وقتی در روان‌شناسی پویشی از خود و دیگری سخن گفته می‌شود، منظور صرفاً فردی نیست که خود را می‌شناسد و با  فرد دیگری رابطه دارد. مسئله عمیق‌تر است: انسان چگونه در جریان رابطه با مراقبان اولیه و سپس افراد مهم زندگی، تصویری از خودش و دیگران می‌سازد و چگونه این تصاویر به الگوهایی نسبتاً پایدار برای تجربه، تفسیر و تنظیم روابط تبدیل می‌شوند؟ نظریه روابط موضوعی دقیقاً بر همین نقطه تمرکز دارد. در این رویکرد، شخصیت انسان تا حد زیادی در ارتباط با کیفیت رابطه او با ابژههای مهم شکل می‌گیرد؛ ابژه در زبان روان‌کاوی لزوماً به معنای یک شیء بی‌جان نیست، بلکه می‌تواند به فرد مهم، تصویر ذهنی او یا بازنمایی درونی رابطه با او اشاره داشته باشد. انجمن روان‌شناسی آمریکا نیز نظریه روابط موضوعی را مجموعه‌ای از نظریه‌های روان‌کاوانه می‌داند که نیاز به ارتباط با ابژه‌ها را برای سازمان شخصیت و انگیزش، محوری‌تر از نوسانات غرایز می‌دانند. 

از این منظر، خود و دیگری دو قطب جدا از یکدیگر نیستند که ابتدا مستقل شکل بگیرند و سپس وارد رابطه شوند؛ بلکه رشد هر دو تا حد زیادی در بستر رابطه اتفاق می‌افتد. کودک در تعامل‌های اولیه با مراقب یاد می‌گیرد که چه کسی است، دیگری تا چه اندازه قابل اعتماد یا تهدیدکننده است، نیازهای او چگونه پاسخ داده می‌شوند و نزدیکی عاطفی چه معنایی دارد. تجربه‌های تکرارشونده، همراه با هیجان‌ها و برداشت‌های کودک، به تدریج در قالب بازنمایی‌هایی از خود، دیگری و رابطه میان آن دو سازمان می‌یابند. در مدل‌های معاصر روابط موضوعی، این فرایند صرفاً یک مفهوم فلسفی نیست و در مطالعه ساختار شخصیت، هویت و روابط بین‌فردی نیز به کار رفته است.

روابط موضوعی چیست و ابژه در این نظریه به چه معناست؟

برای فهم دقیق این نظریه، ابتدا باید از یک سوءبرداشت رایج فاصله گرفت. واژه موضوع در ترجمه فارسی گاهی ممکن است این تصور را ایجاد کند که منظور از همان موضوع به معنای مسئله یا عنوان است. در ادبیات روان‌کاوی، ترجمه رایج‌تر این اصطلاح روابط ابژه‌ای است و در اینجا مفهومی تخصصی دارد. ابژه می‌تواند فردی باشد که فرد با او پیوند عاطفی برقرار می‌کند، اما در سطح نظری، بازنمایی ذهنی آن فرد و الگوی رابطه با او نیز اهمیت دارد. بنابراین روابط ابژه‌ای فقط درباره روابط بیرونی نیست؛ درباره جهانی درونی است که در آن تصویر فرد از خودش، تصویرش از دیگران و پیوند عاطفی میان این تصاویر سازمان می‌یابد.

تفاوت مهم روابط موضوعی با دیدگاه کلاسیک فرویدی در این است که مرکز ثقل توضیح شخصیت را از صرفاً تعارض میان سائق‌ها به سمت رابطه با دیگران و بازنمایی‌های درونی این روابط منتقل می‌کند. البته این به معنای آن نیست که نظریه روابط موضوعی تمام مفاهیم فرویدی را کنار گذاشته است. این سنت فکری از دل روان‌کاوی کلاسیک رشد کرد و بعدها شاخه‌های متفاوتی پیدا کرد. ملانی کلاین، دبلیو. آر. دی. فربرن، دونالد وینیکات، مایکل بالینت، هری گانتریپ و در دوره‌های بعدی اتو کرنبرگ و دیگر نظریه‌پردازان هر یک بخش‌هایی از این حوزه را توسعه دادند. به همین دلیل، روابط موضوعی را نباید یک نظریه کاملاً یکپارچه با یک تعریف واحد دانست؛ بلکه بهتر است آن را خانواده‌ای از رویکردهای مرتبط در روان‌کاوی دانست. 

در این چارچوب، تجربه رابطه به‌تدریج درونی می‌شود. کودک فقط به یاد نمی‌آورد که مادر، پدر یا مراقب او چگونه رفتار کرده‌اند؛ بلکه از مجموعه تجربه‌های عاطفی خود، نوعی الگوی درونی درباره من در رابطه با دیگری می‌سازد. برای مثال، اگر تجربه‌های مکرر کودک این باشد که هنگام ترس یا ناراحتی با مراقبی نسبتاً پاسخگو روبه‌رو می‌شود، احتمال شکل‌گیری انتظار متفاوتی نسبت به کودکی وجود دارد که نیازهای عاطفی‌اش به شکل مزمن نادیده گرفته می‌شوند. این مسئله البته به معنای جبرگرایی نیست؛ رشد شخصیت نتیجه یک تجربه منفرد نیست و عوامل متعدد رشدی، زیستی، خانوادگی، اجتماعی و تجربه‌های بعدی نیز در سازمان‌یابی آن نقش دارند.

چگونه خود و دیگری در ذهن شکل می‌گیرند؟

در نگاه روابط موضوعی، تجربه اولیه کودک از رابطه، تنها تجربه‌ای درباره دیگری نیست؛ هم‌زمان تجربه‌ای درباره خود نیز هست. کودکی که بارها تجربه می‌کند نیازش دیده می‌شود، می‌تواند به تدریج تجربه‌ای از خود به‌عنوان فردی دارای نیاز و شایسته پاسخ دریافت کند. در مقابل، اگر تجربه رابطه به طور مداوم با طرد، بی‌ثباتی، ترس یا بی‌توجهی همراه باشد، ممکن است بازنمایی‌های متفاوتی از خود و دیگران شکل بگیرد. نکته مهم این است که این فرایند را نباید به صورت یک رابطه ساده علت و معلولی میان والد بد و شخصیت آسیب‌دیده تفسیر کرد؛ نظریه‌های معاصر رشد شخصیت بسیار پیچیده‌تر از این مدل خطی هستند.

در دیدگاه اتو کرنبرگ، تجربه‌های اولیه رابطه که با هیجان‌های شدید همراه هستند، به صورت واحدهایی از بازنمایی خود، بازنمایی دیگری و حالت عاطفی مرتبط با آن رابطه سازمان می‌یابند. این واحدها در ابتدا می‌توانند تفکیک‌نشده یا به شکل قطبی‌شده تجربه شوند؛ برای نمونه، تجربه منِ خوب ـ دیگریِ خوب می‌تواند از تجربه منِ بد ـ دیگریِ بد جدا باشد. در رشد سالم، این بازنمایی‌های متضاد به تدریج در ساختاری پیچیده‌تر و واقع‌بینانه‌تر یکپارچه می‌شوند؛ یعنی فرد می‌تواند بفهمد که یک شخص مهم می‌تواند گاهی مهربان و گاهی ناکام‌کننده باشد، بدون اینکه لازم باشد او را کاملاً خوب یا کاملاً بد بداند. این یکپارچگی با شکل‌گیری هویت منسجم و روابط متقابل‌تر ارتباط دارد. 

این نقطه برای فهم بسیاری از مشکلات رابطه‌ای اهمیت زیادی دارد. فردی که بتواند خود و دیگری را به صورت پیچیده، چندوجهی و نسبتاً پایدار تجربه کند، معمولاً ظرفیت بیشتری برای تحمل ابهام و تعارض دارد. او می‌تواند هم‌زمان ناراحت باشد و همچنان بداند که طرف مقابل را دوست دارد؛ از رفتار همسرش خشمگین شود، بدون اینکه فوراً نتیجه بگیرد او کاملاً بد است؛ یا از یک انتقاد آسیب ببیند، بدون اینکه تمام ارزشمندی خود را زیر سؤال ببرد. در مقابل، هنگامی که بازنمایی‌های خود و دیگری به‌شدت قطبی، ناپایدار یا جدا از هم باقی بمانند، تجربه رابطه می‌تواند به سرعت میان نزدیکی شدید و طرد، ایده‌آل‌سازی و بی‌ارزش‌سازی یا اعتماد و بی‌اعتمادی نوسان کند.

از تجربه رابطه بیرونی تا روابط درونی

یکی از ایده‌های مرکزی روابط ابژه‌ای این است که رابطه بیرونی به تدریج با ساختن جهان رابطه‌ای درونی پیوند پیدا می‌کند. این بدان معنا نیست که فرد نسخه‌ای دقیق و عکاسانه از اشخاص مهم زندگی خود را در ذهن ذخیره می‌کند. آنچه درونی می‌شود، ترکیبی از تجربه، هیجان، انتظار، معنا و بازنمایی رابطه است. به همین دلیل ممکن است دو نفر یک رویداد خانوادگی مشابه را تجربه کنند اما بعدها تصویر کاملاً متفاوتی از خود، والدین یا روابط خانوادگی داشته باشند.

این مفهوم با چیزی که در روان‌شناسی معاصر به عنوان بازنمایی‌های ذهنی از خود و دیگران یا الگوهای رابطه‌ای بررسی می‌شود ارتباط پیدا می‌کند. پژوهش‌های حوزه شخصیت نشان داده‌اند که روابط موضوعی را می‌توان به عنوان واحدهایی از بازنمایی خود و دیگری همراه با پیوند عاطفی در نظر گرفت؛ بنابراین کیفیت رابطه فقط به رفتار آشکار محدود نیست و نحوه تفسیر فرد از خود و دیگران نیز در آن نقش دارد. 

در اینجا باید میان دیگری واقعی و دیگری تجربه‌شده تمایز گذاشت. فرد ممکن است با انسانی واقعی و پیچیده روبه‌رو باشد، اما واکنش او الزاماً فقط بر اساس ویژگی‌های واقعی همان فرد شکل نمی‌گیرد. تجربه‌های قبلی، انتظارهای رابطه‌ای، ترس‌ها، نیازها و بازنمایی‌های درونی می‌توانند بر نحوه ادراک رفتار طرف مقابل اثر بگذارند. به همین دلیل، دو نفر ممکن است در برابر یک رفتار یکسان واکنش‌های کاملاً متفاوتی نشان دهند؛ یکی آن را نشانه توجه بداند و دیگری همان رفتار را کنترل‌گری یا تهدید تلقی کند.

ملانی کلاین، فرافکنی و تفکیک خود از دیگری

ملانی کلاین یکی از مهم‌ترین چهره‌های تحول نظریه روابط ابژه‌ای است. در نظریه او، زندگی روانی اولیه کودک با تجربه‌های شدید عاطفی و شیوه‌های خاصی برای سازمان‌دهی تجربه همراه است. یکی از مفاهیم مهم در این سنت، فرافکنی و درون‌فکنی است. درون‌فکنی به زبان ساده به فرایندی اشاره دارد که در آن تجربه رابطه با ابژه‌های بیرونی در سازمان روانی فرد وارد می‌شود و فرافکنی به نسبت دادن بخش‌هایی از تجربه یا حالت روانی خود به دیگری مربوط می‌شود.

این مفاهیم نباید به شکل ساده‌شده‌ای مانند هر چیزی که درباره دیگران فکر می‌کنیم در واقع درباره خودمان است تفسیر شوند. چنین برداشتی از نظر علمی بیش از حد کلی است. در روابط واقعی، ویژگی‌های واقعی طرف مقابل نیز اهمیت دارند و ادراک انسان همیشه حاصل فرافکنی نیست. ارزش نظری این مفاهیم بیشتر در توضیح شرایطی است که در آن تجربه درونی فرد به شکل قابل توجهی بر ادراک او از دیگری اثر می‌گذارد.

در نظریه‌های بعدی، مفهوم همانندسازی فرافکنانه اهمیت بیشتری پیدا کرد؛ مفهومی پیچیده که فقط به نسبت دادن یک ویژگی به دیگری محدود نمی‌شود و در سنت‌های مختلف روابط ابژه‌ای با معانی متفاوتی به کار رفته است. در برخی صورت‌بندی‌ها، این مفهوم برای توضیح فرایندهایی استفاده می‌شود که در آن فرد تجربه‌ای را به دیگری نسبت می‌دهد و در عین حال، تعامل بین دو نفر به گونه‌ای پیش می‌رود که آن تجربه در رابطه نیز فعال می‌شود. بنابراین کاربرد بالینی این مفهوم نیازمند احتیاط و توجه به زمینه رابطه است.

وینیکات و شکل‌گیری خود در فضای رابطه

سهم دونالد وینیکات در فهم رابطه میان خود و دیگری از این جهت برجسته است که او بر نقش محیط اولیه و کیفیت مراقبت در امکان رشد یک خود نسبتاً واقعی تأکید کرد. مفاهیمی مانند مادر به اندازه کافی خوب، محیط تسهیل‌کننده، نگه‌داری و ابژه انتقالی در نظریه او جایگاه مهمی دارند.

در این دیدگاه، رشد سالم به معنای حذف نیاز به دیگری نیست. برعکس، فرد ابتدا در یک محیط رابطه‌ای مناسب امکان رشد پیدا می‌کند و سپس به تدریج ظرفیت بیشتری برای تجربه جدایی، استقلال و استفاده خلاقانه از رابطه پیدا می‌کند. این نکته تفاوت مهمی با تصور ساده استقلال یعنی بی‌نیازی از دیگران دارد. در بسیاری از نظریه‌های روابط موضوعی، بلوغ روانی نه در قطع رابطه، بلکه در توانایی حفظ تمایز میان خود و دیگری در عین حفظ پیوند عاطفی دیده می‌شود.

مفهوم ابژه انتقالی نیز در همین زمینه اهمیت پیدا می‌کند. یک شیء مانند پتو یا عروسک ممکن است برای کودک در دوره‌ای خاص نقش ویژه‌ای پیدا کند و در فضای میان تجربه درونی و واقعیت بیرونی قرار گیرد. این مفهوم به‌خوبی نشان می‌دهد که وینیکات چگونه مرز میان جهان درونی و واقعیت بیرونی را به شکل ظریف‌تری بررسی می‌کند و چگونه رابطه با دیگری به تدریج با ظرفیت تجربه تنهایی، بازی و نمادپردازی پیوند می‌خورد.

فربرن؛ از سائق به رابطه

رانلد فربرن یکی از نظریه‌پردازانی بود که در بازتعریف روابط موضوعی نقش مهمی داشت. در چارچوب فربرنی، انسان اساساً موجودی رابطه‌جو است و هدف روانی صرفاً کاهش تنش سائق نیست؛ رابطه با دیگری خود بخشی اساسی از سازمان روانی است. این تغییر تأکید از سائق به رابطه یکی از نقاط مهم تحول نظریه روابط موضوعی به شمار می‌رود و زمینه را برای فهم شخصیت به عنوان سازمانی رابطه‌ای‌تر فراهم کرد.

در اینجا خود نیز چیزی جدا از تاریخچه رابطه‌ای فرد نیست. نحوه تجربه فرد از خود می‌تواند با رابطه‌هایی که درونی کرده، انتظاراتش از دیگران و شیوه تنظیم فاصله و نزدیکی ارتباط داشته باشد. به همین دلیل، در سنت روابط موضوعی پرسش‌هایی مانند من چه کسی هستم؟، دیگران را چگونه تجربه می‌کنم؟ و در رابطه با دیگری چه اتفاقی برای من می‌افتد؟ از یکدیگر جدا نیستند.

دلبستگی و روابط موضوعی؛ دو نظریه متفاوت اما مرتبط

نظریه روابط موضوعی و نظریه دلبستگی یکی نیستند، اما میان آن‌ها همپوشانی مفهومی مهمی وجود دارد. جان بالبی با نظریه دلبستگی بر اهمیت پیوند کودک با مراقبان و شکل‌گیری الگوهای درونی مرتبط با خود و دیگران تأکید کرد. در نظریه دلبستگی، تعامل‌های اولیه می‌توانند به شکل‌گیری الگوهای کاری درونی درباره خود، دیگران و روابط کمک کنند؛ این الگوها در ادامه بر انتظارهای فرد، هیجان‌ها و رفتارهای رابطه‌ای او اثر می‌گذارند. 

با وجود این نزدیکی، نباید این دو سنت را یکی دانست. روابط موضوعی از دل روان‌کاوی و با تأکید بر بازنمایی‌های درونی، تعارض‌های عاطفی، دفاع‌ها و سازمان شخصیت رشد کرده است، در حالی که نظریه دلبستگی بالبی مسیر متفاوتی دارد و ارتباط گسترده‌ای با روان‌شناسی رشد و پژوهش تجربی پیدا کرده است. در ادبیات معاصر، این دو دیدگاه در برخی مدل‌های تلفیقی در کنار یکدیگر مورد استفاده قرار می‌گیرند، اما تفاوت‌های نظری و روش‌شناختی آن‌ها همچنان مهم است.

خود و دیگری چگونه به هویت مربوط می‌شود؟

یکی از مهم‌ترین کاربردهای معاصر این مفهوم، ارتباط میان کیفیت بازنمایی خود و دیگری با هویت است. هویت منسجم فقط پاسخ به پرسش من چه کسی هستم؟ نیست؛ فرد باید بتواند خود را در طول زمان، در موقعیت‌های مختلف و در رابطه با افراد مختلف تا حدی پیوسته تجربه کند. هم‌زمان لازم است دیگران نیز به عنوان اشخاصی نسبتاً مستقل، پیچیده و دارای ذهنیت خاص خود درک شوند.

در مدل‌های روان‌پویشی معاصر، یکپارچگی هویت با توانایی حفظ تصویری نسبتاً پایدار و واقع‌بینانه از خود و دیگران ارتباط دارد. در مدل روابط موضوعی کرنبرگ، ادغام بازنمایی‌های مثبت و منفی خود و دیگری برای شکل‌گیری هویت منسجم اهمیت ویژه‌ای دارد. وقتی این ادغام ناکافی باشد، بازنمایی‌های متضاد ممکن است از یکدیگر جدا باقی بمانند و تجربه فرد از خودش یا دیگران ناپایدار شود. 

این موضوع در مطالعه اختلالات شخصیت نیز اهمیت پیدا کرده است. برای نمونه، در مدل‌های روان‌پویشی، اختلال در یکپارچگی هویت و کیفیت روابط ابژه‌ای از مؤلفه‌های مهم در فهم آسیب‌شناسی شخصیت محسوب می‌شوند. در مقابل، کارکرد سالم‌تر شخصیت با حس منسجم‌تر از خود، تجربه نسبتاً پایدار از دیگران، ظرفیت همدلی و امکان ایجاد روابط متقابل و رضایت‌بخش همراه دانسته می‌شود. 

البته نباید از این ارتباط نتیجه گرفت که هر مشکل رابطه‌ای نشانه اختلال شخصیت است. همه انسان‌ها در شرایط استرس، فقدان، تعارض یا فشار شدید ممکن است در قضاوت درباره خود یا دیگری دچار نوسان شوند. آنچه در ارزیابی بالینی اهمیت پیدا می‌کند، شدت، پایداری، گستره و پیامد این الگوها در زندگی فرد است.

وقتی خود و دیگری یکپارچه نمی‌شوند

یکی از مفاهیم مهم در نظریه‌های روابط موضوعی، دوپاره‌سازی است. در این وضعیت، تجربه‌های متناقض درباره خود یا دیگری ممکن است به جای آنکه در یک تصویر پیچیده و یکپارچه قرار بگیرند، جدا از یکدیگر باقی بمانند. نتیجه می‌تواند تجربه‌ای بسیار قطبی باشد؛ فردی که در یک لحظه کاملاً ایده‌آل و ارزشمند است، در شرایط دیگر ناگهان کاملاً بی‌ارزش یا تهدیدکننده تجربه شود.

در رشد عادی، توانایی تحمل این واقعیت که یک فرد می‌تواند هم ویژگی‌های مثبت و هم ویژگی‌های منفی داشته باشد، به تدریج افزایش می‌یابد. این ظرفیت را می‌توان بخشی از حرکت از بازنمایی‌های ساده و قطبی به سوی بازنمایی‌های پیچیده‌تر دانست. در مدل کرنبرگ، ادغام بازنمایی‌های مثبت و منفی خود و دیگران نقش مهمی در شکل‌گیری هویت پایدار و روابط واقع‌بینانه‌تر دارد. 

از نظر رابطه‌ای، این تفاوت بسیار تعیین‌کننده است. اگر فرد بتواند دیگری را به عنوان شخصی مستقل ببیند که ممکن است هم‌زمان دوست‌داشتنی، محدود، ناکامل و متفاوت از او باشد، رابطه ظرفیت بیشتری برای مذاکره و ترمیم پیدا می‌کند. اما اگر دیگری فقط زمانی خوب باشد که نیازهای فرد را برآورده کند و با اولین ناکامی به بد تبدیل شود، رابطه می‌تواند وارد چرخه‌های شدید ایده‌آل‌سازی، خشم، فاصله‌گیری و آشتی‌های شدید شود.

مرز سالم میان خود و دیگری چیست؟

تمایز میان خود و دیگری به معنای سرد شدن یا خودمحوری نیست. برعکس، یکی از نشانه‌های رشد رابطه‌ای این است که فرد بتواند همزمان دو واقعیت را حفظ کند: من یک فرد مستقل با نیازها، احساسات و مرزهای خودم هستم و دیگری نیز فردی مستقل با نیازها، احساسات، خواسته‌ها و دیدگاه خودش است.

این توانایی به مفهوم تمایز خود ـ دیگری نزدیک است. در سطح بالاتر، فرد می‌تواند اختلاف را بدون فروپاشی رابطه تحمل کند، از دیگری تأثیر بگیرد بدون اینکه هویت خود را از دست بدهد و به دیگری نزدیک شود بدون اینکه مرزهای روانی خود را کاملاً کنار بگذارد. پژوهش‌های مرتبط با مدل‌های روان‌پویشی شخصیت نیز بر اهمیت توانایی درک هم‌زمان خود و دیگران، تنظیم روابط، همدلی، صمیمیت و حفظ رابطه متقابل تأکید دارند. 

از همین زاویه، وابستگی و استقلال را نباید دو قطب مطلق در نظر گرفت. انسان سالم می‌تواند به دیگران نیاز داشته باشد و در عین حال استقلال روانی خود را حفظ کند. می‌تواند از رابطه حمایت بگیرد، بدون اینکه ارزشمندی خود را کاملاً به تأیید دیگری وابسته کند. همچنین می‌تواند از فردی فاصله بگیرد، بدون اینکه ضرورتاً او را دشمن یا کاملاً بی‌ارزش تصور کند.

نقش دیگری در خودشناسی و روابط بزرگسالی

رابطه با دیگران فقط نتیجه ساختار شخصیت نیست؛ می‌تواند به بازسازی آن نیز کمک کند. فرد بزرگسال در روابط مهم خود بارها با موقعیت‌هایی روبه‌رو می‌شود که بازنمایی‌های قبلی‌اش را تأیید یا به چالش می‌کشند. ممکن است فردی که انتظار دارد دیگران او را ترک کنند، با تجربه رابطه‌ای پایدار مواجه شود؛ یا فردی که معتقد است بیان نیاز همیشه به طرد منجر می‌شود، در رابطه‌ای قرار گیرد که طرف مقابل بتواند نیاز او را بشنود و بدون کنترل‌گری پاسخ دهد.

با این حال، تجربه جدید همیشه به‌طور خودکار الگوی قبلی را تغییر نمی‌دهد. انسان‌ها گاهی تجربه‌های تازه را از طریق الگوهای قبلی تفسیر می‌کنند. این همان جایی است که مفهوم انتقال اهمیت پیدا می‌کند. در درمان روان‌پویشی، رابطه درمانگر و مراجع می‌تواند فضایی ایجاد کند که در آن انتظارها و الگوهای رابطه‌ای فرد در زمان حال آشکار شوند و مورد بررسی قرار گیرند. منابع تخصصی معاصر نیز ارتباط میان روابط موضوعی، انتقال و فرایند درمان روان‌پویشی را مورد توجه قرار می‌دهند. 

در چنین فرایندی، هدف صرفاً این نیست که فرد بفهمد مشکلش چیست. هدف می‌تواند افزایش ظرفیت مشاهده تجربه درونی، تشخیص تفاوت میان گذشته و حال، شناخت الگوهای رابطه‌ای و ایجاد امکان پاسخ‌های متفاوت باشد. اینجا مفهوم خود و دیگری از یک نظریه انتزاعی به موضوعی بالینی تبدیل می‌شود.

خود و دیگری در اختلالات شخصیت

اهمیت این مفهوم در روان‌شناسی شخصیت زمانی روشن‌تر می‌شود که بدانیم مدل‌های معاصر ارزیابی شخصیت نیز به جای تمرکز صرف بر مجموعه‌ای از صفات، به کیفیت کارکرد فرد در رابطه با خود و دیگران توجه دارند. در مدل جایگزین DSM-5 برای اختلالات شخصیت، حوزه‌های خودکارکردی و بین‌فردی شامل مؤلفه‌هایی مانند هویت، خودراهبری، همدلی و صمیمیت مطرح شده‌اند. این حوزه‌ها با بسیاری از مفاهیم سنت روابط موضوعی همپوشانی دارند. 

در رویکرد کرنبرگ، آسیب در سازمان‌یابی بازنمایی‌های خود و دیگری می‌تواند با مشکلات هویت، روابط ناپایدار، دفاع‌های ابتدایی‌تر، دشواری در تنظیم پرخاشگری و در موارد شدیدتر اختلال در واقعیت‌آزمایی همراه شود. پژوهش‌های جدیدتر نیز نشان داده‌اند که ابعاد هویت و روابط ابژه‌ای در ارزیابی شدت مشکلات شخصیت اهمیت بالینی دارند.

در اینجا باید یک نکته مهم را در نظر گرفت: روابط موضوعی یک ابزار تشخیص ساده و خودکار نیست. نمی‌توان بر اساس یک رفتار مانند حسادت، وابستگی، قطع رابطه یا خشم، نتیجه گرفت که فرد دارای روابط ابژه‌ای ناسالم یا یک اختلال شخصیت است. ارزیابی شخصیت به بررسی الگوهای پایدار، زمینه، شدت اختلال، عملکرد فرد و مجموعه‌ای از عوامل نیاز دارد.

تفاوت خود و دیگری با خودشیفتگی و وابستگی

گاهی در زبان عمومی، هر نوع تمرکز بر خود با خودشیفتگی و هر نوع نیاز به دیگری با وابستگی یکی گرفته می‌شود؛ اما از دیدگاه روان‌شناختی چنین هم‌ارزی‌ای دقیق نیست. داشتن حس ارزشمندی، توجه به نیازهای شخصی یا تلاش برای حفظ مرزهای فردی، به خودی خود خودشیفتگی محسوب نمی‌شود. به همین شکل، درخواست حمایت، صمیمیت یا کمک از فرد دیگر الزاماً به معنای وابستگی ناسالم نیست.

در سطح عمیق‌تر، مسئله به چگونگی تنظیم رابطه میان نیازهای خود و واقعیت دیگری مربوط می‌شود. فردی که قادر است نیاز خود را بشناسد و هم‌زمان نیازهای طرف مقابل را نیز به رسمیت بشناسد، از نظر رابطه‌ای با فردی که فقط یکی از این دو قطب را می‌بیند تفاوت دارد. در مدل‌های روابط موضوعی، کیفیت روابط سالم به ظرفیت حفظ هم‌زمان خودمختاری، همدلی، نزدیکی و متقابل‌بودن رابطه وابسته است. 

رابطه خود و دیگری با ذهنی‌سازی

یکی از پیوندهای مهم میان نظریه‌های روابط موضوعی و رویکردهای معاصر، مفهوم ذهنی‌سازی است. ذهنی‌سازی یعنی توانایی درک رفتار خود و دیگران بر اساس حالت‌های ذهنی مانند احساسات، باورها، خواسته‌ها، ترس‌ها و قصدها. فردی که ذهنی‌سازی بهتری دارد، می‌تواند در برابر رفتار دیگری فقط به ظاهر آن واکنش نشان ندهد، بلکه احتمال دهد که پشت آن رفتار حالت ذهنی خاصی وجود دارد.

این ظرفیت در رابطه با یکپارچگی خود و دیگری اهمیت دارد، زیرا فرد باید بتواند بفهمد من چه احساسی دارم و در عین حال دیگری ممکن است چه احساسی داشته باشد، بدون اینکه این دو را یکی فرض کند. در ادبیات مربوط به کارکرد شخصیت نیز انسجام تجربه خود و دیگران با توانایی درک نیت‌ها، انگیزه‌ها و هیجان‌های خود و دیگران و همچنین ظرفیت همدلی ارتباط داده شده است. 

برای مثال، اگر شریک عاطفی فرد دیر پاسخ دهد، ذهنی‌سازی اجازه می‌دهد چند احتمال هم‌زمان باقی بماند: شاید مشغول باشد، شاید ناراحت باشد، شاید نیاز به فاصله داشته باشد یا شاید واقعاً از رابطه فاصله گرفته باشد. در مقابل، اگر ظرفیت تحمل ابهام پایین باشد، فرد ممکن است بلافاصله یک تفسیر قطعی را جایگزین واقعیت کند: او دیگر مرا دوست ندارد. همین تفاوت کوچک در پردازش تجربه می‌تواند مسیر یک رابطه را تغییر دهد.

نظریه روابط موضوعی چه محدودیت‌هایی دارد؟

با وجود تأثیر گسترده نظریه روابط موضوعی در روان‌کاوی و روان‌درمانی، نباید همه مفاهیم آن را در جایگاه یافته‌های تجربی قطعی علوم شناختی یا عصب‌شناسی قرار داد. روابط موضوعی مجموعه‌ای از نظریه‌های روان‌پویشی است که برخی بخش‌های آن از نظر مفهومی و بالینی بسیار اثرگذار بوده‌اند، اما همه مفاهیم تاریخی این سنت به یک اندازه قابلیت آزمون تجربی یا پشتوانه پژوهشی ندارند.

همچنین در خود این سنت نیز اختلاف‌نظر وجود دارد. کلاین، فربرن، وینیکات، بالینت و کرنبرگ دقیقاً یک نظریه واحد ارائه نمی‌کنند. حتی مفهوم ابژه و چگونگی شکل‌گیری روابط درونی در میان مکاتب مختلف تفاوت دارد. به همین دلیل، استفاده علمی از اصطلاح روابط موضوعی نیازمند مشخص کردن این است که از کدام مدل نظری صحبت می‌کنیم.

یکی از تحول‌های مهم در سال‌های اخیر نیز حرکت به سوی مدل‌های تلفیقی‌تر است؛ مدل‌هایی که مفاهیم روان‌پویشی را با یافته‌های رشد، دلبستگی، پژوهش شخصیت و سایر حوزه‌های علمی مرتبط می‌کنند. برای نمونه، مدل‌های معاصر شخصیت و تشخیص در DSM-5 و ICD-11 توجه قابل‌توجهی به کارکرد خود و بین‌فردی نشان داده‌اند، هرچند این مدل‌ها را نباید صرفاً نسخه دیگری از نظریه کلاسیک روابط ابژه‌ای دانست. 

چرا رابطه میان خود و دیگری برای روان‌شناسی اهمیت دارد؟

اگر بخواهیم تمام این بحث را در یک گزاره جمع کنیم، مسئله اصلی این است که انسان نه در خلأ، بلکه در شبکه‌ای از روابط شکل می‌گیرد و تجربه او از خودش نیز از این شبکه جدا نیست. خود فقط تصویری ذهنی از ویژگی‌های فردی نیست؛ با تجربه دوست داشته‌شدن، طردشدن، دیده‌شدن، کنترل‌شدن، حمایت‌شدن، ناکام‌شدن و تعامل با دیگران پیوند دارد. به همین ترتیب، دیگری نیز برای ما صرفاً یک انسان بیرونی نیست؛ تصویری از او در ذهن ما وجود دارد که می‌تواند بر اساس تجربه‌های گذشته، هیجان‌ها و انتظارهای رابطه‌ای شکل گرفته باشد.

رشد روانی را می‌توان تا حدی حرکت از رابطه‌های بسیار ابتدایی و قطبی به سوی توانایی تجربه خود و دیگری به عنوان دو ذهن مستقل اما مرتبط دانست. در این وضعیت، فرد می‌تواند نزدیکی را بدون از دست دادن خود تجربه کند، جدایی را بدون فروپاشی تحمل کند، تعارض را بدون نابود کردن رابطه مدیریت کند و دیگری را بدون ایده‌آل‌سازی یا بی‌ارزش‌سازی مطلق بشناسد. در ادبیات روان‌پویشی معاصر نیز یکپارچگی هویت، کیفیت روابط بین‌فردی، همدلی، صمیمیت و توانایی درک خود و دیگران از عناصر مهم کارکرد سالم شخصیت محسوب می‌شوند. 

در نتیجه، خود و دیگری در روابط موضوعی را نباید صرفاً یک اصطلاح نظری متعلق به تاریخ روان‌کاوی دانست. این مفهوم به یکی از پرسش‌های بنیادی روان‌شناسی شخصیت مربوط می‌شود: چگونه انسان می‌تواند هم خودش باقی بماند و هم با دیگری رابطه‌ای واقعی، متقابل و عاطفی برقرار کند؟ پاسخ‌های متفاوت روان‌کاوان از کلاین و فربرن تا وینیکات و کرنبرگ، هر کدام بخشی از این مسئله را روشن کرده‌اند. رویکردهای جدیدتر نیز تلاش کرده‌اند این ایده‌ها را در کنار نظریه دلبستگی، پژوهش شخصیت، ذهنی‌سازی و مدل‌های معاصر کارکرد شخصیت قرار دهند. به همین دلیل، فهم رابطه میان خود و دیگری می‌تواند چارچوب مفیدی برای درک هویت، صمیمیت، تعارض، انتقال، مرزبندی، همدلی و بسیاری از الگوهای پیچیده روابط انسانی فراهم کند. 

نویسنده: آرش سلطان بگلو، روانشناس و روان درمانگر

مطالب مرتبط:

مبانی روان‌کاوی و روابط موضوعی و شکل‌گیری جهان درونی انسان

خود و جهان ابژه: هویت یابی در سیر تحول روانی

دلبستگی و شکل‌گیری شخصیت اخلاقی: مسیرهای تحول از نظریه تا عمل

دلبستگی ایمن به دیگران؛ چرا محبت، امنیت و احساس تعلق برای سلامت روان ما ضروری است؟

جان بالبی چگونه یکی از مهم‌ترین رازهای روان انسان را کشف کرد؟

روان‌شناسی افسردگی؛ واکاوی جامع یک اختلال چندوجهی

جهان سوگ؛ فروپاشی بستری که پیش‌تر هرگز به چشم نمی‌آمد

تنهایی درون: خوانشی از غم پایدار و انزوای روانی در چارچوب نظریه روابط ابژه

انتهای مطلب

 

دسته‌بندی‌ها: مجله سلامت