خود و جهان ابژه در نخستین روزهای زندگی، چنان در هم تنیده اند که هیچ مرزی میانشان نمی توان یافت؛ گویی نوزاد، در آغوش مادر، تمامی جهان را چونان امتدادی از خویشتن، تجربه میکند. اما زمان، با هر لبخند، هر ناکامی و هر جدایی، مرزهایی میان من و تو ترسیم میکند و کودک را به سوی کشف هویت خود، به مثابه موجودی متمایز از جهان ابژه، هدایت میسازد. و این مسیری است از یکپارچگی مادر-کودک تا استقلال بزرگسالی، و از درآمیختگی با جهان بیرون تا یافتن جایگاهی اصیل و معنادار در آن، در میانه کشمکش های غریزی، همانندسازی ها و بازسازی های هویتی که هر یک، نقشی بی بدیل در سرنوشت روان انسان ایفا میکنند.
۱. خودشیفتگی، خودآزاری و مفاهیم بازنمایی خود
شکلگیری ساختار روانی در نخستین مراحل زندگی از وضعیتی آغاز میشود که در آن هنوز تمایز روشنی میان نیروهای روانی، کارکردهای بدنی، تجربههای درونی و محرکهای بیرونی وجود ندارد. در این مرحله ابتدایی، نوزاد در وضعیت روانی ـ زیستی نسبتاً یکپارچهای قرار دارد که در آن انرژی روانی هنوز در قالب ساختارهای متمایز و سازمانیافتهای که بعدها «خود» یا «من» را تشکیل میدهند، تثبیت نشده است. بخش عمدهای از تجربه نوزاد در این دوره در حالت خواب، نیمهبیداری و تماس محدود با محیط سپری میشود و تخلیه تنشهای روانی نیز عمدتاً از طریق مسیرهای درونی و فیزیولوژیک صورت میگیرد. در نتیجه، در این مرحله ابتدایی هنوز نمیتوان از تمایز سازمانیافتهای میان خود و دیگری، درون و بیرون، یا تجربه خوشایند و ناخوشایند سخن گفت. این وضعیت را میتوان زمینه نخستین شکلگیری خودشیفتگی دانست؛ وضعیتی که در آن سرمایهگذاری روانی اساساً به خودِ ابتدایی و تجربه زیستی موجود معطوف است و جهان بیرونی هنوز بهصورت مجموعهای از ابژههای مستقل و متمایز تجربه نمیشود.
با تولد و آغاز تماس مستمر کودک با محیط، فرایند تمایزیابی نیروهای روانی بهتدریج آغاز میشود. تحریکات درونی ناشی از نیازهای فیزیولوژیک و تحریکات بیرونی ناشی از حضور و رفتار مراقب، موجب میشوند انرژی اولیه و هنوز نسبتاً تمایزنیافته، بهتدریج در دو جهت اساسی لیبیدویی و پرخاشگرانه سازمان یابد. این تمایز را نمیتوان صرفاً نتیجه بلوغ زیستی دانست؛ بلکه رشد آن در تعامل مداوم میان ظرفیتهای زیستی کودک و کیفیت محرکها و پاسخهای محیطی صورت میگیرد. در این فرایند، مناطق پیشجنسی و سپس دیگر نظامهای حسی و حرکتی، بهتدریج به کانونهای مهم تجربه روانی تبدیل میشوند و هستههای اولیهای را میسازند که بعدها در ساختار خود نقش اساسی خواهند داشت. با افزایش ظرفیت ادراکی و حرکتی، کودک بهتدریج قادر میشود بخشی از انرژی روانی را به سمت محیط معطوف کند و از طریق حرکات، واکنشهای عاطفی، جستوجوی محرک و رفتارهای ابتدایی، رابطهای فعالتر با جهان برقرار سازد.
در ادامه این مسیر، بازنماییهای روانی از خود و ابژه شکل میگیرند. بازنمایی را میتوان حاصل رسوب و سازمانیافتگی تجربههای متعدد دانست؛ تجربههایی که در آغاز ماهیتی گذرا دارند، اما در اثر تکرار و انباشت، به الگوهای نسبتاً پایدار ذهنی تبدیل میشوند. تجارب لذتبخش، ناکامکننده، اضطرابآور و آرامکننده، هر یک نشانههایی در حافظه برجای میگذارند و از طریق پیوند تدریجی آنها، تصاویری از «خود» و «دیگری» شکل میگیرند. در این میان، تصویر خود صرفاً محصول مشاهده بیرونی نیست، بلکه از دو منبع اساسی تغذیه میکند: از یک سو آگاهی مستقیم نسبت به تجربههای درونی، عواطف، احساسات بدنی، فرایندهای تفکر و فعالیتهای روانی و از سوی دیگر تجربه خود بهعنوان یک ابژه که از مسیر خودنگری، بازتاب دیگران و مقایسه اجتماعی بهتدریج امکانپذیر میشود. از آنجا که انسان هیچگاه نمیتواند بهطور کامل خارج از خود قرار گیرد، بازنماییهای خود همواره با تجربه عاطفی و ذهنی فرد درهمتنیده باقی میمانند. بنابراین، تصویر خود در هیچ مرحلهای کاملاً خنثی، عینی و مستقل از روابط و تجربههای عاطفی نیست.
هنگامی که بازنماییهای نسبتاً متمایز از خود و ابژه شکل میگیرند، امکان ظهور خودشیفتگی ثانویه و خودآزاری ثانویه نیز فراهم میشود. در این مرحله، دیگر با انرژی روانی کاملاً یکپارچه و تمایزنیافته مواجه نیستیم، بلکه نیروهای لیبیدویی و پرخاشگرانه تا حدی از یکدیگر متمایز شدهاند و در عین حال، درجات متفاوتی از آمیختگی، تفکیک و جابهجایی میان آنها وجود دارد. ابژهها نیز بهتدریج از یکدیگر و از خود کودک متمایز میشوند و بازنماییهای آنها در سازمان تازهتأسیس من با سرمایهگذاریهای عاطفی پایدارتر همراه میگردند. در این زمینه، خودشیفتگی ثانویه زمانی شکل میگیرد که بخشی از لیبیدویی که پیشتر به ابژهها معطوف بوده، از آنها برداشته شده و مجدداً به بازنمایی خود بازگردانده شود. به این ترتیب، فرد میتواند خویشتن را موضوع عشق، ارزشگذاری، تحسین و توجه قرار دهد. این فرایند در اصل بخشی طبیعی از سازمانیابی روانی محسوب میشود، زیرا سرمایهگذاری بر خود در حفظ انسجام، تنظیم عزتنفس و تأمین احساس تداوم شخصی نقش مهمی دارد؛ اما چنانچه تعادل میان سرمایهگذاری بر خود و ابژه، یا میان لیبیدو و پرخاشگری بهطور پایدار مختل شود، زمینه برای تحولات آسیبشناختی فراهم میشود.
خودآزاری ثانویه نیز در همین چارچوب قابل درک است. بخشی از انرژی پرخاشگرانه که در ابتدا به ابژهها معطوف میشد، میتواند تحت شرایط خاص به سوی خود بازگردد و در شکلهایی از خودانتقادی، تحقیر خویشتن، احساس گناه، بیارزشسازی خود یا دیگر صورتهای آسیبرسان به خود ظاهر شود. بنابراین، رابطه میان خودشیفتگی و خودآزاری را نمیتوان صرفاً به دو پدیده مستقل تقلیل داد، بلکه باید آنها را در پیوند با نحوه توزیع و جهتگیری نیروهای روانی و کیفیت رابطه فرد با بازنماییهای خود و ابژه فهم کرد. در این معنا، سلامت ساختار روانی تا حد زیادی به توانایی من برای تنظیم و سازماندهی این نیروها، حفظ مرزهای نسبتاً پایدار میان خود و ابژه و ایجاد تعادل میان سرمایهگذاری بر خویشتن و جهان بیرونی وابسته است.
اهمیت این فرایندها در نهایت به شکلگیری احساس هویت بازمیگردد. آگاهی از خود بهعنوان ایدی یگانه، متمایز، دارای تداوم و واجد جهت، از همین بازنماییهای ابتدایی سرچشمه میگیرد. احساس «من همان فردی هستم که در طول زمان باقی ماندهام»، نه یک تجربه بدیهی و ازپیشداده، بلکه نتیجه سازمانیابی تدریجی مجموعهای از تجربههای حسی، عاطفی، شناختی و رابطهای است. در این میان، بلوغ کارکردهای من، کیفیت روابط ابژهای، تجربههای نخستین دلبستگی، همانندسازی با ابژههای مهم و نحوه ادغام نیروهای لیبیدویی و پرخاشگرانه، همگی سهم تعیینکنندهای دارند. از این منظر، هویت شخصی را باید پیامد یک فرایند طولانی سازمانیابی دانست که در آن تجربههای پراکنده به ساختاری نسبتاً منسجم تبدیل میشوند و فرد میتواند خود را بهمثابه موجودی متمایز، پیوسته و دارای تاریخچه تجربه کند.
۲. بررسی دیدگاههای معاصر دربارهٔ مسئلهٔ هویت
مسئله هویت در سالهای اخیر جایگاهی محوری در روانکاوی پیدا کرده است، زیرا بسیاری از اختلالات شدید روانی را میتوان با اختلال در تداوم، انسجام و تمایز احساس خود مرتبط دانست. گسترش توجه روانکاوی به اختلالات مرزی، حالات روانپریشانه و وضعیتهایی که در آنها مرزهای خود و دیگری دچار بیثباتی میشوند، اهمیت مسئله هویت را دوچندان کرده است. در این اختلالات، بازگشت به سطوح ابتداییتر سازمان روانی میتواند موجب اختلال در روابط ابژهای، تضعیف کارکردهای من، بیثباتی سوپرایگو و گسست در همانندسازیهایی شود که تجربه هویت شخصی بر آنها استوار است. بااینحال، یکی از دشواریهای اساسی در این حوزه، فقدان تعریفی کاملاً یکسان و موردتوافق از مفهوم هویت است. نویسندگان مختلف بر ابعاد متفاوت آن، از انسجام ساختاری گرفته تا تجربه ذهنی، تداوم زمانی، هویت اجتماعی و احساس یگانگی شخصی، تأکید کردهاند.
اریکسون از مهمترین نظریهپردازانی است که مفهوم هویت را بهصورت نظاممند وارد روانشناسی تحولی کرد. او از «هویت من» سخن میگوید و آن را دستاوردی میداند که فرد باید در پایان نوجوانی از مجموعه تجربههای کودکی و پیش از بزرگسالی استخراج کند تا بتواند برای ایفای نقشهای بزرگسالی آماده شود. در دیدگاه او، هویت صرفاً احساس آگاهانه فرد درباره اینکه «چه کسی است» نیست، بلکه شامل تجربه تداوم شخصیت، احساس درونی انسجام، هماهنگی میان گذشته و آینده و پیوند میان فرد و جهان اجتماعی نیز میشود. از این نظر، هویت فرایندی مادامالعمر است که اگرچه در نوجوانی به نقطه اوج مهمی میرسد، در مراحل بعدی زندگی نیز تحت تأثیر تحولات فردی و اجتماعی بازسازی میشود. اهمیت دیدگاه اریکسون در این است که او هویت فردی را از هویت اجتماعی جدا نمیبیند و بر نقش ارزشها، گروههای اجتماعی، انتظارات فرهنگی و نقشهای بینفردی در تثبیت هویت تأکید میکند.
با وجود اهمیت نظریه اریکسون، تعریف هویت من در آثار او دارای گستره معنایی وسیعی است و در برخی موارد چند مفهوم متفاوت را دربرمیگیرد. این مفهوم هم میتواند به آگاهی هشیار از هویت شخصی اشاره داشته باشد، هم به کوشش ناهشیار فرد برای حفظ تداوم شخصیت، هم به میزان کارآمدی کارکردهای ترکیبی و سازماندهنده من و هم به نوعی همبستگی درونی میان آرمانهای فرد، ارزشها و هویت گروهی. همین چندلایگی موجب شده است مفهوم هویت من، باوجود ارزش نظری فراوان، در برخی کاربردهای بالینی نیازمند تفکیک مفهومی بیشتری باشد.
در مقابل رویکرد تحولی، برخی دیدگاهها مسئله هویت را بیشتر از منظر اجتماعی و فرهنگی بررسی کردهاند. در این دیدگاهها، «جستوجوی هویت» بهعنوان یکی از مسائل فراگیر انسان معاصر مطرح میشود و منشأ آن را در دگرگونی سریع ساختارهای اجتماعی، تضعیف نظامهای ارزشی سنتی، تغییر نقشهای اجتماعی و افزایش انتخابهای فردی جستوجو میکنند. چنین رویکردهایی توجه مهمی به این واقعیت دارند که هویت هرگز در خلأ شکل نمیگیرد و فرد همواره در بستری از روابط، ایدها، ارزشها و انتظارات اجتماعی به تعریف خود میپردازد. بااینحال، محدود شدن مفهوم هویت به عوامل اجتماعی میتواند ما را از بررسی ریشههای تحولی و ساختارهای روانی فرد دور کند و مسئلهای که بخشی از آن در روابط نخستین و سازمانیابی شخصیت شکل گرفته است، صرفاً به پدیدهای جمعی و فرهنگی تقلیل دهد.
در سوی دیگر، دیدگاههایی قرار دارند که ریشههای شکلگیری هویت را به نخستین رابطه کودک با مادر و مراقب اصلی بازمیگردانند. بر اساس این رویکرد، مادر در شکلگیری تجربه اولیه «خود بودن» نقش تعیینکنندهای دارد و رابطه همزیستانه مادر و کودک بستری اساسی برای پیدایش نخستین سازمانیافتگی هویت انسانی فراهم میکند. مادر از طریق تنظیم عاطفی، پاسخگویی به نیازها، ایجاد احساس امنیت و هماهنگ شدن با ریتمهای کودک، در شکلگیری الگوهای اولیه تجربه خود و جهان نقش میگذارد. بااینحال، تأکید افراطی بر رابطه همزیستانه میتواند نقش فرایند جدایی، تمایز و فردیت یافتن را کمرنگ کند. هویت زمانی به سازمانیافتگی پایدار دست مییابد که کودک بتواند ضمن حفظ پیوند عاطفی با ابژههای اولیه، وجود خود را بهعنوان موجودی مستقل نیز تجربه کند.
برای رسیدن به تعریفی جامعتر، میتوان هویت را فرایندی دانست که از طریق آن سازمان روانی فرد قادر میشود در عین پذیرش تغییر و پیچیدگی فزاینده، انسجام، یگانگی و تداوم نسبی خود را حفظ کند. از این منظر، هویت یک ساختار ثابت و غیرقابلتغییر نیست، بلکه نوعی اصل سازماندهنده است که امکان میدهد تجربههای مختلف فرد در طول زمان درون یک کلیت معنادار قرار گیرند. کارآمدی این فرایند به عملکرد مناسب کارکردهای ترکیبی و سازماندهنده من، ظرفیت تنظیم هیجان، توانایی ایجاد روابط ابژهای نسبتاً پایدار، استقرار مرزهای مشخص میان خود و دیگری و نیز توانایی حل تعارضات میانسیستمی و تنشهای درونسیستمی وابسته است.
شکلگیری هویت همچنین با دستیابی به خودمختاری بهینه در برابر فشارهای غریزی، واقعیت بیرونی و مطالبات سوپرایگو ارتباط دارد. فردی که از سازمانیافتگی هویتی مطلوب برخوردار است، میتواند نیروها و نیازهای درونی خود را تجربه کند، بدون آنکه در آنها غرق شود؛ میتواند با ابژههای مهم رابطه برقرار کند، بدون آنکه مرزهای خود را از دست بدهد؛ و میتواند خود را در طول زمان یکسان تجربه کند، بدون آنکه تغییر و تحول را انکار کند. بر همین اساس، یکی از مهمترین ویژگیهای هویت سالم، توانایی حفظ تداوم در دل تغییر است.
در مطالعه هویت همچنین ضروری است میان هویت عینی و تجربه ذهنی هویت تمایز قائل شویم. هویت عینی، به ساختاری اشاره دارد که در جریان تحول شخصیت شکل گرفته و در ویژگیهای نسبتاً پایدار فرد، الگوهای رابطهای، ارزشها و شیوه سازماندهی تجربه قابل مشاهده است؛ در حالی که تجربه ذهنی هویت، به احساس شخص از اینکه «چه کسی هستم» و میزان اطمینان او نسبت به تداوم و انسجام خویشتن اشاره دارد. ممکن است این دو سطح همواره کاملاً همخوان نباشند. فرد میتواند از نظر ساختاری دارای سازمان شخصیتی نسبتاً منسجم باشد، اما بهصورت ذهنی احساس بیثباتی یا سردرگمی کند؛ یا برعکس، تجربهای ظاهراً باثبات از خود داشته باشد که از نظر تحلیلی با ساختار واقعی شخصیت او همخوانی کامل ندارد. این تمایز برای فهم آسیبشناسی هویت اهمیت اساسی دارد، زیرا نشان میدهد اختلال هویت میتواند هم در سطح ساختاری و هم در سطح تجربه ذهنی ظاهر شود.
از این منظر، هویت را باید اصل راهنمایی دانست که مسیر تحول روانی فرد را در مراحل مختلف زندگی سازمان میدهد. هر تغییری در بدن، روابط، نقشهای اجتماعی، اهداف و ارزشها میتواند هویت را با چالش مواجه کند، اما سازمانیافتگی مطلوب به فرد اجازه میدهد این تغییرات را درون تداوم کلی شخصیت ادغام کند. در مقابل، هنگامی که هویت شکننده باشد، تغییرات طبیعی نیز میتوانند به احساس گمگشتگی، بیگانگی با خود و ترس از فروپاشی منجر شوند.
۳. درآمیختگی تصاویر خود و ابژه و نخستین گونههای همانندسازی
مطالعه نخستین رابطه کودک با مراقب نشان میدهد که تحول روانی از همان ابتدا در بستری رابطهای شکل میگیرد. تعامل ظریف میان مادر و شیرخوار، تنظیم متقابل هیجانها، هماهنگی میان نیازهای کودک و پاسخهای مادر و آثار جدایی یا فقدان زودهنگام، همگی در سازمانیابی اولیه من نقش دارند. گسترش دانش مربوط به روانشناسی مادر و کودک موجب شده است مفهوم سنتی «دهانی بودن» شیرخوار دیگر صرفاً به تغذیه و لذت دهانی محدود نشود. تجربه کودک در این مرحله شامل مجموعه گستردهای از تحریکات بدنی، تماس، صدا، حرکت، بو، ریتم و حالتهای عاطفی است که در مجموع، نخستین زمینه تجربه رابطه با ابژه را تشکیل میدهند.
در ماههای نخست زندگی، الگوهای تخلیه و تنظیم تنش میان مادر و کودک بهتدریج با یکدیگر هماهنگ میشوند. این هماهنگی نوعی تنظیم متقابل ایجاد میکند که در آن، مادر نهفقط نیازهای فیزیولوژیک کودک را برآورده میسازد، بلکه بهصورت غیرمستقیم در سازماندهی تجربیات هیجانی او نیز مشارکت میکند. این فرایند را میتوان از منظر شکلگیری «تم هویت» اهمیت اساسی آن دانست؛ زیرا کودک پیش از آنکه بتواند مادر را بهصورت یک ابژه مستقل و جدا از خود بازنمایی کند، بخشی از تجربه تنظیم و امنیت خود را در این ارتباط اولیه به دست میآورد. در چنین شرایطی، حتی تغییرات نسبتاً کوچک در حضور یا دسترسپذیری مراقب میتواند با تغییر در تعادل روانی ـ زیستی کودک همراه شود.
با این حال، نقش تغذیه و تجربه دهانی در این فرایند همچنان اساسی است. گرسنگی، تنش بدنی، انتظار، ارضا و آرامش پس از ارضا، نخستین تجربههای سازمانیافته کودک از تغییر وضعیت روانی را ایجاد میکنند. شیرخوار بهتدریج میآموزد که حالتهای درونی خاص با حضور یا رفتار ابژه ارتباط دارند، هرچند در مراحل اولیه هنوز توانایی جدا کردن تجربه لذت از ابژهای که منشأ آن بوده است، بهطور کامل شکل نگرفته است. از همین رو، در آغاز شکلگیری تصاویر ذهنی، کودک ممکن است تجربه خوشایند را نه بهعنوان رویدادی که «ابژهای دیگر» ایجاد کرده است، بلکه بهصورت بخشی از وضعیت کلی خود تجربه کند.
با رشد ظرفیتهای ادراکی و شناختی، ارضاها و ناکامیها بهتدریج با ابژههای مشخص تداعی میشوند. در این فرایند، ناکامی صرفاً یک تجربه منفی نیست، بلکه نقشی بنیادی در کشف مرزهای خود و دیگری ایفا میکند. هنگامی که ابژه همیشه و بدون وقفه در دسترس نیست، کودک ناچار میشود میان خواست خود و وجود مستقل دیگری تمایز ایجاد کند. بنابراین، ناکامیهای قابل تحمل و جداییهای طبیعی میتوانند بهتدریج واقعیت ابژه و استقلال آن را برای کودک آشکار کنند. در همین زمینه، خیالپردازی درباره جذب یا بازگرداندن ابژه ارضابخش را میتوان کوششی برای بازسازی وحدت ازدسترفته تلقی کرد؛ وحدتی که در آغاز زندگی تجربهای بنیادی است و بعدها بهصورت میل به نزدیکی کامل، وابستگی، یکی شدن یا بازسازی رابطه مطلوب در بسیاری از روابط عاطفی بازتاب پیدا میکند.
نخستین گونه همانندسازی از همین درآمیختگی اولیه تصاویر خود و ابژه سرچشمه میگیرد. در چنین همانندسازیای، مرز میان خود و ابژه هنوز انعطافپذیر و نسبتاً مبهم است و کودک میتواند ویژگیهای ابژه را بهگونهای تجربه کند که گویی بخشی از خود او هستند. این وضعیت با تضعیف نسبی کارکردهای ادراکی و بازگشت موقت به سطوح ابتداییتر سازمان روانی همراه است. در دوره پیشاادیپی و آغاز دوره ادیپی، این نوع همانندسازی نقشی مهم دارد، زیرا کودک از طریق آن میتواند بدون آنکه هنوز ظرفیت کامل تفکیک واقعیت درونی و بیرونی را داشته باشد، با ابژههای مهم خود احساس نزدیکی و شباهت کند.
همانندسازی ناشی از درآمیختگی تصاویر خود و ابژه صرفاً محدود به دوران کودکی نیست. در روابط صمیمانه بزرگسالان نیز ممکن است در شرایطی که شدت پیوند عاطفی افزایش مییابد، مرز میان «من» و «تو» موقتاً کاهش یابد و فرد احساس کند تجربهها، عواطف و حتی هویت او با شریک عاطفی در هم آمیخته است. همچنین در فرایندهای درونفکنی و فرافکنی، فرد میتواند بخشی از ویژگیهای ابژه را در سازمان روانی خود وارد کند یا بخشهایی از تجربه خود را به ابژه نسبت دهد. به این ترتیب، همانندسازی نه یک رویداد منفرد، بلکه مکانیزمی پویا برای تنظیم رابطه میان خود و جهان ابژه است.
در کنار این شکل ابتدایی، نوع فعالتر و سازمانیافتهتری از همانندسازی نیز بهتدریج پدیدار میشود که از کوشش کودک برای تقلید از ابژههای عشق سرچشمه میگیرد. کودک از همان ماههای نخست، حرکات، حالات چهره، لحن صدا و برخی جلوههای هیجانی مراقب را مشاهده و بازتولید میکند. این توانایی برای تشخیص و تقلید حالت عاطفی دیگران، زمینه شکلگیری همانندسازیهای عاطفی ـ حرکتی را ایجاد میکند. مادر با حالت چهره، لحن، ریتم و نحوه تماس خود، بهصورت مستقیم و غیرمستقیم به کودک نشان میدهد که چگونه وضعیتهای هیجانی مختلف تجربه و ابراز میشوند. بنابراین، بخش مهمی از تحول اولیه من در بستری از تجربههای مشترک و تقلید هیجانی شکل میگیرد.
با گسترش تواناییهای حرکتی و شناختی، کودک از تقلید حالتهای عاطفی به تقلید از فعالیتها و شیوههای رفتار والدین حرکت میکند. راه رفتن، سخن گفتن، رفتار کردن مانند والدین، استفاده از ابزارها و یادگیری قواعد اولیه پاکیزگی، همگی نشانههایی از پیشرفت تدریجی کارکردهای من هستند. البته این رفتارها در ابتدا صرفاً تقلیدهایی صوریاند و هنوز به معنای شکلگیری کامل همانندسازی من نیستند. همانندسازی واقعی زمانی آشکارتر میشود که کودک ویژگیها، نگرشها، ارزشها و شیوههای کارکردی والدین را در خود ادغام کند و این عناصر به بخش نسبتاً پایدار شخصیت او تبدیل شوند.
در این مرحله، کودک از «انجام دادن مثل ابژه» بهسمت «بودن شبیه ابژه» حرکت میکند. تفاوت این دو بسیار اساسی است. در اولی، کودک رفتار ابژه را بازتولید میکند، اما در دومی، بخشی از ساختار روانی و نحوه سازماندهی تجربه او تحت تأثیر ابژه قرار میگیرد. همین گذار است که زمینه لازم برای شکلگیری ویژگیهای نسبتاً پایدار شخصیت، ترجیحات، ارزشها، سبکهای ارتباطی و الگوهای دفاعی را فراهم میکند. از همین رو، همانندسازی در نظریه روانکاوانه صرفاً یک فرایند یادگیری اجتماعی نیست، بلکه یکی از مکانیسمهای اساسی ساخت شخصیت و استمرار هویت بهشمار میرود.
۴. کشف هویت توسط کودک و پیشرفت بهسوی روابط ابژهای و همانندسازیهای انتخابی
با ورود کودک به سال دوم زندگی، کیفیت رابطه او با جهان ابژه بهطور محسوسی تغییر میکند. کودک دیگر صرفاً در موقعیتی نیست که ابژهها را امتداد نیازها و تجربههای خود بداند، بلکه بهتدریج قادر میشود ویژگیهای جداگانه و نسبتاً مستقل آنها را درک کند. این تحول با افزایش توانایی ادراک تفاوتها، گسترش زبان، رشد حافظه و افزایش ظرفیت برنامهریزی همراه است و زمینه را برای گذار از همزیستی اولیه به فردیت یافتن و خودمختاری ثانویه من فراهم میکند. ورود مفهوم آینده به سازمان روانی کودک در این مرحله اهمیت زیادی دارد؛ زیرا کودک دیگر فقط در «اکنون» زیسته نمیشود، بلکه میتواند انتظار، پیشبینی و هدفگذاری را نیز تجربه کند.
همزمان با این تحولات، کودک توانایی بیشتری برای تشخیص ویژگیهای جسمی و ذهنی افراد پیدا میکند و میان ابژههای جاندار و بیجان، خود و دیگری و افراد مختلف تمایز قائل میشود. چنین ظرفیتهایی، زمینه تحول روابط ابژهای را فراهم میکنند، زیرا کودک برای نخستین بار میتواند دیگری را بهعنوان موجودی با ویژگیهای مستقل از تجربه مستقیم خود در نظر بگیرد. در نتیجه، کوششهای خودشیفتهانه کودک نیز تغییر میکنند. در مراحل ابتدایی، تلاش اصلی ممکن است در جهت کنترل جادویی یا بازگرداندن ابژه ارضابخش باشد؛ اما با رشد من، بهتدریج کوشش برای دستیابی به دستاوردهای واقعی و کسب تواناییهای مستقل افزایش مییابد.
در همین مرحله، نوع پیشرفتهتری از همانندسازی ظهور میکند که سازشی میان دو گرایش متضاد است. از یک سو، کودک همچنان نیاز دارد پیوند خود را با ابژههای عشق حفظ کند؛ ابژههایی که امنیت فراهم میکنند، نیازهای او را پاسخ میدهند و از او حمایت میکنند. از سوی دیگر، گرایش قدرتمندی برای جدایی، استقلال و تجربه توانایی شخصی در او شکل میگیرد. بنابراین، تحول هویت نه حاصل گسستن کامل از ابژههاست و نه نتیجه وابستگی کامل به آنها، بلکه محصول ایجاد تعادلی پویا میان وابستگی و خودمختاری است. این تعارض در دوره ادیپی شدت مییابد، در شکلگیری سوپرایگو سازمان مییابد و در نوجوانی نیز مجدداً با نیروی زیاد بازمیگردد؛ زمانی که فرد باید از پیوندهای کودکانه فاصله گرفته و هویت مستقلتری برای خود ایجاد کند.
همانندسازیهای کودک با مادر و سایر ابژههای مهم، در این مرحله از حالت صرفاً تقلیدی یا خیالپردازانه خارج میشوند و محتوایی مشخصتر پیدا میکنند. کودک دیگر تنها نمیخواهد «مثل» والدین رفتار کند، بلکه میخواهد ویژگیهایی را که در آنها ارزشمند، قدرتمند یا قابل تحسین مییابد، در خود داشته باشد. همین فرایند نیازمند تحول مهمی در تصاویر خود است؛ یعنی تمایز میان تصویر خودِ واقعگرایانه و تصویر خودِ آرزومندانه. تصویر خودِ واقعگرایانه به آنچه کودک در حال حاضر هست اشاره میکند، در حالی که تصویر خودِ آرزومندانه، فردی را دربرمیگیرد که کودک میخواهد در آینده باشد. این تصویر آیندهنگرانه نیروی مهمی برای رشد، تلاش، یادگیری و گسترش کارکردهای من ایجاد میکند.
ویژگیهای تحسینشده ابژههای عشق در ابتدا بخشی از این تصویر آرزومندانه میشوند. کودک میتواند هم جاهطلبیهای شخصی خود و هم ویژگیهای ابژه را در یک بازنمایی مشترک سازمان دهد. بنابراین، تصویر خودِ آرزومندانه نه صرفاً یک خیال درباره آینده، بلکه نقطه تلاقی رشد خودشیفتهانه، همانندسازی و آرمانسازی است. کودک در این فرایند هم میخواهد خودش را گسترش دهد و توانمندتر شود و هم میخواهد بخشی از ویژگیهای فردی را که تحسین میکند در شخصیت خود مستقر سازد.
تمایز روزافزون میان تصویر خودِ آرزومندانه و بازنمایی خودِ واقعی، برای شکلگیری احساس هویت اهمیت ویژهای دارد. فرد باید بتواند میان آنچه هست، آنچه بوده و آنچه میخواهد بشود تمایز برقرار کند، بدون آنکه این سطوح را بهطور کامل از یکدیگر جدا یا متعارض تجربه کند. هنگامی که این تمایز بهدرستی سازمان مییابد، کودک میتواند تغییر را بپذیرد و در عین حال احساس کند که در طول زمان همان فرد باقی مانده است. بنابراین، تداوم هویت نه به معنای ثابت ماندن کامل ویژگیها، بلکه به معنای توانایی ادغام تغییرات در یک سازمان روانی نسبتاً پیوسته است.
در همین مرحله، کودک تا حدی از بازگشت مداوم به خیالپردازیهای جادویی و درآمیختگیهای اولیه فاصله میگیرد، مشروط بر آنکه بتواند روابط ابژهای واقعی و پایدار ایجاد کند. رابطه واقعی با ابژه به این معناست که دیگری صرفاً امتداد خود یا ابژه ارضاکننده نیازهای فرد نباشد، بلکه موجودی مستقل با ویژگیهای خاص خود نیز تلقی شود. همین تحول امکان ایجاد مرزهای روشنتر میان بازنمایی خود و بازنمایی ابژه را فراهم میکند. استقرار مرزهای روشن در این زمینه اهمیت بنیادین دارد، زیرا بدون آن شکلگیری خود منسجم و مستقل دشوار خواهد بود.
همزمان با تثبیت بازنماییهای خود و ابژه، فرایندهای آمیختگی و خنثیسازی نیروهای غریزی نیز تحت تأثیر رشد من پیچیدهتر میشوند. کودک بهتدریج قادر میشود تجارب حسی، عاطفی و غریزی را با فرایندهای تفکر، ادراک و عملکرد اجرایی خود هماهنگ کند. این هماهنگی، زمینه شکلگیری تجربه یکپارچه از خود را فراهم میسازد. نکته مهم آن است که تجربه تمامیت دیگران در بسیاری موارد زودتر از تجربه خود یکپارچه شکل میگیرد؛ زیرا کودک ابتدا میتواند یکپارچگی و ثبات ابژه را درک کند و سپس همین ظرفیت را به بازنمایی خویشتن تعمیم دهد.
همانندسازیها زمانی بیشترین تأثیر را بر شخصیت و هویت میگذارند که پایدار، انتخابی و هماهنگ شده باشند. همانندسازیهای گذرا یا صرفاً عاطفی ممکن است بر رفتار اثر بگذارند، اما تنها زمانی که یک ویژگی بهصورت مداوم در ساختار من ادغام شود، میتواند سازمان شخصیت را بهطور پایدار تغییر دهد. در این حالت، همانندسازی به بخشی از هویت تبدیل میشود و حتی در غیاب ابژه نیز به فعالیت خود ادامه میدهد. به همین دلیل، کودک ممکن است سالها پس از دور شدن از والدین، همچنان در نحوه تصمیمگیری، قضاوت، ارزیابی خود، روابط عاطفی و حل تعارض تحت تأثیر همانندسازیهای اولیه باشد.
در نهایت، تداوم احساس خود زمانی تقویت میشود که همانندسازیهای متعدد بتوانند به یک سازمان منسجم وارد شوند. اگر هر همانندسازی در تضاد مطلق با سایر بخشهای شخصیت باقی بماند، احساس خود ممکن است پراکنده و ناپایدار شود؛ اما اگر ویژگیهای متفاوت درون یک ساختار نسبتاً هماهنگ قرار گیرند، فرد میتواند تنوع خود را بدون از دست دادن احساس یگانگی تجربه کند. تعادل میان لیبیدو و پرخاشگری نیز در اینجا اهمیت تعیینکننده دارد؛ زیرا افراط در هر یک میتواند فرایند انتخاب، ادغام یا تثبیت همانندسازیها را دچار اختلال کند.
۵. کشف هویت جنسی توسط کودک و بنای من
در مرحله آغازین ادیپی، تحول هویت وارد مرحلهای تازه میشود و با افزایش علاقه کودک به اندامهای تناسلی و تفاوتهای جنسی، سازمان روانی او با مسئله هویت جنسی مواجه میگردد. تمرکز سرمایهگذاری روانی بر خود و ابژه، بیش از پیش پیرامون تصاویر بدنی، ویژگیهای جنسی و مقایسه خود با دیگران سازمان مییابد. هویت جنسی در این چارچوب یکی از مهمترین مؤلفههای هویت شخصی محسوب میشود، زیرا کودک نهتنها باید خود را بهعنوان فردی متمایز بشناسد، بلکه باید جایگاه بدنی و روانی خود را در نظام تفاوتهای جنسی نیز درک کند.
رشد تصویر بدنی در این مرحله تحت تأثیر کاوشهای دیداری، دهانی و لمسی صورت میگیرد. کودک بخشهای مختلف بدن را بررسی میکند، آنها را با بدن دیگران مقایسه میکند و بهتدریج بازنمایی منسجمتری از بدن خود به دست میآورد. در این میان، چهره و اندامهای تناسلی اهمیت ویژهای دارند، زیرا بیش از بسیاری از سایر نواحی بدن در فرایند مقایسه، شناسایی و تمایز فردی نقش ایفا میکنند. احساس «این بدن من است» بخش مهمی از احساس هویت را شکل میدهد و تجربه بدنی، پیششرط مهمی برای سازمانیابی تصویر خود بهشمار میرود.
ممنوعیت بازی دستی با اندام تناسلی و ایجاد محدودیت در کاوش مستقیم، توجه کودک را در بخش قابلتوجهی به ادراک دیداری معطوف میکند. در نتیجه، مشاهده بدن دیگران و مقایسه آن با بدن خود اهمیت بیشتری پیدا میکند. علاقه جنسی نیز میتواند از تمرکز صرف بر اندام تناسلی به سمت ویژگیهای کلیتر بدن و بهویژه چهره و ظاهر منتقل شود. این جابهجایی در سرمایهگذاری روانی به شکلگیری توجه شدیدتر به ظاهر بدنی کمک میکند و در برخی شرایط میتواند به سرمایهگذاری خودشیفتهانه بر چهره و بدن منجر شود.
در تحول هویت جنسی دختران و پسران تفاوتهایی وجود دارد که با ساختار متفاوت بدن و تجربههای متفاوت آنان از تفاوت جنسی مرتبط است. کودک پسر ممکن است هویت خود را در ارتباط با داشتن آلت تناسلی سریعتر و مستقیمتر سازمان دهد، در حالی که برای کودک دختر، شکلگیری تصویری پایدار و واقعگرایانه از بدن زنانه نیازمند فرایندی پیچیدهتر است. بااینحال، هویت جنسی هیچگاه صرفاً بر ادراک تفاوت آناتومیک استوار نمیشود. کودک در جریان رشد، تفاوتهای رفتاری، عاطفی، اجتماعی و نقشهای مرتبط با مردانه یا زنانه بودن را نیز مشاهده و درونی میکند و به همین دلیل، هویت جنسی در نهایت به کل سازمان شخصیت گسترش مییابد.
تعارضهای مرتبط با اختگی و تفاوت جنسی بخشی از این فرایند را تشکیل میدهند، اما نمیتوان آنها را تنها عامل تعیینکننده هویت جنسی دانست. کنجکاوی کودک به رفتارهای جنسی خود و دیگران، نحوه بیان ویژگیهای مردانه و زنانه توسط بزرگسالان، تجربه روابط خانوادگی و الگوهای همانندسازی، همگی در این فرایند نقش دارند. در نتیجه، کودک بهتدریج درمییابد که «زن بودن» یا «مرد بودن» صرفاً به یک ویژگی بدنی محدود نیست، بلکه با مجموعهای از ویژگیهای جسمی، هیجانی، رفتاری و رابطهای پیوند دارد. به همین دلیل، حتی پیش از آنکه تمام تعارضهای ادیپی بهطور کامل حل شده باشند، میتوان شکل نسبتاً پایداری از هویت جنسی را در کودک مشاهده کرد.
ممنوعیتهای ادیپی و ترس از اختگی همچنین موجب میشوند سرمایهگذاری روانی کودک از حوزه تناسلی به سایر بخشهای بدن و عملکردهای من گسترش یابد. با پیشرفت رشد جسمی، شناختی و عاطفی، تصاویر مربوط به اندامهای مختلف و فعالیتهای خود بهتدریج از انرژیهای غریزی نسبتاً خنثیشده بهره میگیرند و فعالیتهای فکری، ادراکی و اجرایی اهمیت بیشتری پیدا میکنند. در این فرایند، نیروهای روانی که در ابتدا مستقیماً با اهداف غریزی در ارتباط بودند، به فعالیتهای پیچیدهتری منتقل میشوند و ظرفیت والایش به شکل فزایندهای توسعه مییابد.
والایش در این مرحله تنها به معنای تغییر هدف یک تکانه غریزی نیست، بلکه شامل دگرگونی در نحوه توزیع انرژی روانی و سرمایهگذاری بر بازنماییهای خود و ابژه نیز میشود. بخشی از لیبیدوی مرتبط با ابژههای عشق میتواند پس از خنثیسازی نسبی به حوزههای دیگری منتقل شود؛ از جمله به علایق شناختی، تحصیلی، اجتماعی، هنری و مهارتی. در نتیجه، کودک بهتدریج قادر میشود سرمایهگذاری روانی خود را از وابستگی مستقیم به ابژههای اولیه به سمت فعالیتهای مستقل من گسترش دهد. این تحول از مهمترین نشانههای افزایش خودمختاری است.
همزمان با انتقال بخشی از لیبیدو، سرنوشت پرخاشگری نیز دستخوش تحول میشود. رشد فعالیتهای مستقل همواره با تجربه ناکامی، شکست، آسیب و محدودیت همراه است. کودک در انجام فعالیتهای جدید بارها با موانعی روبهرو میشود و بهتدریج درمییابد که همه تجربههای ناخوشایند را نمیتوان صرفاً به ناکامی ناشی از والدین نسبت داد. او بخشی از آسیبها و شکستها را نتیجه فعالیتهای خود میبیند و در نتیجه، پرخاشگری بخشی از سرمایهگذاری روانی خود میتواند به سمت خویشتن بازگردد. این تحول در صورت سازمانیافتگی مناسب میتواند در شکلگیری خودکنترلی، مسئولیتپذیری و تنظیم رفتار نقش سازنده داشته باشد، اما در شرایط نامناسب ممکن است به خودانتقادی مفرط و بیارزشسازی خویشتن منجر شود.
تجربه احساس «حقارت»، شرم یا ناکافی بودن در این مرحله میتواند نشانه افزایش سرمایهگذاری بر بازنمایی خود همراه با پرخاشگریِ برگشته به درون باشد. کودک ممکن است شکستهای خود را نه صرفاً بهعنوان یک رویداد بیرونی، بلکه بهعنوان نشانهای از نقص در خویشتن تجربه کند. اینجاست که مرز میان خودانتقادی سازنده و خودآزاری روانی اهمیت پیدا میکند. اگر من بتواند پرخاشگری را تنظیم و در مسیرهای سازنده هدایت کند، این انرژی میتواند به رشد اراده، پشتکار، کنترل تکانه و اصلاح رفتار کمک کند؛ اما اگر پرخاشگری بدون ظرفیت کافی برای ادغام و خنثیسازی به خود بازگردد، ممکن است به الگوهای پایدار خودتحقیرگرانه و خودآزارانه منجر شود.
بنابراین، ساخت من را باید حاصل فرایندی چندلایه دانست که در آن رشد تصویر بدنی، کشف هویت جنسی، گسترش روابط ابژهای، تثبیت همانندسازیها، افزایش استقلال، رشد والایش و سازمانیابی مجدد انرژیهای لیبیدویی و پرخاشگرانه بهصورت همزمان پیش میروند. من در این فرایند نه ساختاری جدا از روابط، بلکه سازمانی است که از خلال ارتباط با ابژهها، تجربه بدن، همانندسازی و مواجهه با واقعیت ساخته و بازساخته میشود. هر مرحله از این تحول بر مرحله پیشین استوار است و در عین حال، سازمان روانی را برای ورود به مرحله بعد آماده میکند.
در مجموع، فرایند شکلگیری هویت در این پنج مرحله از تجربه ابتدایی خودشیفتگی آغاز میشود، با شکلگیری تدریجی بازنماییهای خود و ابژه ادامه مییابد، از خلال همانندسازیهای اولیه و سپس انتخابی و پایدار پیچیدهتر میشود و در مسیر فردیت یافتن، روابط ابژهای، کشف هویت جنسی و رشد کارکردهای من به سازمانیافتگی بیشتری میرسد. هویت حاصل یک تصمیم ناگهانی یا یک ویژگی ثابت نیست، بلکه محصول انباشت و ادغام تجربههایی است که از نخستین روابط انسان با ابژههای اولیه آغاز شده و در طول تحول روانی ادامه پیدا میکنند. در این مسیر، فرد باید بتواند در عین حفظ پیوند با ابژههای مهم، مرزهای خود را تثبیت کند؛ در عین پذیرش تغییر، احساس تداوم داشته باشد؛ و در عین تجربه نیروهای متعارض لیبیدویی و پرخاشگرانه، آنها را در سازمانی نسبتاً منسجم ادغام کند. از این منظر، احساس هویت پایدار را میتوان یکی از عالیترین پیامدهای سازمانیافتگی من دانست؛ احساسی که به فرد امکان میدهد خود را در طول زمان، در میان تغییرات، روابط و تجربههای متنوع زندگی، همچنان بهعنوان موجودی یگانه، متمایز و دارای تداوم تجربه کند.
6. پیشزمینههای تحول سوپرایگو
شکلگیری سوپرایگو بهعنوان یک نظام کارکردی مستقل، حاصل فرایندی تدریجی و چندلایه است که در آن مجموعهای از همانندسازیها، درونیسازی ارزشهای اخلاقی، تحول روابط ابژهای و بلوغ تدریجی کارکردهای شناختی و عاطفی، به یک سازمان روانی نسبتاً مستقل منجر میشوند. ریشههای این فرایند را باید در دورههای پیشاادیپی جستوجو کرد؛ دورهای که در آن کودک هنوز برای دستیابی به معیارهای اخلاقی منسجم و پایدار آمادگی کامل ندارد، اما بهتدریج از طریق تجربههای رابطهای، محدودیتهای والدینی، واکنشهای عاطفی و فرایندهای همانندسازی، عناصر اولیه یک نظام ارزشی را در خود سازمان میدهد. این فرایند در پایان دورهٔ ادیپی به نقطهای تعیینکننده میرسد؛ جایی که تعارضات غریزی، پیچیدگی روابط ابژهای و تمایزیابی روزافزون ساختارهای روانی، الگوهای تازهای از همانندسازی را ایجاد میکنند و سرانجام سازمانی نسبتاً مستقل و متمایز، یعنی سوپرایگو، شکل میگیرد. با پیدایش سوپرایگو، بخش قابلتوجهی از انرژی روانی که پیشتر بهطور مستقیم درگیر تعارضات غریزی و روابط ادیپی بود، آزاد میشود و میتواند در جهت فعالیتهایی که از هدف مستقیم غریزی جدا شدهاند، به کار گرفته شود. در همین زمینه، رشد فعالیتهای جسمانیِ غیرجنسی، علایق اجتماعی، تواناییهای فکری، فعالیتهای فرهنگی و نیز شکلگیری اهداف واقعگرایانهتر با سرعت بیشتری پیش میرود و زمینه برای ورود کودک به دورهٔ نهفتگی فراهم میشود.
کیفیت و سرنوشت همانندسازیهایی که در این مسیر شکل میگیرند، تحت تأثیر عوامل متعددی قرار دارد. یکی از این عوامل، محدودیتها و ظرفیتهای سازمان روانی خود کودک است؛ زیرا هر کودک بر اساس سطح تحول من، تواناییهای ادراکی و شناختی، میزان تحمل ناکامی و کیفیت تنظیم هیجان، از ظرفیت متفاوتی برای جذب و یکپارچهسازی تجربههای خود برخوردار است. جنسیت کودک، شخصیت و ویژگیهای ابژههای مهم، نگرشها و رفتار والدین، میزان دسترسپذیری و ثبات آنها، و نیز ماهیت ویژگیهایی که کودک برای همانندسازی انتخاب میکند، همگی بر سرنوشت این فرایند تأثیر میگذارند. همچنین، کیفیت بازنماییهای خود و ابژه، میزان توانایی کودک در کشف و تشخیص واقعیت ابژههای عشق و واقعیت خویش، و فاصله یا نزدیکی تصاویر والدینی با ویژگیهای عینی آنها اهمیت دارد. برخی از همانندسازیها ممکن است به الگوهای نسبتاً واقعگرایانه نزدیک باشند، در حالی که برخی دیگر ممکن است بیشتر جنبه خیالپردازانه داشته باشند یا حتی در شکل واکنشسازی در تقابل با ویژگیهای واقعی ابژه ایجاد شوند. میزان استقلالی که کودک از طریق همانندسازیها به دست میآورد، کیفیت و جهتگیری نیروهای غریزی و خیالپردازیهای همراه آنها، تجربههایی که این همانندسازیها را برمیانگیزند، و نیز نوع و سرنوشت مکانیسمهای درونفکنی و فرافکنی، همگی در تعیین نتیجه نهایی نقش دارند. علاوه بر این، باید در نظر داشت که همانندسازیها همیشه صرفاً در خدمت رشد نیستند؛ برخی از آنها ممکن است وظیفهای دفاعی یا حتی ترمیمی داشته باشند و برخی دیگر، در شرایط نامناسب، در بستر یک تعارض روانرنجورانه یا روانپریشانه بهصورت آسیبشناختی تثبیت شوند.
یکی از مهمترین دستاوردهای دورهٔ پیشاادیپی، شکلگیری واکنشسازیهای نخستین است. این واکنشسازیها برای نخستینبار میتوانند مسیر پرخاشگری کودک را بهطور قابلتوجهی از ابژهٔ عشق جدا کرده و بخشی از آن را به سوی خود کودک بازگردانند. با وجود این، واکنشسازی را نباید با والایش یکسان دانست. در فرایند والایش، انرژی لیبیدویی یا پرخاشگرانه از هدف ممنوع جدا شده و به سمت هدفی جایگزین و بازداریشده از هدف هدایت میشود؛ اما واکنشسازی در درجه نخست نشاندهندهٔ تغییری در نگرش کودک نسبت به تکانههای غریزی خود، نسبت به خویشتن و در نتیجه نسبت به جهان ابژه است. به بیان دیگر، کودک در واکنشسازی نه لزوماً انرژی غریزی خود را به فعالیتی جدید منتقل میکند، بلکه نگرش خود نسبت به این انرژی را دگرگون میسازد و در نتیجه، شیوهای متفاوت برای برخورد با آن شکل میدهد. واکنشسازیهای دوران کودکی، مجموعهای ابتدایی از ارزشهای انسانی را در حوزههایی محدود مستقر میکنند و به کودک امکان میدهند که میان آنچه مطلوب یا نامطلوب، قابلقبول یا غیرقابلقبول و خوب یا بد تلقی میشود، تمایزهایی اولیه ایجاد کند. این مجموعه ابتدایی از ارزشها بعدها، در مسیر شکلگیری سوپرایگو، سازمانیافتهتر میشود و به نظامی اخلاقی با معیارهای نسبتاً پایدار تبدیل میگردد.
مفهوم «ارزش» در ذهن کودک از ابتدا ثابت نیست، بلکه در مسیر تحول چندین بار بازتعریف و بازسازماندهی میشود. ابتداییترین معیارهای ارزشی کودک را میتوان معیارهای لذت در برابر ناراحتی دانست؛ معیارهایی که در چارچوب تجارب دهانی، به معنای وسیع کلمه، شکل میگیرند. کودک در ابتدا رویدادها را بر اساس میزان لذتبخشی یا ناراحتکننده بودن آنها ارزیابی میکند و هنوز قادر نیست مجموعهای پیچیده از معیارهای اخلاقی یا واقعگرایانه ایجاد کند. اما با تناوب تجربههای محرومیت و ارضا و با تداعی این تجربهها با ابژهٔ عشق، بهتدریج بازنماییهایی مانند مادر «خوب» و مادر «بد» شکل میگیرند. مادرِ خوب، ابژهای است که نیازها را پاسخ میدهد و احساس امنیت و ارضا ایجاد میکند، در حالی که مادرِ بد، با ناکامی، محدودیت یا تنبیه تداعی میشود. از آنجا که کودک بهتدریج میآموزد که یک ابژه میتواند از حالت خوب به بد و دوباره از بد به خوب تغییر کند، این بازنماییها نیز ثابت و مطلق باقی نمیمانند. با این حال، زمانی که پرخاشگری کودک نسبت به ناکامی با ترس از تلافی روبهرو میشود، تصویر مادر بد ممکن است به تصویر مادری تنبیهکننده تبدیل شود؛ مادری که در صورت «خوب شدن دوباره» کودک، میتواند به رابطهای ارضاکننده بازگردد. در اینجا یک منطق عاطفی اولیه شکل میگیرد که بر اساس آن، خوبی با پاداش و بدی با تنبیه همراه است. این منطق ابتدایی، اگرچه در مراحل بعدی پیچیدهتر میشود، هرگز بهطور کامل از ذهن انسان حذف نمیگردد و بعدها در رابطهٔ درونروانی میان من و سوپرایگو به شیوهای عمیقتر و سازمانیافتهتر بازتاب مییابد.
کسب توانایی کنترل ادرار و مدفوع و موفقیت در روند آموزش پاکیزگی نیز نقشی اساسی در این تحول دارد. این دستاورد فقط یک مهارت جسمانی نیست، بلکه برای رشد احساس استقلال، کنترل خود و آگاهی از بدن اهمیت روانی ویژهای دارد. کودک از طریق این تجربه درمییابد که میتواند بر برخی کارکردهای بدنی خود کنترل داشته باشد و در تعامل با مادر، رابطهای ایجاد کند که در آن عشق تنها به معنای دریافت و ارضا شدن نیست، بلکه نوعی توانایی برای بخشیدن، پاسخ دادن و رعایت خواستههای دیگری نیز محسوب میشود. از دیدگاه شکلگیری کارکردهای خودانتقادگر، بازگشت پرخاشگری به سوی خود اهمیت بسیار بیشتری پیدا میکند. بخشی از این پرخاشگری میتواند در قالب کاهش ارزش ابژه و شکلگیری نگرشهای تحقیرآمیز نسبت به آن ظاهر شود. چنین واکنشهایی در تجربههای ناکامی، آزردگی و سرخوردگی ریشه دارند و میتوان ردپای آنها را تا واکنشهای اولیه شیرخوار نسبت به غذای نامطلوب، نامطبوع یا ناخواسته دنبال کرد. احساس تنفر که از این واکنشهای ابتدایی سرچشمه میگیرد، بعدها در مبارزه کودک با امیال پیشجنسی و سپس جنسیِ ممنوع، نقش مهمی بر عهده میگیرد و به شکلگیری تمایزهای ارزشی پیچیدهتری میان «مطلوب» و «نامطلوب»، «ارزشمند» و «بیارزش» کمک میکند.
از این منظر، پیشزمینههای تحول سوپرایگو را باید در مجموعهای از تجربههای پراکنده اما بهتدریج سازمانیافته جستوجو کرد؛ تجربههایی که از لذت و ناراحتی ابتدایی آغاز میشوند، سپس به تمایزهای خوب و بد میانجامند، در قالب واکنشسازیها و همانندسازیها پیچیدهتر میشوند و در پایان، امکان شکلگیری مجموعهای درونی از معیارهای اخلاقی را فراهم میکنند. سوپرایگو زمانی میتواند به یک نظام مستقل تبدیل شود که این عناصر پراکنده دیگر صرفاً وابسته به حضور واقعی والدین نباشند و کودک بتواند معیارهای آنها را در غیاب ابژههای بیرونی نیز در خود فعال نگه دارد. از همین نقطه است که تحول روانی وارد مرحلهای تازه میشود و دورهٔ نهفتگی با مجموعهای از قابلیتهای جدید برای یادگیری، فعالیت اجتماعی، رشد شناختی و سازماندهی شخصیت آغاز میگردد.
7. آرمانسازی ابژههای عشق، شکلگیری ایگو آرمانی و تحول همانندسازیهای سوپرایگو
کودک در مواجهه با تمایلات جنسی و پرخاشگرانهای که نسبت به والدین دارد، برای مقابله با اضطراب و تعارض حاصل از این کششها، به مجموعهای از واکنشهای روانی متوسل میشود که یکی از مهمترین آنها بزرگنمایی و آرمانسازی ابژههای عشق است. در این فرایند، کششهای متضاد از طریق تقویت واکنشی و افزایش تحسین، ارزش و قدرت والدین مهار میشوند. کودک والدین را نه فقط بهعنوان منابع ارضای نیاز، بلکه بهعنوان موجوداتی بسیار توانا، قدرتمند، ارزشمند و حتی در مواردی مطلقاً برتر تجربه میکند. این بزرگنمایی در مراحل پیشاادیپی و اوایل دورهٔ ادیپی تا حد زیادی از نیاز کودک وابسته به داشتن والدینی مقتدر و حمایتکننده ناشی میشود. کودک در شرایطی که هنوز از نظر جسمی و روانی برای استقلال آمادگی ندارد، نیازمند آن است که ابژههای عشق خود را بهاندازهای قدرتمند تجربه کند که بتوانند برای او امنیت ایجاد کنند. در آغاز، این فرایند بیشتر به بزرگنمایی و تجلیل از ابژهها منجر میشود و خیالپردازیهای همراه آن، علاوه بر ایجاد احساس امنیت، تصویر خود کودک را نیز گسترش داده و عزتنفس او را تقویت میکنند.
با پیشرفت تربیت، رشد سرکوب و افزایش بازداریهای غریزی، نظام ارزشی کودک نیز پیچیدهتر میشود. کودک دیگر نمیتواند فقط بر اساس معیار لذت و ارضای مستقیم عمل کند، بلکه باید یاد بگیرد برخی تکانههای پیشجنسی، شهوتهای خودشیفتهانه و پرخاشگرانه، و نگرشهای خصمانه و تحقیرآمیز خود را مهار کند. در اینجا، کششهای لیبیدویی که به شکل واکنشی در جهت مثبتتری هدایت شدهاند، در کنترل این تکانهها نقش ایفا میکنند. کودک بهتدریج مجموعهای از رمزها و معیارهای اخلاقی را میسازد که اهمیت آنها بهتدریج از ارزشهای ابتداییِ مبتنی بر لذت، ارضای فوری، مالکیت و قدرت جسمی یا ذهنی فراتر میرود. این تحول نقطهای مهم در رشد روانی محسوب میشود، زیرا نشان میدهد ارزش برای کودک دیگر صرفاً با میزان لذت یا قدرت همراه نیست، بلکه میتواند بر اساس معیارهایی درونیتر و انتزاعیتر ارزیابی شود. به همین ترتیب، بزرگنمایی اولیه والدین و خود کودک، بهتدریج جای خود را به آرمانسازی پیچیدهتر و واقعگرایانهتری میدهد؛ آرمانسازیای که در آن ویژگیهای والدین نه فقط به دلیل قدرت مطلق، بلکه به دلیل داشتن صفات انسانی، اخلاقی، فکری یا عاطفی خاص، ارزشمند تلقی میشوند.
در این میان، مرزهای ابتدایی و هنوز ضعیف میان تصاویر خود و ابژه، سبب میشوند که فرایند آرمانسازی از ابژه به خود نیز بازتاب پیدا کند. همانگونه که تصویر آرمانی والدین کودک را در برابر کاهش پرخاشگرانه ارزش آنها محافظت میکند، ساخت نخست تصاویر خودِ بزرگنماییشده و سپس تصاویر خودِ آرمانی نیز کودک را در برابر تمایل ابتدایی برای کاهش سریع ارزش خود محافظت میکند. کودک در حقیقت با آرمانسازی ابژههای مهم خود، بخشی از قدرت و ارزش آنان را در فضای روانی خود درونی میکند و از همین مسیر، تصویری آرمانی از خویشتن نیز میسازد. بنابراین، آرمانسازی فقط مکانیزمی برای حفاظت از روابط ابژهای نیست، بلکه کارکرد مهمی در ترمیم و حفاظت از عزتنفس و انسجام خودشیفتهانه نیز بر عهده دارد. تجربه فرد از اینکه میتواند «مثل» ابژهای ارزشمند باشد یا حتی در آینده به ویژگیهای او دست یابد، به او امکان میدهد کاستیهای فعلی را تحمل کند و در جهت رشد حرکت کند.
از همین زمینه، مفهوم «آرمانِ من» شکل میگیرد. آرمان من در آغاز همچنان با تصاویر جادویی و بزرگنماییشده پیوند دارد و کاملاً از خیالپردازی جدا نیست، اما بهتدریج به ساختاری ضروری برای هدایت رفتار و ارزیابی خود تبدیل میشود. آرمان من، از ترکیب تصاویر آرمانی ابژه و تصاویر آرمانی خود قالبگیری میشود و مجموعهای از معیارها، اهداف و ویژگیهایی را در اختیار کودک قرار میدهد که میتواند جهت تحول شخصیت او را مشخص کند. کودک دیگر فقط نمیخواهد والدین را تحسین کند، بلکه میخواهد صفاتی را که در آنها ارزشمند میبیند، در خویشتن ایجاد کند. از این مرحله، رشد شخصیت بیش از گذشته به فاصله میان «آنچه هست» و «آنچه باید باشد» وابسته میشود.
در کنار شکلگیری آرمان من، گونهای از همانندسازی نیز پدید میآید که از طریق مسیرهای شنیداری و زبانی بهصورت فزایندهای تقویت میشود. بایدها و نبایدهای روزمره، خواستهها و ممنوعیتهای والدین، تأییدها و ردهای آنان و نیز دستورات اخلاقی و اجتماعی، بهتدریج از سطح گفتار بیرونی وارد سازمان روانی کودک میشوند. این فرایند باعث میشود معیارهایی که پیشتر تنها زمانی وجود داشتند که والدین حاضر بودند، بهتدریج به عناصر درونی و قابلفعالسازی در غیاب آنها تبدیل شوند. از طریق همین درونیسازی، کارکردهای خودانتقادگر و کیفیتهای الزامآور سوپرایگو شکل میگیرند. کودک میتواند رفتار خود را از منظر معیارهایی ارزیابی کند که دیگر صرفاً از تهدید تنبیه واقعی ناشی نمیشوند، بلکه بخشی از ساختار روانی او شدهاند. از این پس، همانندسازیهای من نیز فقط با هدف شباهت به ابژههای بیرونی انجام نمیشوند، بلکه در جهت نزدیک شدن به معیارهای درونیشدهای شکل میگیرند که بهوسیله آرمان من و سوپرایگو سازمان داده شدهاند.
در فرایند شکلگیری سوپرایگو، دگرگونیهای مهمی در نحوه توزیع انرژی روانی رخ میدهد. آرمان من از سرمایهگذاریهای لیبیدویی شکل میگیرد که پیشتر به تصاویر خود و ابژههای آرزومندانه کودک اختصاص داشتند. بااینحال، سوپرایگو را نمیتوان به سادگی بهعنوان نظامی دانست که مستقیماً با انرژی لیبیدویی یا پرخاشگرانه سرمایهگذاری شده است. بهتر است گفته شود که با توسعه کارکردهای سوپرایگو، بازنماییهای خود تحت تأثیر انرژیهایی قرار میگیرند که در گذشته بخشی از من بودهاند و اکنون، پس از دگرگونی و سازمانیافتگی مجدد، در اختیار سوپرایگو قرار گرفتهاند. در نتیجه، سوپرایگو میتواند از همان نیروهایی استفاده کند که پیشتر درگیر ابژههای عشق ادیپی بودند. همانندسازیهای سوپرایگو که در پی چشمپوشی از کششهای جنسی و پرخاشگرانه نسبت به ابژههای عشق شکل میگیرند، امکان میدهند بخش قابلتوجهی از انرژیای که پیشتر بهطور انحصاری بر والدین متمرکز بود، از طریق من، سوپرایگو و سیستم دفاعی من، جذب و سازماندهی مجدد شود.
سوپرایگو، بهعنوان میراث عقده ادیپی، نظامی است که کارکرد هشداردهنده ترس از اختگی را در ساختاری گستردهتر سازمان میدهد و آن را با کارکردهای راهنما و خودانتقادگر ترکیب میکند. به این ترتیب، سوپرایگو فقط هشدار نمیدهد که «نباید» کاری انجام شود، بلکه جهتگیریهایی را نیز فراهم میکند که فرد را به سمت رفتارهای سازگارانهتر هدایت میکنند. شکلگیری آن حاصل چشمپوشی از امیال محارم و آرزوهای مرگ نسبت به رقیب ادیپی است، اما این چشمپوشی زمانی امکانپذیر میشود که همانندسازیهای کافی شکل گرفته باشند تا بتوانند جایگزینی ساختاری برای رابطه مستقیم با ابژه فراهم کنند. بنابراین، سوپرایگو را باید یک شکلگیری ساختاری بزرگ و جامع دانست که در واکنش به کششهای ادیپی و خودشیفتهانه کودک، در برابر امیال جنسی ممنوع و تکانههای ویرانگر او شکل میگیرد.
در این فرایند، تعارض ادیپی تا اندازهای حل میشود و دوسوگرایی کاهش مییابد، اما بقایای آن از بین نمیروند؛ بلکه از سطح روابط بیرونی به سطح تعارضات درونی منتقل میشوند و در رابطه میان من و سوپرایگو ادامه پیدا میکنند. کششهای خودشیفتهانه بیحدومرز کودک مهار میشوند، اما در آرمان من و در تلاش مداوم برای نزدیک شدن به معیارهای آن باقی میمانند. از همین رو، شکلگیری سوپرایگو را نباید پایان تعارض دانست، بلکه باید آن را تغییر سازمان تعارض در نظر گرفت. تعارضی که پیشتر میان کودک و والدین، یا میان کودک و امیال غریزی او وجود داشت، اکنون بهدرون ساختار روانی منتقل میشود و به یکی از منابع اساسی تنظیم رفتار، اخلاق و ارزیابی خود تبدیل میگردد.
8. سازماندهی و یکپارچگی مؤلفههای مختلف سوپرایگو در یک نظام کارکردی تثبیتشده
توسعه یک سازمان دفاعی مؤثر در من، تا حد زیادی به پذیرش و درونیسازی رمزها و معیارهای اخلاقی منتقلشده توسط والدین وابسته است. این فرایند ناگهانی نیست، بلکه بهآرامی و از طریق مراحل مختلف تحول انجام میشود. نخستین مراحل آن را میتوان در قالب پذیرش «اخلاقیات اسفنکتری» مشاهده کرد؛ یعنی زمانی که کودک از طریق آموزش پاکیزگی و کنترل عملکردهای بدنی، برای نخستینبار با تجربه منظم محدودیت، کنترل و رعایت قواعد مواجه میشود. بااینحال، تنها در پایان دوره ادیپی است که ساختن، یکپارچهسازی و سازماندهی همانندسازیهای سوپرایگو به سطحی میرسد که رمزهای اخلاقی نسبتاً پایدار ایجاد شوند. این رمزها حول موضوعاتی اساسی مانند تابوی محارم و قانون نکشتن پدر سازمان مییابند و بهتدریج از وابستگی مستقیم به والدین فاصله میگیرند. در این نقطه، تعارضات میان کودک و والدین دیگر صرفاً در صحنه روابط بیرونی رخ نمیدهند، بلکه به صحنه درونی ذهن منتقل میشوند. این انتقال اهمیت زیادی دارد، زیرا نشان میدهد که کودک دیگر برای اجرای یک محدودیت اخلاقی صرفاً به حضور یا تهدید بیرونی والدین نیاز ندارد.
همراه با این فرایند، آرمان من نیز بهتدریج شخصیتزدایی و انتزاعیتر میشود. معیارهای آرمانی دیگر فقط به یک فرد مشخص وابسته نیستند، بلکه میتوانند در قالب اصول و ویژگیهایی نسبتاً مستقل از اشخاص خاص تجربه شوند. همزمان، کارکردهای سوپرایگویِ مطالبهگر، هدایتکننده، منعکننده و خودانتقادگر نیز گسترش مییابند. در نتیجه، سوپرایگو بهعنوان نظامی کارکردی با ویژگیهای خاص خود ظاهر میشود و تا اندازهای، ترس از اختگی را با شکل تازهای از تهدید درونی، یعنی ترس از سوپرایگو، جایگزین میکند. این ترس جدید، دیگر صرفاً مربوط به مجازات واقعی از سوی والدین نیست، بلکه به ترس از محکومیت درونی، از دست دادن ارزش خود و احساس گناه مرتبط میشود.
مقایسه ترس از اختگی و احساس گناه نشان میدهد که این دو پاسخ عاطفی از نظر کیفیت، محتوا و کارکرد تفاوتهای بنیادی دارند. در ترس از اختگی، هنوز عناصر نسبتاً ابتدایی و گاه وحشیانه تصاویر کودکی حفظ میشوند، هرچند محتوای آنها بهوسیله ماهیت تناسلی تعارضات ادیپی تعیین شده است. کودک در سنین چهار یا پنجسالگی، نسبت به والدین خود تصاویری پیچیدهتر و واقعگرایانهتر ایجاد کرده است؛ والدینی که میتوانند مهربان و راهنما باشند، از کودک حمایت کنند، او را دوست داشته باشند و در برابر رفتار مطلوب او پاداشدهنده باشند، اما در عین حال میتوانند خشمگین، مطالبهگر، منتقد و تنبیهکننده نیز باشند. باوجود این پیچیدگی، ترس از اختگی هنوز از تصاویر والدینی تهدیدکنندهای تغذیه میکند که ریشه در لایههای بسیار کهنتر سازمان روانی دارند و با بیرحمی اغراقشده کودک خردسال پیوند دارند.
با شکلگیری سوپرایگو، این تصاویر تهدیدکننده بهتدریج تعدیل میشوند و به علامتهای هشداردهندهای تبدیل میگردند که میتوانند بهطور مؤثر تابوی محارم را از طریق سرکوب و دیگر مکانیسمهای دفاعی تقویت کنند. سوپرایگو در این مرحله، توانایی آن را دارد که کارکرد هشداردهنده ترس از اختگی را با کارکردهای هدایتکننده و خودانتقادگر ترکیب کند. بنابراین، دیگر تنها با یک «ترمز» روانی مواجه نیستیم، بلکه با نظامی روبهرو هستیم که در عین ایجاد محدودیت، مسیرهای مثبت و قابلقبولی نیز برای رفتار ارائه میکند. سوپرایگو میتواند دفاعهای من را در برابر تکانههای غریزی خاص و غیرقابلقبول فعال کند و در عین حال، با دگرگون کردن شرایط سرمایهگذاری و شیوههای تخلیه، بر کل سازمان من تأثیر بگذارد.
اهمیت سوپرایگو در اقتصاد روانی کلی، زمانی آشکارتر میشود که نقش آن را در تنظیم سرمایهگذاریهای لیبیدویی و پرخاشگرانه بازنماییهای خود در نظر بگیریم. با دستیابی به نوعی کنترل بر مسیر و شیوههای تخلیه، سوپرایگو میتواند بر فرایندهای عاطفی، افکار، تصمیمها و اعمال انسان تأثیر بگذارد. در همین چارچوب، افزایش تنش درونروانی میتواند سوپرایگو را به نظامی خودمختار برای تنظیم سرمایهگذاریهای روانی تبدیل کند؛ نظامی که بهطور نسبی مستقل از جهان بیرون عمل میکند و بر اقتصاد روانی کلی تأثیر میگذارد. به نظر میرسد هدف بنیادی آن برقراری نوعی تعادل پایدارتر میان نیروهای مختلف روانی باشد؛ تعادلی که از یک سو امکان کنترل و سازگاری را فراهم کند و از سوی دیگر، انرژی روانی را بهگونهای سازمان دهد که من بتواند در جهان واقعیت به فعالیت ادامه دهد.
در مجموع، سوپرایگو نوعی نظام ایمنی بسیار پیشرفته در سازمان روانی ایجاد میکند؛ نظامی که فرد را هم در برابر محرکهای غریزی خطرناک درونی و هم در برابر برخی تهدیدهای بیرونی محافظت میکند و در نتیجه، از آسیبهای خودشیفتهانه نیز تا حدی جلوگیری مینماید. قدرت تنظیمکننده سوپرایگو میتواند مسیر فرایندهای تخلیه خودمدار و ابژهمدار را بهصورت گسترده تغییر دهد و همین تغییرات عمومی در الگوهای تخلیه، به افکار، اعمال و بهویژه احساسات ما رنگ مشخصی میبخشند. آنچه بهعنوان «خلق» تجربه میکنیم، تا حد زیادی از همین الگوهای کلی ناشی میشود. به این ترتیب، سوپرایگو به نیرویی حاکم بر خلق تبدیل میگردد و میتواند آن را در سطحی نسبتاً ثابت نگه دارد.
از همین رو، آسیب یا نقص در کارکردهای سوپرایگو میتواند خود را در قالب اختلالات بارز خلقی نشان دهد. پاسخ انتقادی سوپرایگو به یک تکانه یا عمل خاص محدود نمیماند، بلکه در برخی شرایط میتواند تمام خود را از نظر اخلاقی محکوم یا ستایش کند. در چنین حالتی، سوپرایگو میتواند سطح کلی عزتنفس را کاهش یا افزایش دهد و تمام کارکردهای من را تحت تأثیر قرار دهد. این امر توضیح میدهد که چرا تغییر در رابطه فرد با معیارهای درونیشده میتواند به نوسانات عاطفی، احساس بیارزشی، خودتحقیری یا برعکس، احساس کفایت و ارزشمندی منجر شود. بنابراین، سوپرایگو فقط یک اید اخلاقی نیست؛ بلکه یکی از عناصر مرکزی در سازماندهی تجربه عاطفی، خودارزیابی و تنظیم کلی شخصیت محسوب میشود.
9. روندهای تحولی در کودک درونِ نهفتگی و نسبتهای گناه با شرم و تعارضات «حقارت»
تأثیر نظام اخلاقی بر استقرار دفاعهای تثبیتشده و فعالیتهای والایشیافته، همراه با رشد اهداف واقعگرایانه من، به فرایندهای همانندسازی در دوره نهفتگی جهت و سازمان ویژهای میدهد. کودک در این مرحله دیگر همچون سالهای پیشین، عمدتاً درگیر تعارضات مستقیم غریزی و ادیپی نیست، بلکه بخش بیشتری از انرژی روانی او میتواند به فعالیتهایی اختصاص یابد که از هدف مستقیم غریزی فاصله گرفتهاند. این تغییر با بلوغ بیشتر من، افزایش پیچیدگی روابط ابژهای و گسترش دامنه سرمایهگذاریهای شخصی و اجتماعی همراه است. فعالیتهای جسمی، عملی، فکری و عاطفیِ بازداریشده از هدف توسعه پیدا میکنند و سرمایهگذاریهای خودشیفتهانهای که پیشتر عمدتاً از مناطق شهوتزای بدن تغذیه میکردند، بهتدریج به تصویر کلی بدن و سپس به خود ذهنی گسترش مییابند. این انتقال و توزیع مجدد سرمایهگذاریها، همراه با افزایش تنوع فعالیتهای من، باعث میشود کودک بتواند خود را نه بهعنوان مجموعهای از اجزای پراکنده، بلکه بهعنوان هویتی نسبتاً ترکیبی و منسجم تجربه کند.
ورود به مدرسه و آغاز دوره نهفتگی همچنین حس تعلق به گروه همسالان را تقویت میکند. در ابتدا این تعلق بیشتر در قالب تمایز میان گروه پسران و دختران تجربه میشود، اما در ادامه به انواع دیگر تمایزهای گروهی گسترش مییابد و میتواند به تفاوتهای اجتماعی، فرهنگی، نژادی و ملی نیز برسد. از منظر شکلگیری سوپرایگو و من، تعلق به گروه همسن و همجنس اهمیت زیادی دارد، زیرا کودک را با مجموعهای از معیارهای مشترک مواجه میکند؛ معیارهایی که ممکن است اخلاقی، اجتماعی، جسمی یا فکری باشند. برخی از این معیارها از روابط خود کودکان با یکدیگر شکل میگیرند و حتی گاهی در تقابل با ارزشهای بزرگسالان قرار میگیرند، در حالی که برخی دیگر از معلمان و رهبران بزرگسال سرچشمه میگیرند. در نتیجه، کودک بهتدریج بخشی از سرمایهگذاری و همانندسازی خود را از والدین به چهرههای جدید و قدرتمند اجتماعی منتقل میکند.
این جابهجایی در نوجوانی شدت بیشتری پیدا میکند. چهرههای تأثیرگذار بیرون از خانواده میتوانند به ابژههایی برای فرافکنی مجدد و دلبستگی مجدد عناصر سوپرایگو و اهداف من تبدیل شوند. این فرایند نشان میدهد که سوپرایگو و من حتی پس از شکلگیری اولیه، همچنان نیازمند بازسازی و آزمون در جهان اجتماعی هستند. کودک و نوجوان ممکن است معیارهای درونیشده خود را در افراد، گروهها و الگوهای جدید بیابد و به این ترتیب، جهان بیرونی بار دیگر به بستری برای بازسازماندهی عناصر درونی تبدیل شود.
با شکلگیری نظامهای روانی پیچیدهتر، مشکلاتی در مواجهه با تعارضات میانسیستمی و درونسیستمی نیز ظاهر میشوند. تعارضات درونسیستمی زمانی افزایش مییابند که سرمایهگذاریهای ابژهای متعددی شکل گرفته باشند و همانندسازیهای مختلف، که گاهی با یکدیگر ناسازگارند، در سازمان روانی حضور پیدا کنند. کودک باید بتواند این عناصر را با یکدیگر آشتی دهد، آنها را در یک نظام نسبتاً هماهنگ ترکیب کند و میان آنها نوعی سازمان سلسلهمراتبی ایجاد نماید. تنها در این صورت است که رشد شخصیتی منسجم و هدفمند امکانپذیر خواهد بود و شکلگیری هویت طبیعی نیز میتواند استحکام بیشتری پیدا کند. بلوغ و ثبات معیارهای سوپرایگو و اهداف من، همراه با تأثیر هماهنگ نظام اخلاقی بر این اهداف، پیشنیازی ضروری برای آن است که من بتواند نهتنها یک ساختار دفاعی مؤثر، بلکه مجموعهای منظم از روابط شخصی، همانندسازیها، علایق و کارکردهای مختلف خود را ایجاد کند.
برخی پیچیدگیهای خاص در رشد سوپرایگو و من میتوانند از همین مرحله زمینه مشکلات هویتی آینده را فراهم کنند. این مشکلات در بسیاری از موارد ریشه در مراحل ابتدایی پیشاادیپی دارند؛ زمانی که کودک در معرض نگرشها و پیامهای والدینی متعارض قرار گرفته و هنوز از ظرفیت کافی برای سازماندهی آنها برخوردار نیست. کودکانی که در فضای عاطفی و تربیتی گیجکنندهای رشد میکنند، ممکن است با ورود به کودکستان یا مدرسه، بهطور ناگهانی با تناقض میان جهان خانه و محیط بیرون مواجه شوند. این تناقض ممکن است در حوزه نگرشهای اخلاقی، جنسی، اجتماعی، انسانی یا فکری ظاهر شود. کودک در چنین وضعیتی ممکن است برای مدتی درباره اینکه چه چیزی درست یا غلط، خوب یا بد، صحیح یا ناصحیح، راست یا دروغ، شایسته یا ناشایست است، دچار سردرگمی شود. این تجربه میتواند به احساس تنهایی و بیپناهی منجر شود، زیرا کودک نمیتواند معیارهای پایدار و قابلاتکایی برای ارزیابی خود و جهان بیابد. در برخی از تاریخچههای بالینی بزرگسالانی که بعدها با مشکلات هویتی مواجه میشوند، میتوان چنین تجربههایی از تنهایی و سردرگمی را در آغاز دوره نهفتگی مشاهده کرد.
بااینحال، مشاهدات بالینی نشان میدهند که تعارضات درونروانیِ خودشیفتهانه، یعنی تعارضات میان من و سوپرایگو، یا تعارضات غریزی میان من و اید، معمولاً بهتنهایی باعث ایجاد اختلالات شدید هویتی نمیشوند. این تعارضات ممکن است اضطراب، احساس گناه یا نشانههای دیگری ایجاد کنند، اما لزوماً به تجربه از دست دادن خود یا فروپاشی هویت منجر نمیشوند. این موضوع را میتوان هم در روانرنجورها و هم در حالات مالیخولیایی و افسردگی مشاهده کرد. چنین بیمارانی ممکن است از احساس گناه شدید، دوسوگرایی و کنارهگیری از جهان ابژه رنج ببرند و حتی در برخی موارد به عقاید هذیانی مربوط به بیارزشی اخلاقی برسند، اما تجربه هویت آنها معمولاً فراتر از حالتهایی مانند مسخ شخصیت دچار اختلال شدید نمیشود. در روانرنجورها، هنگامی که اختلال هویت دیده میشود، غالباً به مسائل هویت جنسی محدود میگردد.
در مقابل، کاهش عزتنفس ناشی از تعارضات خودشیفتهانه ابتدایی که در شرم و احساس حقارت آشکار میشود، میتواند تأثیر بسیار عمیقتری بر تجربه هویت داشته باشد. شرم با یک قضاوت کلی درباره خود همراه میشود؛ فرد نهتنها احساس نمیکند که «کار بدی انجام داده»، بلکه ممکن است تجربه کند که «خودِ من بد یا بیارزش هستم». این تفاوت برای هویت اهمیت زیادی دارد، زیرا گناه عمدتاً به رفتار یا تکانه خاصی مربوط میشود، در حالی که شرم میتواند کل خود را موضوع ارزیابی و محکومیت قرار دهد. ازاینرو، زمانی که ساختار خودشیفتهانه فرد شکننده باشد و احساس حقارت به تجربهای پایدار تبدیل شود، هویت نیز بیش از زمانی که صرفاً تعارضات غریزی یا اخلاقی وجود دارند، در معرض آسیب قرار میگیرد.
10. دگرگونیهای بلوغ و تأثیر آنها بر تجربه هویت و روابط با جنس مخالف
دگرگونیهای آناتومیک و فیزیولوژیک بلوغ، یکی از چشمگیرترین نقاط تحول در زندگی روانی انسان هستند و تأثیر عمیقی بر احساس هویت و بازسازی تصویر خود دارند. این تغییرات فقط به بدن محدود نیستند، بلکه معنای روانی گستردهای دارند و میتوانند بسیاری از تعارضات قدیمی را دوباره فعال کنند. از جمله تجربههای مهم و گاه ناراحتکننده، نخستین انزال در پسر و آغاز قاعدگی در دختر است. نخستین انزال پسر، بهویژه در شرایطی که با خودارضایی و آگاهی بیشتر از عملکرد جنسی همراه میشود، میتواند ترس از اختگی را دوباره فعال کند و تعارضات گناه را با شدت بیشتری برانگیزد. در چنین وضعیتی، تجربه مردشدن که از نظر زیستی میتواند نشانهای از بلوغ و توانایی باشد، ممکن است تحتتأثیر ترس، اضطراب و احساس گناه قرار گیرد.
آغاز قاعدگی در دختر، مجموعهای از تعارضات متفاوت اما به همان اندازه مهم را فعال میکند. خونریزی تناسلی میتواند باورهای کودکی مرتبط با اختگی را دوباره زنده کند و بهصورت نمادی، بخشهایی از تجربه پیشین درباره تفاوت جنسی را بازسازی نماید. واکنش دختران به این رویداد متفاوت است. برخی ممکن است از خونریزی ماهانه متنفر باشند، آن را انکار کنند، تلاش کنند آن را پنهان سازند یا در روزهای قاعدگی به فعالیت جسمی شدید روی آورند؛ در حالی که برخی دیگر با آن رابطهای مثبت و حتی افتخارآمیز برقرار میکنند. در مقایسه با این وضعیت، پسران ممکن است درباره انزال و احتلام با پنهانکاری و احتیاط بیشتری رفتار کنند و معمولاً گفتوگوی آشکار درباره این تجربه را با بزرگسالان دشوارتر بیابند.
در کنار تغییرات فیزیولوژیک، تحول چشمگیری در ظاهر عمومی بدن نیز رخ میدهد. طی چند سال، بدن کودکی ممکن است بهسرعت به بدن یک بزرگسال تغییر کند. پسرانی که در سالهای پیشین ممکن است زمخت، شلخته و دستوپاچلفتی به نظر برسند، بهتدریج به جوانانی نیرومند و دارای ساختار بدنی متمایز تبدیل میشوند و دخترانی که در کودکی ممکن است از نظر ظاهری فاقد جذابیت تلقی شده باشند، میتوانند در مدت نسبتاً کوتاهی به زنان جوانی جذاب و موقر تبدیل شوند. این تغییرات سریع، رابطه نوجوان با تصویر بدنی خود را بارها تحت تأثیر قرار میدهد. نوجوان گاهی بدن جدید خود را با غرور تجربه میکند و گاهی همان بدن را ناآشنا، عجیب یا حتی تهدیدکننده مییابد. به همین دلیل، احساس هویت در دوران بلوغ ممکن است بارها میان سردرگمی و تأیید نوسان کند تا سرانجام، تعارضات غریزی و خودشیفتهانه نوجوان تا اندازهای سازمانیافته و قابلتحمل شوند.
گذار از دوره نهفتگی و پیش از بلوغ، زمانی که پسران ممکن است نسبت به جنس مخالف پرخاشگر یا بیتفاوت باشند، به مرحلهای که کشش شهوانی و عاطفی نسبت به جنس دیگر آشکار میشود، فرایندی دشوار و پیچیده است. نوجوانی سراسر تعارضات جنسی، دوسوگرایی، اضطراب و کشمکشهای خودشیفتهانه است. این تعارضات نهتنها در نگرش جنسی و پرخاشگرانه نوجوان نسبت به جنس مخالف، بلکه در رابطه او با اعضای جنس موافق نیز ظاهر میشوند. برای پسران، این مرحله ممکن است با فعالیتهای همجنسخواهانه و دلبستگیهای همجنسخواهانه بیشتری همراه باشد، در حالی که در دختران خیالپردازیهای خودارضایی و برخی دلبستگیهای همجنسخواهانه پنهان ممکن است تا آغاز روابط روانی ـ جنسی با پسران شیوع بیشتری داشته باشند. این وضعیت الزاماً به معنای تثبیت یک گرایش جنسی مشخص نیست، بلکه میتواند بخشی از آشفتگی و بازسازماندهی عمومی زندگی عاطفی نوجوان باشد.
همزمان، خطراتی مانند بارداری ناخواسته، بیقیدی جنسی و بیماریهای آمیزشی میتوانند اضطرابهای جدیدی ایجاد کنند و نوجوان در مواجهه با این تهدیدها ممکن است دوباره به خیالپردازیهای محارمانه یا الگوهای ابتداییتر بازگردد. چنین بازگشتهایی را میتوان نوعی تلاش برای مدیریت اضطراب ناشی از پیچیدگی روابط جدید دانست؛ روابطی که از یک سو آزادی بیشتری نسبت به روابط دوران کودکی دارند و از سوی دیگر، مسئولیت و خطر بیشتری نیز ایجاد میکنند. در مورد آرزوهای محارمانه نیز کنشگری در پسران ممکن است از دختران بیشتر دیده شود، اگرچه در هر دو جنس، بازگشت به عناصر ابتداییتر سازمان روانی میتواند بخشی از روند گذار نوجوانی باشد.
دوره نوجوانی را میتوان مرحلهای میان دو جهان دانست؛ جهانی که در آن کودک باید با بخشی از خود و ابژههای گذشته وداع کند و جهانی دیگر که هنوز ناشناخته است و ورود به آن مستلزم عبور از موانع متعدد روانی و اجتماعی است. نوجوان از یک سو هنوز با ابژههای عشق دوران کودکی خود پیوند دارد و از سوی دیگر، باید بهتدریج خود را از وابستگی به اشخاصی که زمانی همه دنیای او را تشکیل میدادند، آزاد کند. این جدایی فقط به معنای فاصله گرفتن از افراد نیست، بلکه شامل ترک تدریجی بسیاری از لذتها، فعالیتها و نقشهای کودکانه نیز میشود. نوجوان که دیر یا زود باید آمادگی ترک خانه را پیدا کند، لازم است به سمت عشق و مسئولیت جنسی بزرگسالانه، روابط شخصی و اجتماعی جدید، علایق و والایشهای تازه و نیز مجموعهای از ارزشها و اهداف حرکت کند که بتوانند مسیر آینده او را بهعنوان یک بزرگسال مشخص کنند.
این فرایند مستلزم بازجهتگیری گسترده در کل سازمان روانی است. بازجهتگیری در اینجا فقط به تغییر رفتار بیرونی اشاره ندارد، بلکه شامل دگرگونیهای ساختاری، تغییر در توزیع انرژی روانی، انتقال و بازتنظیم سرمایهگذاریها و بازبینی اساسی در روابط خود و ابژه است. نوجوان باید بتواند بخشی از سرمایهگذاریهایی را که پیشتر بر والدین و روابط کودکانه متمرکز بودند، به جهان گستردهتری منتقل کند و در عین حال، عناصر ارزشمند تجربههای گذشته را نیز حفظ نماید. این کار بدون بازسازماندهی گسترده من و سوپرایگو امکانپذیر نیست.
در تلاش نوجوان برای آشتی دادن اهداف متضاد سوپرایگو و اید، اشخاص بیرون از خانواده و حتی گروههای اجتماعی، سیاسی یا مذهبی میتوانند نقش مهمی بر عهده بگیرند. نوجوان در این مرحله گاهی بیش از آنکه از والدین برای حل تعارضات خود استفاده کند، به شخصیتها و گروههایی بیرونی روی میآورد که برای فرافکنی و بازسازی عناصر مختلف ساختار روانی او مناسبترند. شخصیتهای پاک و مقدس، یا برعکس، افراد اغواگر و بیرحم، ممکن است بهشدت تحسین شوند، مورد تقلید قرار گیرند، یا در زمانی دیگر تحقیر و طرد شوند. این شخصیتها در بسیاری از موارد نماینده بخشی از جاهطلبیهای جنسی، قدرتطلبی، فضیلتجویی یا تمایلات خودشیفتهانه نوجوان هستند. از همین رو، آرمانهای نوجوان ممکن است به افرادی مربوط شوند که به دلیل قدرت، جذابیت جسمی، موفقیت جنسی، ثروت، جذابیت اجتماعی، حرفه، ورزش، هنر، علم، تجارت، سیاست یا حتی جنایت برجسته شدهاند.
نوجوان در این مرحله ممکن است برای مدتی کوتاه یا طولانی، شیفته این اشخاص یا گروهها شود و حتی بخشی از احساس هویت خود را از شباهت با آنان به دست آورد. چنین دلبستگیهایی گاهی در قالب روابط همجنسخواهانه یا دگرجنسخواهانه شدید اما گذرا ظاهر میشوند و میتوانند رنگی خودآزارانه یا آزارگرانه داشته باشند. از دیدگاه تحولی، این دلبستگیها را میتوان بخشی از تلاش نوجوان برای بازسازی آرمان من و سوپرایگو دانست. او در جستوجوی تصویری از بزرگسالی است و برای یافتن آن، الگوهای متعددی را امتحان میکند. به همین دلیل، شخصیتهایی که در یک دوره بهشدت تحسین میشوند، ممکن است در مرحلهای دیگر تحقیر یا طرد شوند. این نوسان، اگر در محدودهای قابلتحمل باقی بماند، میتواند بخشی از فرایند طبیعی آزمون و بازسازی هویت در نوجوانی باشد.
11. تعارضات غریزی و عاطفی نوجوان و بازسازی و رشد ساختارهای روانی
در جریان کشمکشهای نوجوانی، دفاعهایی که در دوره نهفتگی شکل گرفته بودند، میتوانند تحت فشار دوباره تکانههای غریزی تا حد زیادی تضعیف شوند. بلوغ جنسی انرژیهایی را فعال میکند که برای مدتی طولانی مهار شده بودند و در نتیجه، سیستم دفاعی من با یک آزمون دشوار مواجه میشود. این پرسش مطرح میشود که نوجوان چگونه میتواند در برابر چنین هجوم غریزی، سازمان روانی خود را دوباره بازسازی و تقویت کند. مقایسه این وضعیت با دوره ادیپی میتواند درک این فرایند را آسانتر کند. کودک ادیپی برای کنار آمدن با امیال جنسی و خصمانه خود نسبت به والدین، به سرکوب و بازداری متوسل میشود و بهتدریج این تکانهها را در مسیرهای قابلقبولتری سازمان میدهد. اما نوجوان با بلوغ جنسی، بار دیگر با بخشی از همان کششهای پیشاادیپی و ادیپی روبهرو میشود و به این ترتیب، کشمکشهایی که زمانی حلوفصلشده به نظر میرسیدند، موقتاً دوباره فعال میشوند.
تفاوت مهم آن است که نوجوان این بار باید نهتنها امیال محارمانه و خصمانه را دوباره مهار کند، بلکه در عین حال، مانع از آن شود که سرکوب به چشمپوشی کامل از زندگی جنسی و عاطفی بزرگسالانه منجر گردد. آرزوهای محارمانه باید بهطور قطعی کنار گذاشته شوند، اما بخشی از موانعی که در کودکی برای جلوگیری از هرگونه فعالیت جنسی شکل گرفته بودند، باید کاهش یابند تا نوجوان بتواند در آینده وارد روابط عاطفی و جنسی بالغانه شود. این وضعیت، یکی از دشوارترین تعارضات نوجوانی است؛ زیرا سوپرایگو باید هم ممنوعیتهای اساسی را حفظ کند و هم امکان حرکت بهسوی آزادی جنسی و رابطه بزرگسالانه را فراهم سازد.
همزمان، پیوند عاطفی نوجوان با والدین باید تا اندازهای سست شود که امکان انتخاب ابژههای جدید ایجاد گردد. نوجوان نیاز دارد از وابستگی عملی و عاطفی دوران کودکی فاصله بگیرد تا بتواند بهتدریج به نسل خود روی آورد و در جهان اجتماعی بزرگسالی جایگاهی مستقل پیدا کند. این جدایی، علت بخش مهمی از واکنشهای سوگ نوجوان است. نوجوان در واقع نهفقط اشخاصی را که دوست داشته از دست میدهد، بلکه بخشهایی از خود، نقشهای کودکانه و جهان آشنای گذشته را نیز پشت سر میگذارد. از این نظر، سوگ نوجوانی پدیدهای ساختاری است که ناشی از تغییر بنیادی در سازمان روابط ابژهای و تصویر خود است.
برای درک بازسازی ساختارهای روانی نوجوان، باید تفاوت میان دوره ادیپی و نوجوانی را در نظر گرفت. در دوره ادیپی، کودک با کمک دفاعها، تکانههای ممنوع را تا حد چشمپوشی نسبتاً کامل از فعالیت جنسی سرکوب میکند. در نوجوانی، اما سوپرایگو باید دوباره تابوی محارم را اجرا کند و همزمان بخشی از موانع سرکوبی را کاهش دهد؛ بهگونهای که نوجوان بتواند برای آزادی جنسی و روابط عاشقانه بزرگسالانه آماده شود. بنابراین، سوپرایگو با وظیفهای متناقض روبهروست: باید هم منع کند و هم امکان دهد؛ هم مرزها را حفظ کند و هم زمینه ورود به مرحلهای آزادانهتر از زندگی را فراهم نماید. همین اهداف متضاد، در نحوه سازمانیافتگی روابط ابژهای و همانندسازیهای نوجوان منعکس میشوند و زمینه دگرگونیهای گسترده در سوپرایگو، من و اید را ایجاد میکنند.
یکی از مهمترین و دشوارترین مراحل در نوجوانی، شکلگیری تدریجی همانندسازیهای جدید با والدین بهعنوان اشخاصی فعال از نظر جنسی است. نوجوان باید بتواند آنها را همچنان بهعنوان والدین خود تجربه کند و در عین حال، بهعنوان بزرگسالانی که دارای زندگی جنسی، اجتماعی و شخصی مستقلاند، بپذیرد. این تغییر برای بسیاری از نوجوانان پیچیده است، زیرا والدینی که در کودکی بیشتر بهصورت ابژههای اقتدار، مراقبت و ممنوعیت تجربه میشدند، اکنون باید بهصورت انسانهای کاملتری با ویژگیهای بزرگسالانه دیده شوند. همانندسازی با چنین تصویری تنها زمانی میتواند با من سازگار شود که سوپرایگو و من نیز به سطح جدیدی از قدرت، بلوغ و خودمختاری رسیده باشند.
این همانندسازیهای تازه، به نوجوان امکان میدهند که آزادی جنسی بزرگسالی را نه در قالب آزادی غریزی بیحدومرز، بلکه در چارچوب سازمانیافتهتری تجربه کند. آنها بهتدریج بخشی از همانندسازیهای گستردهتر نوجوان با بزرگسالان در حوزههای مختلف من میشوند. نوجوان علاوه بر همانندسازیهای جدید با والدین، در حوزههای شغلی، اجتماعی، فکری، اخلاقی و فرهنگی نیز الگوهای تازهای پیدا میکند. این همانندسازیها بر همانندسازیهای سوپرایگو نیز اثر میگذارند و به دگرگونی رمزهای اخلاقی کمک میکنند. در نتیجه، سوپرایگو نوجوانی همان سوپرایگو دوران کودکی باقی نمیماند؛ بلکه خود را با واقعیتهای تازه زندگی اجتماعی و نیازهای بزرگسالی تطبیق میدهد.
در این میان، تضاد نگرشها و معیارهای والدینی یا تعارض میان فضای خانه و مدرسه میتواند مشکلات هویتی اولیهای ایجاد کند و این مشکلات در نوجوانی با شدت بیشتری ظاهر شوند. نوجوانی ذاتاً دورهای از بازسازماندهی ساختار روانی است و اگر تعارضهای قدیمی هنوز حلنشده باقی مانده باشند، فشارهای این دوره میتواند آنها را به سطحی بحرانی برساند. دگرگونیهای سوپرایگو نیازمند آشتی دادن اهداف و ارزشهای متضاد و یکپارچه کردن همانندسازیهایی است که ممکن است در تعارض با یکدیگر قرار داشته باشند. همین فرایند حتی در نوجوانی که ساختار روانی نسبتاً سالمی دارد، میتواند بهطور موقت من و سوپرایگو را تضعیف کند.
ناتوانی در حل این تناقضات در برخی بیماران به شکل مفاهیم شدیداً دوگانه و پوچ از بالغ شدن ظاهر میشود. برای یک نوجوان، بزرگسال شدن ممکن است یکبار به معنای دستیابی کامل به آزادی غریزی باشد و در زمانی دیگر، به معنای چشمپوشی کامل از غرایز. در چنین حالتی، فرد هنوز نتوانسته است تعادلی میان آزادی و کنترل، لذت و مسئولیت، استقلال و پیوند با دیگران ایجاد کند. بنابراین، بخشی از مشکلات مزمن هویتی را میتوان ناشی از شکست در ایجاد این سازمان میانی دانست؛ سازمانی که باید هم انرژی غریزی را بپذیرد و هم آن را در چهارچوب واقعیت اجتماعی تنظیم کند.
با نزدیک شدن به اواخر نوجوانی، قدرت بهتدریج به نفع من تغییر میکند. افزایش قدرت من در توانایی بیشتر آن برای میانجیگری میان اید و سوپرایگو، کنترل رفتار و تنظیم روابط با واقعیت مشاهده میشود. من دیگر صرفاً تحت تأثیر نیروهای متضاد قرار ندارد، بلکه میتواند فعالانه در تنظیم آنها مشارکت کند. نوجوان از طریق تجربههای دنیوی، روابط اجتماعی، مواجهه با واقعیت و همانندسازی با تصاویر واقعگرایانه والدین و دیگر بزرگسالان، معیارهای اخلاقی و آرمانهای سوپرایگو را مورد بازبینی قرار میدهد. سپس، از سوپرایگو برای محدود کردن اید و شکل دادن به اهداف بالغ خود استفاده میکند.
بهاینترتیب، من به میانجی فعالی تبدیل میشود که از یک سو سوپرایگو را با واقعیت دنیوی و اهداف قابلتحقق تعدیل میکند و از سوی دیگر، از سوپرایگو برای مهار انتظارات غریزی و خودشیفتهانه افراطی نوجوان بهره میگیرد. مشارکت فزاینده من در بازسازی آرمان من و سوپرایگو بهتدریج شکاف میان گرایشهای اخلاقی و دنیوی نوجوان را کاهش میدهد. در نتیجه، مجموعههای ارزشی تازهای ایجاد میشوند که هم جهتگیری اخلاقی دارند و هم با واقعیت زندگی سازگارند. این پیشرفت در بلوغ قضاوت، ثبات موضع فکری، توانایی تصمیمگیری، سازمانیافتگی دیدگاهها و استحکام اصول اخلاقی خود را نشان میدهد.
در نهایت، نوجوانی موفق زمانی پایان مییابد که فرد بتواند میان نیروهای غریزی، آرزوهای خودشیفتهانه، الزامات سوپرایگو، واقعیت اجتماعی و نیاز به استقلال شخصی نوعی تعادل نسبتاً پایدار ایجاد کند. این تعادل به او اجازه میدهد که هم از دنیای کودکانه فاصله بگیرد و هم بدون فروپاشی ساختار روانی، وارد جهان بزرگسالی شود. بنابراین، بلوغ را نمیتوان صرفاً نتیجه گذشت زمان یا تغییرات زیستی دانست؛ بلکه باید آن را حاصل بازسازی گسترده سازمان روانی و ایجاد هماهنگی جدید میان من، اید و سوپرایگو دانست.
12. تأثیر حل تعارض طبیعی و ناموفق نوجوانی بر شکلگیری هویت پس از نوجوانی و رشد بیشتر شخصیت
پس از نوجوانی، رشد من بهتدریج کمتر در مسیر همانندسازیهای مستقیم پیش میرود و فضای بیشتری به قضاوت مستقل، خودانتقادی، گرایشهای فردی و استعدادهای نسبتاً خودمختار من اختصاص مییابد. نوجوانی دورهای است که در آن همانندسازی نقش بسیار مهمی دارد، اما با ورود به بزرگسالی، فرد باید بتواند از آنچه از دیگران گرفته است استفاده کند، بدون آنکه همچنان به همانندسازی بهعنوان تنها منبع تعریف خود وابسته بماند. هنگامی که نوجوان برای نخستینبار تصمیم میگیرد چه جهتی را در زندگی دنبال کند، ممکن است تجربهای جدید و قانعکننده از هویت داشته باشد و احساس کند که سرانجام «خود را یافته است». این احساس گاه با انتخاب رشته تحصیلی، شغل، شریک عاطفی، گروه اجتماعی یا مجموعهای از ارزشها همراه میشود و به نظر میرسد که فرایند شکلگیری هویت به جهشی اساسی رسیده است.
بااینحال، این واقعیت به معنای پایان روابط و همانندسازیهای گذشته نیست. بزرگسال جوان حتی پس از جدا شدن از خانواده و تشکیل خانوادهای مستقل، همچنان عناصر مهمی از روابط و همانندسازیهای دوران کودکی و نوجوانی را با خود حمل میکند. آنچه تغییر میکند، نه حذف گذشته، بلکه نحوه سازماندهی و استفاده از آن است. فرد بالغ میتواند برخی ویژگیهای والدین را حفظ کند، برخی دیگر را کنار بگذارد، بخشهایی را اصلاح نماید و در نهایت، مجموعهای انتخابی و شخصی از آنها ایجاد کند. از این رو، شکلگیری هویت پس از نوجوانی به همان اندازه که به رهایی از وابستگیهای گذشته مربوط است، به توانایی اصلاح، تثبیت و یکپارچهسازی روابط و همانندسازیهای قبلی نیز وابسته است.
این فرایند همچنین مستلزم ایجاد روابط و همانندسازیهای جدید و سالم است. هویت بالغ زمانی استحکام بیشتری پیدا میکند که فرد بتواند آنچه را از گذشته به ارث برده است، با تجربههای جدید ترکیب کند و در قالب ساختاری شخصی و مستقل بازسازمان دهد. بنابراین، هویت نه بر اساس گسست کامل از گذشته، بلکه بر اساس نوعی تداوم تحولیافته شکل میگیرد. فرد همچنان فرزند والدین، عضو خانواده و محصول تاریخچه خود است، اما دیگر از طریق وابستگی مستقیم به آنها تعریف نمیشود.
نقش همانندسازی در زندگی بزرگسال نیز بسیار فراتر از خانواده گذشته و آینده ادامه مییابد. در نوجوانی، نیاز به یافتن جهانبینی و تقویت خودشیفتهانه ممکن است فرد را به گروههای اجتماعی و فرهنگی نسل خود نزدیک کند. در پس از نوجوانی، این وابستگیها تا حدی تحت تأثیر زندگی شغلی، خانوادگی و شخصی تعدیل میشوند، اما هرگز کاملاً از بین نمیروند. بزرگسال همچنان با گروههای مختلف اجتماعی، شغلی، فرهنگی، علمی، سیاسی یا مذهبی همانندسازی میکند و این گروهها در ساختن جهانبینی، معیارهای ارزشی و سبک زندگی او نقش دارند.
با آغاز سازماندهی سلسلهمراتبی نهاییتر در حوزههای مختلف روانی، این روابط گروهی میتوانند پیچیدگی بیشتری پیدا کنند. فرد ممکن است همزمان عضوی از خانواده، حرفه، جامعه، کشور، گروه علمی و مجموعهای از علایق فرهنگی یا اجتماعی باشد. هر یک از این تعلقات بخشی از هویت او را میسازند و او باید بتواند آنها را بهگونهای هماهنگ کند که یکدیگر را کاملاً نفی نکنند. از این منظر، هویت بالغ نیز حاصل ادغام مجموعهای از همانندسازیهای مختلف است؛ با این تفاوت که فرد بالغ، نسبت به کودک، توانایی بیشتری برای انتخاب، ارزیابی، رد کردن و بازسازماندهی این همانندسازیها دارد.
این همانندسازیهای گروهی میتوانند در بهترین حالت بهعنوان چارچوبهایی مؤثر برای زندگی عمل کنند. فرد از طریق آنها احساس تعلق، هدف، جهت و ارزش پیدا میکند و میتواند جایگاه خود را در جامعه تعریف کند. این روابط و وابستگیها بر دیدگاهها، آرمانها، معیارهای اخلاقی، رفتار اجتماعی و نقش فرد در جامعه تأثیر میگذارند. با این حال، هنگامی که این همانندسازیها بهشدت متعارض باشند و فرد نتواند میان آنها نوعی سازمان ایجاد کند، مشکلات هویتی ممکن است بار دیگر آشکار شوند.
در برخی بیماران، روابط و همانندسازیهای گروهی بهگونهای متعارض هستند که آشتی و یکپارچهسازی آنها بسیار دشوار میشود. این افراد ممکن است تغییرات سریع عاطفی داشته باشند، معیارهای ارزشی خود را مرتب تغییر دهند، دیدگاههای خود را بر اساس محیط کنونی عوض کنند یا در برابر محیط واکنشی افراطی نشان دهند. نگرشهای خودشیفتهانه، نوسانات عاطفی، ناسازگاری و تغییرپذیری معیارهای ارزشی در این افراد اغلب نشان میدهد که فرایندهای نوجوانی هنوز بهطور کامل حل نشدهاند. در چنین مواردی، فرد از لحاظ سنی بزرگسال است، اما از نظر سازمان روانی هنوز بخشی از زندگی خود را در سطح نوجوانی ادامه میدهد.
مواردی که والدین از پذیرش جدایی نهایی فرزند در نوجوانی خودداری میکنند، اهمیت ویژهای دارند. اگر خانواده نتواند استقلال تدریجی نوجوان را بپذیرد، فرایند فردیت یافتن ممکن است با اختلال مواجه شود و نوجوان در فاصله میان وابستگی و استقلال گرفتار باقی بماند. در چنین شرایطی، بزرگسال ممکن است همچنان نسبت به منابع قدیمی شرم، تحقیر و محکومیت حساس باقی بماند. این واکنشهای شرم میتوانند گاه به دورههای افسردگی، اشتغال ذهنی با خاطرات تحقیرآمیز و جستوجوی مکرر موقعیتهای جبرانناپذیر گذشته منجر شوند. فرد ممکن است بارها به گذشته بازگردد و تلاش کند موقعیتهایی را که باعث احساس شرم شدهاند، در ذهن خود اصلاح یا جبران کند؛ اما چون این تجربهها بخشی از سازمان خود او شدهاند، رهایی از آنها دشوار میشود.
در میان کسانی که مشکلات حلنشده نوجوانی دارند، گاهی با افرادی مواجه میشویم که در ظاهر دارای شخصیت قدرتمند، تواناییهای چشمگیر و موفقیتهای شغلی فراوان هستند، اما در سطح عمیقتر، از مشکلات هویتی اساسی رنج میبرند. در چنین افرادی، ساختار من ممکن است از نظر عملکرد ظاهری نیرومند به نظر برسد، اما به دلیل شکنندگی خودشیفتهانه و نقص در سوپرایگو، این قدرت میتواند تا حد زیادی حالت جبرانی داشته باشد. آنها ممکن است مسیرهای حرفهای درخشان، استعداد بالا و تواناییهای اجتماعی برجستهای داشته باشند، اما در زمینه احساس تداوم خود، معیارهای ارزشی و انتخابهای شخصی، بیثبات باشند. از این منظر، ظاهر «من قوی» الزاماً به معنای استحکام واقعی سازمان هویت نیست.
حل ناموفق تعارضات نوجوانی در روابط ابژهای، همانندسازیها و فرایند شکلگیری هویت میتواند به شکلهای مختلفی از آسیبشناسی پس از نوجوانی منجر شود. یکی از ویژگیهای مرکزی این آسیبشناسی، تثبیت فرد در سطحی است که هنوز به استقلال واقعی دست نیافته است. فرد ممکن است از یک سو نیاز شدید به وابستگی و تأیید دیگران داشته باشد و از سوی دیگر، گرایشهای خودشیفتهانه و پرخاشگرانه شدیدی را تجربه کند. این دو قطب میتوانند بهطور مداوم جای یکدیگر را بگیرند و باعث بیثباتی در روابط، اهداف و احساس خود شوند.
در مقابل، کسانی که موفق به حل نسبی تعارضات نوجوانی میشوند، بهتدریج روابط عاشقانه عمیقتر و پایدارتر برقرار میکنند و به انتخاب شغل و مسیر زندگی خود بهصورت واقعگرایانهتری نزدیک میشوند. این افراد معمولاً قادرند میان نیازهای شخصی، انتظارات اجتماعی، ارزشهای اخلاقی و واقعیتهای زندگی تعادل بیشتری برقرار کنند. زمانی که نوجوان به این سطح از سازمانیافتگی میرسد، میتوان گفت که تا حد زیادی «خود را یافته است». این یافتن خود به معنای رسیدن به یک هویت کاملاً ثابت و تغییرناپذیر نیست، بلکه به معنای ایجاد سازمانی نسبتاً پایدار است که بتواند تغییرات آینده را در خود جای دهد.
با بلوغ کاملتر و افزایش مهار غریزی، بازنماییهای خود و جهان ابژه بهتدریج پیکربندی نسبتاً مشخصتری پیدا میکنند. این بازنماییهای مکمل، همزمان هویت فرد و جهانبینی او را تعریف میکنند و موقعیت بنیادی او را در برابر خود و جهان بازتاب میدهند. فرد اکنون میتواند خود را نهتنها بر اساس گذشته و روابط نخستین، بلکه بر اساس انتخابها، ارزشها، روابط و اهداف فعلی نیز تعریف کند. بااینحال، این سازمان حتی پس از بلوغ نیز کاملاً ثابت نمیماند. تجربههای زندگی، تغییرات زیستشناختی، روابط جدید، موفقیتها و شکستها و گذار از مراحل مختلف زندگی میتوانند در بازنماییهای خود و جهان ابژه تغییراتی ایجاد کنند.
از این رو، حتی پس از پایان نوجوانی نیز شکلگیری هویت ادامه پیدا میکند. آنچه در این مرحله تغییر میکند، بیشتر ماهیت و شیوه این تحول است تا اصل آن. در کودکی، هویت عمدتاً از طریق درونفکنی، همانندسازی و رابطه با ابژههای اولیه ساخته میشود؛ در نوجوانی، این ساختارها تحت فشار بلوغ و جدایی از خانواده بازسازی میشوند؛ و در بزرگسالی، قضاوت مستقل، انتخاب شخصی و تجربه زیسته سهم بیشتری در سازمانیابی آن پیدا میکنند. بنابراین، هویت نهایی محصول یک مرحله منفرد نیست، بلکه نتیجه فرایندی طولانی است که از نخستین روابط کودک با ابژههای عشق آغاز میشود و در سراسر زندگی ادامه مییابد.
در نهایت، میتوان گفت که سرنوشت تعارضات نوجوانی نقش مهمی در کیفیت هویت پس از نوجوانی و ظرفیت فرد برای رشد بیشتر شخصیت دارد. حل موفق این تعارضات امکان میدهد که روابط گذشته حفظ اما بازسازماندهی شوند، همانندسازیها انتخابیتر و هماهنگتر شوند، سوپرایگو و من به تعادل بیشتری برسند و فرد بتواند در برابر تغییرات آینده احساس تداوم خود را حفظ کند. در مقابل، حل ناموفق این تعارضات میتواند هویت را در سطحی شکننده و وابسته نگه دارد و فرد را در چرخهای از وابستگی، خودشیفتگی، شرم، تعارض و بیثباتی قرار دهد. بنابراین، رشد شخصیت پس از نوجوانی نه گسستن کامل از گذشته، بلکه توانایی بازسازی و یکپارچهسازی گذشته در سازمانی تازه است؛ سازمانی که در آن، تجربههای کودکی و نوجوانی بهجای آنکه بر زندگی بزرگسالی سلطه پیدا کنند، به اجزایی از یک هویت منسجم، انتخابی و رو به رشد تبدیل میشوند.
.EDITH JACOBSON
نویسنده: آرش سلطان بگلو روانشناس و روان درمانگر
مطالب مرتبط:
مبانی روانکاوی و روابط موضوعی و شکلگیری جهان درونی انسان
خود و جهان ابژه: هویت یابی در سیر تحول روانی
چرا نمیتونم رهاش کنم؟ 5 مرحله ناتوانی در رها کردن بعد از شکست رابطه
روانشناسی افسردگی؛ واکاوی جامع یک اختلال چندوجهی
جهان سوگ؛ فروپاشی بستری که پیشتر هرگز به چشم نمیآمد
چرا مدام وارد رابطههای اشتباه میشویم و پس از چند ماه رابطه به شکست میانجامد؟
چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم
فانتزی جای امنی است برای کارهایی که جرات انجامشان را نداریم.
انتهای مطلب.