن را در نظام نمادین زبان و بازنمایی‌های ذهنی جای دهد. این هیجان طردشده، که در اصطلاح روانکاوانه «ژوئیسانس» نامیده می‌شود، از نظم نمادین بیرون رانده می‌شود و به‌صورت امر واقع (Real) در ناهشیار باقی می‌ماند. این ژوئیسانس طردشده، که به هیچ بازنمایی ذهنی متصل نیست، همچون گلوله‌ای آتشین در ناهشیار رها می‌شود و پیوسته در پی یافتن راهی برای برون‌ریزی است. بازگشت وسواسی آن، در واقع جست‌وجویی کورکورانه برای یافتن بازنمایی گم‌شده است. نشانه‌ها و کنش‌های تکراری، فریادی هستند خطاب به کسی که بتواند آن هیجان بی‌نام را نامگذاری کند و به آن معنا بخشد. بنابراین، یکی از پاسخ‌ها به این است که آنچه نمادپردازی نشده، هرگز آرام نمی‌گیرد و همواره در پی تجسم خویش است.

دومین پاسخ، پاسخی اقتصادی است. از این منظر، پاسخ به موضوع انرژی روانی و تخلیه‌ی تنش بازمی‌گردد. ژوئیسانس ضربه‌آمیز کودکی، به‌دلیل انزوا و عدم اتصال به شبکه‌ی بازنمایی‌های دیگر، با باری عظیم از انرژی روانی باردار می‌شود. این انرژی سرکوب‌شده، که راهی برای تخلیه‌ی طبیعی نمی‌یابد، در ناهشیار فشرده می‌شود و فشاری مداوم برای رهایی ایجاد می‌کند. تکرار وسواسی، در این چارچوب، حکم دریچه‌ای را دارد که انرژی انباشته را تخلیه می‌کند. سوژه، بی‌آنکه بداند، با بازآفرینی موقعیت ضربه‌آمیز، به دنبال کاستن از فشار روانی خود است، هرچند این تخلیه، خود به رنجی تازه می‌انجامد. بنابراین، پاسخ اقتصادی به این پرسش، این است که تکرار، تلاشی ناهشیارانه برای تنظیم سطح برانگیختگی روانی از طریق تخلیه‌ی تنش مازاد است.

سومین پاسخ، پاسخی بالینی و بر محور اضطراب است. برای درک این موضوع  باید به نقش غایب اضطراب در لحظه‌ی ضربه توجه کرد. در تجربه‌ی ضربه‌ی روانی، آنچه رخ می‌دهد، هجوم ناگهانی و طاقت‌فرسای برانگیختگی است، پیش از آن که سوژه فرصت تجربه‌ی اضطراب را یابد. اضطراب، کارکردی انطباقی دارد: به سوژه هشدار می‌دهد، او را برای دفاع آماده می‌سازد و امکان گریز را فراهم می‌آورد. اما در ضربه، این هشدار غایب است و سوژه در حالت وحشت و فلج‌شدگی فرو می‌رود. تکرار وسواسی تجربه‌ی ضربه‌آمیز، در واقع تلاشی است برای جبران این فقدان. سوژه، با بازآفرینی موقعیت خطرناک، به دنبال آن است که این بار، به‌جای وحشت منفعلانه، اضطراب فعال را تجربه کند. او می‌خواهد ترس فلج‌کننده را به اضطرابی که او را برای کنش آماده می‌سازد، تبدیل کند. بدین‌ترتیب، پاسخ بالینی این است که تکرار، تلاشی ناهشیارانه برای تسلط بر ضربه از طریق بازآفرینی آن و جایگزین‌کردن وحشت با اضطراب است.

چهارمین پاسخ، پاسخی ژنتیک یا تکاملی است. فروید، از همان نخستین آثار خود، به این نکته اشاره داشت که سوژه‌ی ضربه‌دیده، بر تجربه‌ی ناسالم ارضای لذتی که در طول ضربه تجربه کرده، تثبیت می‌شود. این تثبیت به این معناست که سوژه، الگویی نخستین و منحصربه‌فرد از ارضای نیاز را در خود جای داده است که با لذتی آمیخته با درد همراه بوده است. در بزرگسالی، سوژه جز از طریق این الگوی ناسالم، راه دیگری برای تجربه‌ی ارضای عمیق نمی‌شناسد. به‌عبارتی، ژوئیسانس ضربه‌آمیز به الگویی تثبیت‌شده برای تجربه‌ی لذت و تنش تبدیل می‌شود. پاسخ ژنتیک به این پرسش، این است که سوژه به مدلی کهن و ناسالم از ارضای نیاز تثبیت شده است و تکرار، تلاشی ناهشیارانه برای بازگرداندن آن تجربه‌ی نخستین، هرچند دردناک، است.

این چهار پاسخ، نه در تقابل با یکدیگر، بلکه در کنار هم، تصویری جامع از این پدیده ارائه می‌دهند که چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم. شکست نمادپردازی، انباشت انرژی، فقدان اضطراب و تثبیت بر الگویی کهن، هر یک لایه‌ای از این راز را آشکار می‌سازند و درک عمیق‌تری از نیروهای ناهشیاری فراهم می‌آورند که ما را به تکرار رنج‌های گذشته می‌کشانند.

مراحل زایش ژوئیسانس ضربه‌ای

برای درک عمیق‌تر، باید به سیر شکل‌گیری همان هیجان بنیادینی بپردازیم که منشأ تکرار وسواسی است. این هیجان آمیخته، که در روانکاوی «ژوئیسانس» نامیده می‌شود، از یک ضربه‌ی روانی در دوران کودکی زایش می‌یابد و مسیری پنهان اما تعیین‌کننده را در ناهشیار طی می‌کند. شناخت این مراحل، پاسخی است ساختاری به این پرسش که چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم.

مرحله‌ی نخست، هجوم ضربه‌ی روانی به «من» (Ego) در حال شکل‌گیری کودک است. این ضربه، هجومی است ناگهانی و طاقت‌فرسا از برانگیختگی، که بر سیستمی روانی نابالغ و شکننده فرود می‌آید. کودک، که توان پردازش این حجم عظیم از تحریک را ندارد، در برابر آن تسلیم می‌شود. این لحظه، سرآغاز پاسخی است به این که چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم؛ چرا که نظام روانی، از همان ابتدا، با باری بیش‌ازحد مواجه می‌شود که توان هضم آن را ندارد.

مرحله‌ی دوم، شکل‌گیری تودهای هیجانی آمیخته است که ژوئیسانس نام دارد. در این توده، ترس، درد، خشم و گاه حتی لذت، درهم می‌آمیزند و تجربه‌ای را پدید می‌آورند که نه کاملاً درد است و نه کاملاً لذت، بلکه آمیزه‌ای است منحصربه‌فرد از هر دو. آنچه این مرحله را در پاسخ به این که چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم، تعیین‌کننده می‌سازد، این است که این هیجان آمیخته، هرچند در بدن کودک احساس می‌شود، اما هرگز به‌درستی در هشیاری او ثبت نمی‌شود. کودک، این هیجان را «احساس» می‌کند، اما آن را «نمی‌شناسد». او دچار نوعی نابینایی هیجانی می‌شود که در آن، احساس شدید، بدون بازنمایی ذهنی متناظر با آن باقی می‌ماند.

مرحله‌ی سوم، فرآیند طرد (Foreclosure) یا شکست نمادپردازی است. در این مرحله، ژوئیسانس از نظام بازنمایی‌های هشیار و نمادین رانده می‌شود. کودک، که توانایی تبدیل این هیجان خام به کلمه یا تصویر را ندارد، آن را به‌عنوان چیزی بیگانه و غیرقابل هضم، از قلمرو نمادین خارج می‌سازد. این طرد، نقطه‌ی عطفی است در پاسخ به این که چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم؛ زیرا آنچه از نظام نمادین بیرون رانده می‌شود، هرگز از میان نمی‌رود، بلکه به‌صورت نیرویی سرکش در ناهشیار باقی می‌ماند.

مرحله‌ی چهارم، سرکوب (Repression) و رانده‌شدن ژوئیسانس به اعماق ناهشیار است. در این مرحله، هیجان طردشده، به‌دلیل غیرقابل‌تحمل‌بودن بار عاطفی خود، از هشیاری دور نگه داشته می‌شود و در ناهشیار، منزوی و جدا از شبکه‌ی سایر بازنمایی‌ها، جای می‌گیرد. این انزوا، کلید اصلی فهم این است که چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم. چرا که ژوئیسانس منزوی، برخلاف سایر محتواهای ناهشیار که با یکدیگر ارتباط دارند و تخلیه می‌شوند، در خلأیی روانی رها می‌شود و بار انرژی خود را حفظ می‌کند. این انزوا، به ژوئیسانس اجازه می‌دهد تا در طول سال‌های کودکی و نوجوانی، بی‌آنکه کاستی یابد، تخمیر شود و بر شدت فشار آن افزوده گردد.

مرحله‌ی پنجم، تراکم ژوئیسانس در صحنه‌ای خیالی و ناهشیار است. سوژه، هرچند نمی‌تواند هیجان ضربه‌آمیز را به‌صورت مفهومی بازنمایی کند، اما ناهشیار او، راهی ابتدایی‌تر برای بازنمایی آن می‌یابد: صحنه‌ای خیالی و مبهم، با خطوطی محو، که در آن چند شخصیت یا پاره‌هایی از بدن آن‌ها در کنش تکانشی گرفتار آمده‌اند. برای نمونه، کودکی که شاهد درگیری خشونت‌بار والدین بوده، ممکن است صحنه‌ای را در ناهشیار خود نگه دارد که در آن، گردن باریک مادر در چنگال پدر خشمگین گرفتار شده است. این صحنه‌ی خیالی، که پوسته‌ای است بر روی هسته‌ی ژوئیسانس، همان چیزی است که پاسخ نهایی به این پرسش را در خود نهفته دارد؛ چرا که این صحنه، منبع تمامی تکرارهای بعدی نشانه‌ها و کنش‌های سوژه خواهد بود.

مرحله‌ی ششم، فشار مداوم ژوئیسانس برای برون‌ریزی و عینیت‌یافتن است. صحنه‌ی خیالی که سال‌ها در ناهشیار رها شده، به‌دلیل بار عظیم انرژی و انزوای ساختاری، به‌دنبال راهی برای فوران به سطح هشیاری و بدن است. این فوران، که در قالب نشانه‌ها، کنش‌های تکانشی، شکست‌های مکرر یا رفتارهای اعتیادی بروز می‌یابد، دقیقاً همان چیزی است که پاسخ آشکار این پرسش را تشکیل می‌دهد. زیرا ژوئیسانس ضربه‌آمیز، پس از طی این مراحل، به نیرویی کور و سرکش تبدیل شده است که جز از طریق تکرار وسواسی، راهی دیگر برای تعدیل فشار خود نمی‌شناسد. این چرخه، تا زمانی که در فرآیند روانکاوی، این هیجان بی‌نام نامگذاری و در نظام نمادین جای داده نشود، به‌طور خودکار و بی‌امان، به تکرار خود ادامه خواهد داد.

سه‌گانه‌ی نهاد، من و روانکاو در مواجهه با ضربه

ما باید به ساحت کارزار نیروهای روانی در درون سوژه وارد شویم. در این میدان نبرد، سه نیروی اصلی در تقابل با یکدیگر قرار دارند و هر یک، پاسخی متفاوت به این پرسش ارائه می‌دهند که چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم. شناخت این سه‌گانه، تصویری روشن از پویایی درونی تکرار و نیز نقش درمانگر در تغییر این پویایی به دست می‌دهد.

نخستین نیرو، «نهاد» (Id) است. این قلمروی کهن و ناهشیار روان، که سرچشمه‌ی تمامی غرایز و نیروهای نخستین است. نهاد، به‌مثابه‌ی مخزن ژوئیسانس ضربه‌آمیز، تنها یک هدف می‌شناسد: رهایی آن هیجان فشرده و بازآفرینی مکرر آن در بدن بزرگسال. نهاد، هیچ‌گونه‌ی توجهی به پیامدهای دردناک این رهایی ندارد؛ آنچه برای نهاد اهمیت دارد، کاهش تنش درونی از طریق تخلیه‌ی انرژی انباشته است. بنابراین، از منظر نهاد، پاسخ به این که چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم، ساده است: زیرا تکرار، تنها راهی است که نهاد برای تعدیل فشار روانی خود می‌شناسد. نهاد، گذشته را نه به‌عنوان خاطره، بلکه به‌عنوان منبعی زنده از لذت آمیخته با درد نگه می‌دارد و پیوسته در پی بازگرداندن آن به زمان حال است.

دومین نیرو، «من» (Ego) است. این ساختار روانی که میان نیروهای نهاد و الزامات جهان بیرونی واسطه‌گری می‌کند، پاسخی کاملاً متفاوت به این پرسش دارد. من ( ایگو )، که کارکرد اصلی آن محافظت از روان در برابر رنج است، با تمام توان در برابر بازگشت ضربه مقاومت می‌کند. من، ضربه را به‌عنوان تهدیدی برای تمامیت خود می‌شناسد و از طریق سازوکار سرکوب، می‌کوشد تا آن هیجان طاقت‌فرسا را در ناهشیار محبوس نگه دارد. من، پاسخی دفاعی به این پرسش دارد. «من دیگر نمی‌خواهم بدانم!» اما این مقاومت، هرچند ضروری، خود به بخشی از مشکل تبدیل می‌شود. زیرا سرکوب ژوئیسانس، هرچند آن را از هشیاری دور نگه می‌دارد، اما فشار آن را در ناهشیار افزایش می‌دهد و به تکرارهای بعدی دامن می‌زند. من، در تلاش خود برای گریز از رنج، ناآگاهانه، بستر بازگشت وسواسی آن را فراهم می‌آورد.

نیروی سوم، روانکاو است که در جایگاهی فراتر از این دوگانه‌ی نهاد و من قرار می‌گیرد. روانکاو،  نقشی واسطه‌گرانه و در عین حال تغییردهنده ایفا می‌کند. او از یک سو، می‌داند که نهاد، با نیروی کور خود، به دنبال برون‌ریزی وحشیانه‌ی ژوئیسانس است؛ و از سوی دیگر، می‌داند که من، با ترس خود از به‌یادآوری، به سرکوب هرچه‌بیشتر آن دامن می‌زند. اما روانکاو، راه سومی را انتخاب می‌کند: او به نهاد اجازه نمی‌دهد که ژوئیسانس را در کنشی تکانشی و ویرانگر تخلیه کند، و نیز به من اجازه نمی‌دهد که آن را در سیاه‌چال ناهشیار زندانی نگه دارد. در عوض، روانکاو، هدفی درمانی را دنبال می‌کند: «احیای مجدد تدریجی، آرام و قابل بیان»  ژوئیسانس در فضای امن انتقالی.

در این فرآیند، روانکاو، با تکیه بر رابطه‌ی انتقالی، بستری را فراهم می‌آورد که در آن، سوژه بتواند هیجان ضربه‌آمیز را، نه به‌صورت کنشی بی‌امان، بلکه به‌صورت تجربه‌ای عاطفی بازآفرینی‌شده، در حضور درمانگر زندگی کند. این احیای مجدد، که گاه با جلساتی پُرتنش و دردناک همراه است، پاسخی درمانگرانه به این پرسش است که چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم. زیرا در این فرآیند، ژوئیسانس، برای نخستین بار، نه به‌عنوان نیرویی کور و بی‌نام، بلکه به‌عنوان هیجانی قابل شناسایی، نامگذاری و در نهایت، در نظام نمادین جای می‌گیرد.

نکته‌ی ظریف این سه‌گانه در این است که روانکاو، کنش وحشیانه‌ی نهاد را خود نوعی مقاومت می‌داند؛ مقاومتی در برابر تغییر، در برابر نمادپردازی و در برابر التیام. به‌همین‌ترتیب، سرسختی من در برابر به‌یادآوری را نیز مقاومتی دیگر می‌شناسد. بنابراین، وظیفه‌ی روانکاو، نه سرکوب نهاد و نه تقویت من، بلکه ایجاد فضایی است که در آن، هر دو نیرو تعدیل شوند و ژوئیسانس، از مسیر تخریبی تکرار کور، به مسیر سازنده‌ی بازآفرینی آگاهانه هدایت گردد. در نهایت، این سه‌گانه، پاسخی جامع به این پرسش ارائه می‌دهد: زیرا نهاد، ما را به سمت تکرار لذت آمیخته با درد می‌کشاند؛ من، ما را در برابر این تکرار مقاوم می‌سازد؛ و روانکاو، با درک این پویایی، راه سومی را می‌گشاید که در آن، تکرار، نه به‌عنوان سرنوشتی محتوم، بلکه به‌عنوان فرصتی درمانی برای رهایی از چرخه‌ی رنج، تجربه می‌شود.

جمع‌بندی نهایی

پس از این سفر ژرف در لایه‌های ناهشیار روان، اکنون می‌توانیم به پرسش بنیادین این کتاب پاسخی استوار و چندوجهی ارائه دهیم. «چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم؟» پرسشی است که پاسخ آن در هم‌آمیختگی چندین نیروی روانی نهفته است. آنچه در این نوشتار کوشیدیم تا نشان دهیم، این است که تکرار اشتباهات، نه تصادفی است و نه نشانه‌ی ضعف اراده، بلکه محصول کارکرد طبیعی روانی ناهشیار است که در مسیری پنهان اما تعیین‌کننده، ما را به بازآفرینی مکرر تجربه‌های کهن می‌کشاند.

کلید پاسخ، در مفهوم «ژوئیسانس» نهفته است. اشتباهاتی که همواره تکرارشان می‌کنیم، در واقع بازگشت هیجانی آمیخته با درد و لذت هستند که در دوران کودکی، در نتیجه‌ی ضربه‌ای روانی شکل گرفته‌اند. این هیجان بی‌نام، از آن‌رو که در نظام نمادین جایگاهی نیافته و نمادپردازی نشده، هرگز آرام نمی‌گیرد. آنچه به‌عنوان اشتباه مکرر در بزرگسالی تجربه می‌کنیم، در حقیقت تلاشی ناهشیارانه است برای بازگرداندن آن هیجان کهن به سطح هشیاری و بدن؛ تلاشی که هرچند دردناک است، اما برای سوژه، آشنا و در عین حال، تنها راه ممکن برای تخلیه‌ی فشار روانی انباشته‌شده محسوب می‌شود.

در این مسیر، سه نیروی اصلی، هر یک نقشی تعیین‌کننده در تداوم این چرخه ایفا می‌کنند: «نهاد» با نیروی کور خود، ما را به سمت بازآفرینی لذت آمیخته با درد می‌کشاند. «من»، با ترس خود از رنج، از طریق سرکوب، هیجان ضربه‌آمیز را در ناهشیار محبوس نگه می‌دارد و بدین‌ترتیب، به افزایش فشار آن دامن می‌زند. و روانکاو، به‌عنوان نیروی سوم، با درک این پویایی، فضایی درمانی را ایجاد می‌کند که در آن، امکان تبدیل تکرار کور و تخریب‌گر به فرآیندی سازنده و التیام‌بخش فراهم می‌شود.

درمان این چرخه‌ی تکرار، از طریق «احیای مجدد تدریجی» ژوئیسانس در فضای انتقالی امکان‌پذیر می‌شود. این فرآیند، که در آن سوژه، هیجان ضربه‌آمیز را نه به‌صورت کنشی تکانشی، بلکه به‌صورت تجربه‌ای عاطفی بازآفرینی‌شده و قابل بیان، در حضور درمانگر زندگی می‌کند، نقطه‌ی عطف درمان است. در این لحظات نادر و ارزشمند، ژوئیسانس، برای نخستین بار، نامگذاری می‌شود، در نظام نمادین جای می‌گیرد و از نیرویی کور و ویرانگر، به هیجانی قابل فهم و قابل یکپارچه‌سازی تبدیل می‌گردد. این فرآیند، همانند سوگواری است که در آن، سوژه، به‌تدریج از ژوئیسانس بیگانه‌کننده فاصله می‌گیرد و امکان بازآفرینی هویت خود را، فارغ از چنگال تکرارهای مخرب، به دست می‌آورد.

در نهایت، آنچه از این کاوش برمی‌آید، این درک بنیادین است که ما، اشتباهاتمان را تکرار می‌کنیم، نه از سر ضعف یا تقدیر شوم، بلکه به‌دلیل آنچه در ناهشیار ما طرد و سرکوب شده است. تکرار، فریادی است برای شنیده‌شدن هیجانی که هرگز به‌درستی بیان نشده؛ اصرار امر واقع بر بازگشت، تا زمانی که در نظام نمادین جایگاهی بیابد. و درمان، دقیقاً در همین نقطه رخ می‌دهد: جایی که تکرار، از سرنوشتی محتوم، به فرصتی التیام‌بخش برای یکپارچه‌سازی گذشته و رهایی از چرخه‌ی رنج تبدیل می‌شود. همان‌گونه که فروید و پس از او، لکان، بارها تأکید کرده‌اند، آنچه نمادپردازی نشود، بازمی‌گردد؛ و آنچه نامگذاری گردد، در سکون معنا، آرام می‌گیرد.

عشق، همواره تکرار الگویی کهن است؛ عشقِ امروز، تکرار نخستین عشق کودکی است، هرچند هر بار، اندکی متفاوت و در عینِ حال، قابلِ شناسایی. 

مطالب دیگر: 

والد به اندازه‌ی کافی خوب

چرا بی‌دلیل گریه می‌کنم؟ علت‌های احتمالی و زمان مراجعه به متخصص

پایان مطلب.

دسته‌بندی‌ها: مجله سلامت