واپسرانی صرفاً بیرون‌راندن یک محتوای روانی از آگاهی نیست، بلکه فرایندی پویا و پرهزینه است که در آن سائق، نماینده اندیشگی و بار عاطفی آن می‌توانند سرنوشت‌هایی متفاوت پیدا کنند. محتوای واپس‌رانده‌شده از میان نمی‌رود؛ در ناخودآگاه به حیات خود ادامه می‌دهد، سرمایه‌گذاری روانی پیدا می‌کند، مشتق می‌سازد و از مسیرهایی چون جانشین‌سازی، جابه‌جایی و علامت، پیوسته برای بازگشت به آگاهی تلاش می‌کند. از این منظر، واپسرانی را باید نه یک رویداد ثابت، بلکه تعادلی ناپایدار میان نیروی راننده و فشار مداوم امر واپس‌رانده دانست؛ تعادلی که در روان‌نوروزها به شکل‌های متفاوتی برهم می‌خورد و خود را در قالب اضطراب، علامت و بازگشت محتوای واپس‌رانده آشکار می‌کند.

امکان‌پذیری و پیش‌شرط‌های واپسرانی

یکی از سرنوشت‌هایی که یک تکانه سائق می‌تواند با آن مواجه شود، قرار گرفتن در برابر نیروهایی است که می‌کوشند فعالیت آن را متوقف یا از دسترسی‌اش به آگاهی جلوگیری کنند. تحت شرایط معینی، که بررسی دقیق‌تر آن‌ها در اینجا ضروری است، این وضعیت به واپسرانی می‌انجامد. اگر منشأ فشار، یک محرک بیرونی بود، راه‌حل طبیعی و آشکار، گریز از آن محرک بود؛ اما در مورد سائق، گریز امکان‌پذیر نیست، زیرا ایگو نمی‌تواند از خود بگریزد. در مرحله بعد، می‌توان تصور کرد که نپذیرفتن آگاهانه یا رد کردن تکانه راه‌حل مناسبی باشد، اما واپسرانی در جایگاهی میان گریز و نپذیرفتن آگاهانه قرار می‌گیرد؛ مفهومی که پیش از شکل‌گیری مطالعات روان‌کاوانه اساساً نمی‌توانست به‌صورت دقیق صورت‌بندی شود.

از نظر نظری، توضیح اینکه چرا یک تکانه سائق باید به واپسرانی دچار شود، چندان ساده نیست. چه چیزی باعث می‌شود یک تکانه چنین سرنوشتی پیدا کند؟ در نگاه نخست، به نظر می‌رسد پیش‌شرط اساسی آن این باشد که دستیابی به هدف سائق، به‌جای ایجاد لذت، ناخوشی به همراه داشته باشد. اما این فرض در ابتدا دشوار به نظر می‌رسد، زیرا ارضای سائق فی‌نفسه باید با لذت همراه باشد. بنابراین، برای توضیح واپسرانی ناچاریم وجود شرایط ویژه‌ای را فرض کنیم؛ شرایطی که در آن فرایندی روانی باعث می‌شود ارضایی که از یک سو لذت‌بخش است، از سوی دیگر پیامدهای ناخوشایند و غیرقابل‌تحملی برای دستگاه روانی داشته باشد.

برای روشن‌تر شدن مسئله، می‌توان به موقعیت‌های دیگری توجه کرد که در آن‌ها نوعی وضعیت سائق‌مانند شکل می‌گیرد. ممکن است یک محرک بیرونی به درون بدن راه یابد؛ برای مثال، آسیب به یک اندام می‌تواند منبعی مداوم از تحریک و افزایش تنش ایجاد کند. در چنین شرایطی، وضعیت ایجادشده از جهاتی بسیار شبیه یک سائق است. نمونه روشن آن درد است. با این حال، هدف این سائق کاذب نه دستیابی به لذت، بلکه پایان دادن به تغییر دردناک در اندام و کاهش ناخوشی ناشی از آن است. تسکین درد نیز ماهیتی قهری دارد و معمولاً تنها از طریق دارو، بی‌حسی یا منحرف کردن توجه می‌توان شدت آن را کاهش داد.

با این حال، درد برای فهم واپسرانی چندان مناسب نیست، زیرا ماهیتی دارد که به‌سادگی با منطق مورد نظر ما سازگار نمی‌شود. بنابراین بهتر است به نمونه‌ای مانند گرسنگی توجه کنیم که ارضا نشده باقی مانده است. گرسنگی نیز می‌تواند به وضعیتی قهری تبدیل شود؛ تنشی پایدار ایجاد می‌کند و تنها از طریق ارضای نیاز کاهش می‌یابد. در اینجا نیز ظاهراً زمینه‌ای برای واپسرانی وجود ندارد.

از این رو، واپسرانی را نمی‌توان نتیجه ساده افزایش تنش ناشی از عدم ارضای سائق تا رسیدن آن به سطحی غیرقابل‌تحمل دانست. اگر ارضانشدگی یک سائق به‌تنهایی برای ایجاد واپسرانی کافی بود، باید در بسیاری از نیازهای طبیعی چنین فرایندی را مشاهده می‌کردیم. بنابراین، دفاع در برابر تکانه‌های سائق باید در سطح دیگری از سازمان روانی و در ارتباط با تعارض میان مطالبات متفاوت بررسی شود.

اگر بحث را به تجربه بالینی روان‌کاوی محدود کنیم، مسئله روشن‌تر می‌شود. در تجربه بالینی می‌آموزیم که سائق‌های واپس‌رانده‌شده همچنان می‌توانند ارضا شوند و ارضای خود سائق نیز لزوماً چیزی جز لذت تولید نمی‌کند؛ مسئله این است که چنین ارضایی ممکن است با سایر مطالبات، اهداف و سازمان‌یافتگی‌های روانی ناسازگار باشد. بنابراین، یک فرایند واحد می‌تواند از یک سو لذت و از سوی دیگر ناخوشی ایجاد کند. پیش‌شرط واپسرانی در این معنا آن است که انگیزه اجتناب از ناخوشی بر لذت حاصل از ارضای سائق غلبه کند.

مطالعه روان‌نوروزهای انتقالی همچنین نشان می‌دهد که واپسرانی را نمی‌توان صرفاً یکی از دفاع‌های ابتدایی و همیشگی دستگاه روانی در نظر گرفت. واپسرانی زمانی به معنای دقیق کلمه امکان‌پذیر می‌شود که میان فعالیت روانی آگاهانه و ناخودآگاه تمایزی نسبتاً روشن شکل گرفته باشد. ماهیت اساسی آن نیز در همین نکته نهفته است: دور نگه داشتن یک فرایند یا نماینده سائق از آگاهی و حفظ آن در خارج از دسترس مستقیم آگاهی. می‌توان فرض کرد که پیش از شکل‌گیری چنین سازمانی، دفاع در برابر تکانه‌های سائق از طریق سرنوشت‌های دیگری مانند وارونگی به ضد خود یا بازگشت به خود صورت می‌گرفته است.

از همین‌جا روشن می‌شود که واپسرانی و ناخودآگاه پیوندی بسیار نزدیک با یکدیگر دارند. بنابراین، بررسی کامل ماهیت واپسرانی مستلزم آن است که ابتدا شناخت دقیق‌تری از ساختار دستگاه روانی و تمایز میان نظام ناخودآگاه و آگاهانه به دست آوریم. تا پیش از آن، می‌توان ویژگی‌های واپسرانی را عمدتاً از طریق تجربه بالینی و به‌صورت توصیفی دنبال کرد.

واپسرانی نخستین و واپسرانی واقعی

بر این اساس، می‌توان وجود نوعی واپسرانی نخستین را فرض کرد؛ مرحله‌ای آغازین که در آن دسترسی نماینده روانی سائق، یعنی نماینده اندیشگی آن، به آگاهی مسدود می‌شود. این فرایند نوعی تثبیت ایجاد می‌کند؛ به این معنا که نماینده مورد نظر پس از آن، بدون تغییر اساسی به وجود خود ادامه می‌دهد و سائق نیز همچنان به آن پیوند دارد. این تداوم را باید در ارتباط با ویژگی‌های خاص فرایندهای ناخودآگاه در نظر گرفت.

مرحله دوم، یعنی واپسرانی واقعی، دیگر مستقیماً فقط متوجه نماینده اولیه سائق نیست، بلکه مشتقات روانی آن و همچنین زنجیره‌های فکری‌ای را دربرمی‌گیرد که اگرچه ممکن است از مسیر دیگری سرچشمه گرفته باشند، با محتوای واپس‌رانده ارتباط پیدا کرده‌اند. همین ارتباط باعث می‌شود این اندیشه‌ها نیز سرنوشتی مشابه ماده‌ای پیدا کنند که در مرحله نخست واپس رانده شده است. بنابراین، واپسرانی واقعی را می‌توان فرایندی پیگیرانه دانست که در آن هر محتوایی که به اندازه کافی به ماده واپس‌رانده نزدیک شود، می‌تواند تحت تأثیر همان نیرو قرار گیرد.

در اینجا نباید تمام تأکید را بر نیرویی گذاشت که از سوی آگاهی برای راندن یک محتوا به بیرون اعمال می‌شود. به همان اندازه، کششی اهمیت دارد که ماده واپس‌رانده نخستین بر هر محتوایی که بتواند با آن ارتباط برقرار کند وارد می‌کند. واپسرانی احتمالاً تنها زمانی می‌تواند به نتیجه برسد که این دو نیرو همزمان عمل کنند: از یک سو نیروی راننده‌ای که محتوا را از آگاهی دور می‌کند و از سوی دیگر کشش ماده واپس‌رانده‌ای که محتوای جدید را به سوی خود می‌کشد و آن را در قلمرو ناخودآگاه تثبیت می‌کند.

مطالعه روان‌نوروزها، به دلیل شدت و وضوح پیامدهای واپسرانی در آن‌ها، ممکن است ما را به این اشتباه بکشاند که قدرت واپسرانی را بیش از اندازه برآورد کنیم. واپسرانی مانع ادامه حیات نماینده سائق در ناخودآگاه نمی‌شود؛ مانع سازمان‌یافتگی بیشتر آن، تشکیل مشتقات جدید یا ایجاد پیوندهای تازه نیز نیست. آنچه واپسرانی مستقیماً تغییر می‌دهد، رابطه نماینده سائق با یک نظام روانی مشخص، یعنی آگاهی، است. بنابراین، واپس‌رانده شدن به معنای نابودی یا خاموشی کامل یک فرایند روانی نیست.

روان‌کاوی در مطالعه روان‌نوروزها نشان می‌دهد که نماینده‌ای از سائق که از طریق واپسرانی از دسترسی مستقیم به آگاهی محروم شده است، می‌تواند در ناخودآگاه به رشد خود ادامه دهد. حتی ممکن است این رشد، به دلیل فقدان مهار آگاهانه، شکل افراطی‌تر و سرکش‌تری پیدا کند. این محتوا در تاریکی رشد می‌کند و شکل‌هایی از بیان به وجود می‌آورد که وقتی به آگاهی راه می‌یابند، نه‌تنها برای فرد بیگانه به نظر می‌رسند، بلکه ممکن است این تصور را ایجاد کنند که سائق از ابتدا با چنین شدت و خطرناکی وجود داشته است. در حالی که این شدت ظاهری تا حد زیادی حاصل رشد مهارنشده در قلمرو خیال‌پردازی و انباشت ناشی از عدم ارضاست. همین ویژگی، اهمیت واقعی واپسرانی را آشکار می‌کند: واپسرانی ممکن است از دسترسی آگاهانه جلوگیری کند، اما لزوماً از فعالیت و تحول ماده واپس‌رانده جلوگیری نمی‌کند.

با این حال، واپسرانی حتی همه مشتقات ماده واپس‌رانده نخستین را نیز برای همیشه از آگاهی دور نگه نمی‌دارد. اگر یک مشتق به اندازه کافی از نماینده واپس‌رانده فاصله گرفته باشد، چه از طریق تحریف و چه از طریق قرار گرفتن واسطه‌های متعدد میان آن و محتوای اصلی، می‌تواند از سانسور آگاهی عبور کند. به نظر می‌رسد مقاومت آگاهی در برابر یک مشتق، تا اندازه‌ای تابع فاصله آن از ماده واپس‌رانده اولیه باشد.

در تکنیک روان‌کاوی نیز از همین امکان استفاده می‌شود. از بیمار خواسته می‌شود مشتقاتی از محتوای واپس‌رانده تولید کند که آن‌قدر از محتوای اصلی فاصله گرفته یا آن‌قدر دچار تغییر و تحریف شده باشند که بتوانند از سانسور آگاهی عبور کنند. تداعی‌های آزاد دقیقاً در چنین نقطه‌ای اهمیت پیدا می‌کنند. بیمار با کنار گذاشتن نیات آگاهانه و داوری انتقادی، زنجیره‌ای از تداعی‌ها را دنبال می‌کند و روان‌کاوی از خلال همین زنجیره تلاش می‌کند به بازسازی آگاهانه نماینده واپس‌رانده نزدیک شود. گاهی این زنجیره تا نقطه‌ای ادامه می‌یابد که یک فکر چنان به محتوای واپس‌رانده نزدیک می‌شود و ارتباطات نیرومندی با آن پیدا می‌کند که مقاومت دوباره فعال می‌شود و واپسرانی را تجدید می‌کند. علائم نوروتیک نیز باید چنین مسیری را طی کرده باشند؛ زیرا آن‌ها نیز مشتقاتی از محتوای واپس‌رانده‌اند که از طریق شکل‌های تغییریافته سرانجام توانسته‌اند به آگاهی راه پیدا کنند.

نمی‌توان با دقت تعیین کرد که یک مشتق باید چه اندازه تحریف شده یا از محتوای واپس‌رانده فاصله گرفته باشد تا مقاومت آگاهی در برابر آن کاهش یابد. به نظر می‌رسد در اینجا نوعی سنجش ظریف و پیچیده رخ می‌دهد که سازوکار دقیق آن برای ما آشکار نیست، اما پیامدهایش نشان می‌دهد که میزان سرمایه‌گذاری ناخودآگاه در آن اهمیت دارد. ممکن است وقتی سرمایه‌گذاری به شدت معینی برسد، محتوا نیروی کافی برای گشودن مسیر خود به سوی ارضا و آگاهی پیدا کند.

از این منظر، واپسرانی فرایندی کاملاً فردی است و هر مشتق از یک محتوای واپس‌رانده می‌تواند سرنوشت متفاوتی داشته باشد. گاه تنها تغییر کوچکی در میزان تحریف یا فاصله می‌تواند نتیجه را به‌طور کامل تغییر دهد. همین نکته به ما امکان می‌دهد بفهمیم چگونه برخی از ارزشمندترین ابژه‌های روانی، از جمله آرمان‌ها، می‌توانند از همان ادراکات و تجربیاتی سرچشمه بگیرند که در سطح دیگری از سازمان روانی، بیشترین بیزاری را برمی‌انگیزند. این دو در آغاز ممکن است تفاوت چندانی با یکدیگر نداشته باشند و تنها از طریق تغییرات جزئی از یکدیگر جدا شده باشند. همان‌گونه که در بحث فتیش نیز مشاهده می‌شود، نماینده اصلی یک سائق حتی می‌تواند به دو مسیر متفاوت تقسیم شود: بخشی از آن واپس رانده شود، در حالی که بخش دیگر، دقیقاً به دلیل پیوند نزدیک با همان ماده، مسیر آرمان‌سازی را طی کند.

تحرک واپسرانی و اقتصاد انرژی

آنچه از طریق افزایش یا کاهش تحریف و فاصله می‌تواند حاصل شود، در سوی دیگر دستگاه روانی نیز می‌تواند از طریق تغییر در شرایط تولید لذت و ناخوشی به دست آید. برخی فرایندهای روانی می‌توانند شرایط اقتصادی حاکم بر روان را تغییر دهند؛ به‌گونه‌ای که محتوایی که در حالت عادی ناخوشی ایجاد می‌کند، در شرایطی خاص به منبع لذت تبدیل شود. هنگامی که چنین تغییری رخ می‌دهد، واپسرانی نماینده سائق که در شرایط عادی باید کنار گذاشته می‌شد، موقتاً برداشته می‌شود. نمونه‌ای که این فرایند در آن به‌طور دقیق‌تر مطالعه شده، شوخی است. در این موارد، واپسرانی معمولاً به‌صورت دائمی از میان نمی‌رود، بلکه برای مدتی کوتاه کنار گذاشته می‌شود و سپس دوباره برقرار می‌گردد.

این مشاهدات ویژگی مهم دیگری از واپسرانی را آشکار می‌کنند: واپسرانی نه‌تنها فردی، بلکه به‌شدت متحرک است. نباید آن را همچون رویدادی واحد و برگشت‌ناپذیر تصور کرد؛ گویی چیزی یک‌بار کشته می‌شود و پس از آن برای همیشه از میان می‌رود. واپسرانی مستلزم صرف مداوم انرژی روانی است و هرگاه این هزینه کاهش یابد، نیروی واپسرانی نیز تضعیف می‌شود و برای حفظ آن، باید دوباره فعال شود. می‌توان تصور کرد که ماده واپس‌رانده پیوسته در جهت آگاهی فشار وارد می‌کند و این فشار باید از طریق نیروی متقابلی که به همان اندازه مداوم است مهار شود.

بنابراین، حفظ واپسرانی نیازمند هزینه‌ای ثابت از انرژی روانی است، در حالی که برداشته شدن آن از نظر اقتصادی نوعی صرفه‌جویی انرژی محسوب می‌شود. تحرک واپسرانی را می‌توان در وضعیت خواب نیز مشاهده کرد؛ وضعیتی که در آن کاهش برخی سرمایه‌گذاری‌های انرژی مرتبط با واپسرانی، امکان شکل‌گیری رؤیا را فراهم می‌کند. با بیدار شدن، سرمایه‌گذاری‌های انرژی که در جریان خواب کنار گذاشته شده بودند، دوباره فعال می‌شوند و واپسرانی بار دیگر استحکام می‌یابد.

با این حال، صرفاً گفتن اینکه یک تکانه سائق واپس‌رانده شده است، اطلاعات چندانی درباره وضعیت واقعی آن به ما نمی‌دهد. یک سائق واپس‌رانده می‌تواند در حالت‌های مختلفی وجود داشته باشد: ممکن است تقریباً غیرفعال باشد و با مقدار اندکی انرژی روانی سرمایه‌گذاری شده باشد، یا برعکس، با درجات متفاوتی از انرژی سرمایه‌گذاری شود و به همین دلیل فعالیت روانی بیشتری پیدا کند. فعال شدن سائق به‌طور مستقیم به معنای برداشته شدن واپسرانی نیست، اما می‌تواند مجموعه‌ای از فرایندها را فعال کند که از مسیرهای غیرمستقیم سرانجام راه خود را به سوی آگاهی باز می‌کنند.

در مورد مشتقات ناخودآگاه نیز سرنوشت یک اندیشه تا حد زیادی به میزان فعال‌سازی و سرمایه‌گذاری آن وابسته است. ممکن است یک مشتق تا زمانی که تنها مقدار اندکی از انرژی روانی را نمایندگی می‌کند، بدون ایجاد تعارض آشکار باقی بماند، حتی اگر محتوای آن در ذات خود با گرایش‌های مسلط آگاهی ناسازگار باشد. در اینجا عامل کمی اهمیت تعیین‌کننده پیدا می‌کند. هنگامی که یک فکر از نظر روانی به شدت معینی برسد، تعارض فعال می‌شود و همین فعال‌سازی می‌تواند واپسرانی را برانگیزد.

در نتیجه، در قلمرو واپسرانی، افزایش سرمایه‌گذاری انرژی می‌تواند اثری مشابه نزدیک شدن محتوا به ناخودآگاه داشته باشد، در حالی که کاهش سرمایه‌گذاری می‌تواند اثری مشابه دور شدن یا تحریف آن ایجاد کند. به این ترتیب، واپسرانی گاهی می‌تواند نه از طریق حذف کامل یک محتوای ناخوشایند، بلکه صرفاً از طریق کاهش شدت و انرژی آن، از ورود مستقیم آن به آگاهی جلوگیری کند.

جدایی اندیشه از بار عاطفی

تا اینجا واپسرانی را عمدتاً در ارتباط با نماینده سائق بررسی کرده‌ایم و نماینده سائق را نیز به‌صورت اندیشه یا مجموعه‌ای از اندیشه‌ها در نظر گرفته‌ایم که با مقدار معینی از انرژی روانی، یعنی لیبیدو یا علاقه سائق، سرمایه‌گذاری شده‌اند. اما تجربه بالینی نشان می‌دهد که این مجموعه را نمی‌توان یک واحد تجزیه‌ناپذیر در نظر گرفت. علاوه بر عنصر اندیشگی، عنصر دیگری نیز وجود دارد که نماینده سائق است و می‌تواند در جریان واپسرانی سرنوشتی کاملاً متفاوت با خود اندیشه پیدا کند.

این عنصر را می‌توان «بار عاطفی» نامید. بار عاطفی آن بخشی از نماینده روانی سائق است که می‌تواند از اندیشه جدا شود و متناسب با کمیت انرژی خود، در فرایندهایی که به‌صورت هیجان تجربه می‌شوند، بیان پیدا کند. بنابراین، در بررسی هر مورد واپسرانی باید دو مسیر را به‌طور جداگانه دنبال کرد: سرنوشت عنصر اندیشگی و سرنوشت انرژی سائق یا بار عاطفی متصل به آن. این دو الزاماً مسیر یکسانی طی نمی‌کنند.

در مورد عنصر اندیشگی، سرنوشت کلی آن نسبتاً روشن است. اگر این اندیشه پیش‌تر آگاهانه بوده باشد، واپسرانی آن را از آگاهی بیرون می‌راند؛ و اگر هنوز به آگاهی نرسیده باشد، از ورود آن جلوگیری می‌کند. این دو وضعیت از نظر عملی تفاوت چندانی ندارند. می‌توان آن را با تفاوت میان بیرون کردن مهمانی ناخوشایند از فضای خانه و جلوگیری از ورود او به خانه مقایسه کرد؛ در هر دو حالت، هدف یکسان است: جلوگیری از حضور او در فضای آگاهانه.

اما عنصر کمی یا انرژی نماینده سائق می‌تواند سرنوشت‌های متفاوتی پیدا کند. نخست، ممکن است به‌گونه‌ای مهار شود که تقریباً هیچ اثری از آن قابل مشاهده نباشد. دوم، ممکن است به‌صورت هیجانی با کیفیتی معین ظاهر شود. سوم، ممکن است به اضطراب تبدیل شود. دو امکان اخیر مسئله مهمی را پیش روی نظریه روان‌کاوی قرار می‌دهند: اینکه تبدیل انرژی سائق به هیجان، و به‌ویژه تبدیل آن به اضطراب، باید به‌عنوان یکی از سرنوشت‌های مستقل سائق مورد مطالعه قرار گیرد.

از آنجا که هدف اصلی واپسرانی اجتناب از ناخوشی است، سرنوشت بار عاطفی اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. در واقع، می‌توان گفت موفقیت یا شکست واپسرانی بیش از هر چیز با این سنجیده می‌شود که آیا توانسته است از ایجاد ناخوشی یا اضطراب جلوگیری کند یا نه. اگر محتوای اندیشگی از آگاهی حذف شده باشد اما انرژی وابسته به آن به شکل اضطراب یا هیجان ناخوشایند ظاهر شود، نمی‌توان واپسرانی را موفق دانست. بنابراین، ممکن است واپسرانی در سطح عنصر اندیشگی موفق به نظر برسد، اما در سطح عاطفی شکست خورده باشد.

همین واپسرانی‌های شکست‌خورده برای روان‌کاوی اهمیت بیشتری دارند، زیرا در آن‌ها می‌توان پیامدهای واقعی فرایند واپسرانی را مشاهده کرد. واپسرانی‌هایی که بدون تولید علامت، اضطراب یا ناخوشی پایدار عمل می‌کنند، معمولاً کمتر در معرض مشاهده بالینی قرار می‌گیرند.

در این مرحله، پرسش مهم دیگری مطرح می‌شود: سازوکار واپسرانی دقیقاً چیست؟ آیا می‌توان از یک سازوکار واحد سخن گفت یا چند سازوکار متفاوت وجود دارد؟ آیا هر یک از روان‌نوروزها از سازوکار خاصی برای واپسرانی استفاده می‌کنند؟ پاسخ به این پرسش ساده نیست، زیرا سازوکار واپسرانی مستقیماً قابل مشاهده نیست و تنها می‌توان از طریق آثار آن درباره‌اش استنتاج کرد.

اگر فقط پیامدهای واپسرانی بر عنصر اندیشگی نماینده سائق را بررسی کنیم، معمولاً با شکل‌گیری یک جانشین مواجه می‌شویم. در نتیجه باید پرسید این شکل‌گیری‌های جانشین چگونه پدید می‌آیند و آیا همه آن‌ها از یک سازوکار پیروی می‌کنند یا نه. از سوی دیگر، واپسرانی می‌تواند به شکل‌گیری علائم نیز منجر شود. بنابراین این پرسش مطرح می‌شود که آیا شکل‌گیری جانشین و شکل‌گیری علامت اساساً یک فرایند هستند یا دو فرایند متفاوت.

به‌طور موقت می‌توان فرض کرد که این دو فرایند تفاوت اساسی با یکدیگر دارند و شکل‌گیری جانشین و علامت را نباید مستقیماً خودِ واپسرانی دانست. آن‌ها بیشتر بازگشت ماده واپس‌رانده را نشان می‌دهند؛ یعنی حاصل فرایندهایی هستند که به دنبال واپسرانی و در ارتباط با آن شکل می‌گیرند، اما الزاماً با سازوکار خود واپسرانی یکسان نیستند.

مکانیزم‌های واپسرانی در سه نوروز

برای روشن‌تر شدن این مفاهیم، می‌توان سه نمونه از روان‌نوروزهای شناخته‌شده را بررسی کرد و دید که واپسرانی در هر یک چگونه سازمان می‌یابد. در هیستری اضطرابی، به‌ویژه در نمونه‌ای مانند فوبیای حیوان، می‌توان تکانه واپس‌رانده‌شده را نگرشی لیبیدینال نسبت به پدر دانست که با ترس از او درهم‌تنیده است. پس از واپسرانی، این تکانه از آگاهی کنار می‌رود و پدر دیگر در سطح آگاهانه به‌عنوان ابژه لیبیدینال حضور ندارد. در عوض، ابژه‌ای جانشین، مانند حیوان، در موقعیتی مشابه به‌عنوان ابژه اضطراب ظاهر می‌شود.

این جانشینی در سطح عنصر اندیشگی از طریق جابه‌جایی در طول یک زنجیره تداعی شکل گرفته است. اما عنصر کمی سائق ناپدید نشده، بلکه تغییر شکل داده و به اضطراب تبدیل شده است. بنابراین، آنچه در ابتدا به صورت نیاز به عشق و رابطه با پدر وجود داشت، در سطحی دیگر به ترس از حیوان تبدیل می‌شود. واپسرانی در اینجا محتوای اندیشگی را تغییر داده، اما انرژی عاطفی را به‌طور کامل از میان نبرده است.

از این منظر، واپسرانی در فوبیای حیوان را باید تا حد زیادی ناموفق دانست. دستاورد آن تنها حذف اندیشه و ایجاد یک جانشین بوده است، در حالی که هدف اصلی واپسرانی، یعنی جلوگیری از ناخوشی، تحقق نیافته است. به همین دلیل، فرایند نوروتیک در همین نقطه متوقف نمی‌شود و وارد مرحله دیگری می‌گردد که هدف مهم‌تری دارد: جلوگیری از رهاشدگی اضطراب. این مرحله در قالب فوبیا و مجموعه‌ای از اجتناب‌ها شکل می‌گیرد؛ اجتناب‌هایی که وظیفه آن‌ها جلوگیری از موقعیت‌هایی است که می‌توانند اضطراب را فعال کنند.

در هیستری تبدیلی، تصویری متفاوت از واپسرانی به دست می‌آید. ویژگی برجسته در اینجا آن است که بار عاطفی می‌تواند تا حد زیادی ناپدید شود. بیمار ممکن است نسبت به علائم جسمانی خود نوعی بی‌تفاوتی نشان دهد؛ همان حالتی که در توصیف کلاسیک هیستری از آن به‌عنوان «بی‌تفاوتی زیبا» یاد شده است. در موارد دیگر، این سرکوب کامل نیست و بخشی از احساسات ناخوشایند به خود علامت متصل می‌شوند یا جلوگیری کامل از رهاشدگی اضطراب امکان‌پذیر نمی‌شود و در نتیجه سازوکارهای فوبیک وارد عمل می‌شوند.

در این وضعیت، محتوای اندیشگی نماینده سائق به‌طور کامل از آگاهی حذف می‌شود، اما همزمان به شکل یک جانشین و یک علامت، نوعی عصب‌دهی افراطی شکل می‌گیرد که در نمونه‌های کلاسیک می‌تواند به‌صورت جسمانی، حسی یا حرکتی ظاهر شود؛ گاه به شکل برانگیختگی و گاه به شکل بازداری. بررسی دقیق‌تر نشان می‌دهد که محل این عصب‌دهی افراطی با عنصری از خود نماینده سائق واپس‌رانده ارتباط دارد؛ گویی یک بخش از آن از طریق تراکم توانسته است کل سرمایه‌گذاری انرژی را به سوی خود جذب کند.

واپسرانی در نوروز وسواس شکل متفاوت دیگری پیدا می‌کند. در آغاز حتی ممکن است روشن نباشد که نماینده واپس‌رانده‌شده یک میل لیبیدینال است یا یک تکانه خصمانه. علت این ابهام آن است که نوروز وسواس بر نوعی پس‌روی استوار است که در آن تکانه محبت‌آمیز جای خود را به تکانه‌ای سادیستیک می‌دهد. در نتیجه، این تکانه خصمانه نسبت به شخص محبوب است که موضوع واپسرانی قرار می‌گیرد.

اثر اولیه واپسرانی در اینجا با پیامدهای بعدی آن تفاوت چشمگیری دارد. در ابتدا، فرایند بسیار موفق به نظر می‌رسد: محتوای اندیشگی از آگاهی رانده می‌شود و هیجان نیز ناپدید می‌گردد. در جای آن، تغییری در سازمان ایگو شکل می‌گیرد؛ برای مثال افزایش وجدان‌گرایی و سخت‌گیری اخلاقی که در ابتدا به‌سختی می‌توان آن را یک علامت به معنای دقیق کلمه دانست. در اینجا شکل‌گیری جانشین و شکل‌گیری علامت از یکدیگر جدا می‌شوند و همین جدایی امکان مشاهده سازوکار واپسرانی را فراهم می‌کند.

همانند موارد دیگر، در اینجا نیز پس‌گیری لیبیدو بخشی از فرایند است، اما این پس‌گیری از طریق شکل‌گیری واکنشی و تشدید یک ضدتکانه انجام می‌شود. بنابراین، در نوروز وسواس، شکل‌گیری جانشین از نظر سازوکار با واپسرانی پیوند نزدیکی دارد و تا حدی با آن همزمان می‌شود، در حالی که شکل‌گیری علامت از نظر زمانی و مفهومی فرایندی متمایز است.

با این حال، واپسرانی اولیه نمی‌تواند برای همیشه پایدار بماند و شکست آن به‌تدریج آشکار می‌شود. همان دوگانگی عاطفی‌ای که امکان واپسرانی از طریق شکل‌گیری واکنشی را فراهم کرده بود، بعدها به نقطه‌ای تبدیل می‌شود که محتوای واپس‌رانده از آنجا بازگشت خود را آغاز می‌کند. هیجانی که در ابتدا ناپدید شده بود دوباره ظاهر می‌شود و می‌تواند به اضطراب اجتماعی، وجدان آزاردهنده و خودسرزنش‌گری مداوم تبدیل شود. در همین حال، اندیشه واپس‌رانده از طریق جابه‌جایی به محتوایی جانشین منتقل می‌شود؛ اغلب به چیزی که در ظاهر اهمیت چندانی ندارد.

در مجموع، گرایشی نیرومند برای بازگشت کامل اندیشه واپس‌رانده وجود دارد. شکست در مهار عنصر کمی و عاطفی، بار دیگر سازوکارهای اجتناب و ممنوعیت را فعال می‌کند؛ همان سازوکارهایی که در فوبیاهای هیستریک نیز دیده می‌شوند. با این حال، حذف اندیشه از آگاهی همچنان با سرسختی حفظ می‌شود، زیرا همین حذف است که امکان کنترل رفتار و بازداری حرکتی تکانه را فراهم می‌کند. بنابراین، در نوروز وسواس، واپسرانی به فرایندی فرساینده، تکرارشونده و پایان‌ناپذیر تبدیل می‌شود؛ فرایندی که در آن روان دائماً میان بازگشت محتوای واپس‌رانده و تلاش برای مهار دوباره آن در نوسان است.

 

 

نویسنده: آرش سلطان بگلو روانشناس و روان درمانگر

 

مطالب دیگر :

 

شکاف ایگو در فرایندهای دفاعی؛ همزیستی شناخت و انکار واقعیت

فتیشیسم؛ جانشینی، انکار واقعیت و شکاف در سازمان ایگو

نفی در روان‌کاوی؛ بازگشت محتوای واپس‌رانده و خاستگاه داوری

شناسایی ناخودآگاه؛ از رابطه ایگو و ابژه تا سازمان روان‌پریشانه

تعامل میان دو نظام روانی؛ پویایی ناخودآگاه، سانسور و امکان همکاری

ویژگی‌های نظام ناخودآگاه؛ منطق فرایند نخستین، بی‌زمانی و واقعیت روانی

واپس‌رانی؛ از تعارض نیروهای روانی تا شکل‌گیری نشانه

احساسات ناخودآگاه در روان‌کاوی؛ سرنوشت عاطفه پس از واپس‌رانی

ناخودآگاه چیست؟ چرا فروید روان را فراتر از آگاهی تعریف کرد؟

دیدگاه توپوگرافیک فروید؛ از ابهام ناخودآگاه تا سازمان‌یافتگی دستگاه روان

اقتصاد قربانی و مالیخولیا؛ از گناه جمعی و فقدان تا سوگواری و عدالت

مرز، مقاومت و خشونت در روان و جامعه؛ از اقتصاد دگرگونی تا اخلاق و عدالت

مازوخیسم و غریزهٔ مرگ؛ وقتی ویرانگری به سوی خود بازمی‌گردد

رویاهای آسیب‌زا و تروما؛ چرا ذهن دوباره به صحنه دردناک برمی‌گردد؟

حسادت، فرافکنی و پارانویا؛ وقتی تعارض‌های درونی به دیگری منتقل می‌شوند

انتهای مطلب.

دسته‌بندی‌ها: مجله سلامت