گاهی بی‌تفاوتی در رابطه، فقدان علاقه نیست؛ بلکه شیوه‌ای دفاعی برای پنهان کردن وابستگی، اضطراب و نیاز به اطمینان است. فرد ممکن است در سطح آشکار فاصله بگیرد، سرد پاسخ دهد و حتی حضور دیگری را کم‌اهمیت جلوه دهد، اما در سطحی پنهان دائماً وضعیت همان دیگری را زیر نظر داشته باشد. این شکاف میان «آنچه فرد نشان می‌دهد» و «آنچه نمی‌تواند از آن چشم بردارد»، یکی از نقاط مهم برای فهم رابطه از منظر روابط ابژه است.

وقتی دیگری در بیرون بی‌اهمیت و در درون بسیار مهم است

یکی از جالب‌ترین وضعیت‌ها در روابط عاطفی زمانی شکل می‌گیرد که فرد در تعامل مستقیم با شریک عاطفی خود، رفتاری سرد، کم‌توجه یا حتی متکبرانه دارد، اما هم‌زمان به شکل مداوم حضور او را رصد می‌کند؛ پیام‌ها را بررسی می‌کند، زمان آنلاین شدن را به خاطر می‌سپارد، متوجه تغییر رفتار او می‌شود، می‌بیند چه کسی را دنبال کرده یا چه کسی به او نزدیک شده است و حتی زمانی که خودش تمایلی به گفت‌وگو نشان نمی‌دهد، از اینکه طرف مقابل چرا کمتر پیام داده یا چرا برای آشتی پیش‌قدم نشده، ناراحت می‌شود. در نگاه سطحی ممکن است این رفتار صرفاً «تناقض» یا «بازی دادن طرف مقابل» تلقی شود، اما از منظر روانکاوانه، مسئله می‌تواند پیچیده‌تر از این باشد. آنچه در اینجا اهمیت دارد، تفاوت میان شخص واقعی بیرونی و ابژه‌ای است که در جهان روانی فرد شکل گرفته است.

در نظریه روابط ابژه، رابطه انسان با دیگری صرفاً رابطه‌ای با یک شخص بیرونی نیست. هر رابطه به‌تدریج بازنمایی‌هایی در ذهن ایجاد می‌کند؛ یعنی فرد دیگری فقط در مقابل ما حضور ندارد، بلکه تصویری از او، تجربه‌های هیجانی مرتبط با او، انتظارهایی که از او داریم و معنایی که به حضور یا غیاب او می‌دهیم نیز در جهان درونی ما شکل می‌گیرد. بنابراین ممکن است یک زن در سطح رفتار آشکار، مرد را چندان جدی نگیرد، اما در سطح روانی، حضور او به‌شدت فعال باشد. او ممکن است به پیام مرد بی‌تفاوت به نظر برسد، اما غیبت پیام برایش بسیار معنادار باشد. ممکن است جواب کوتاه بدهد، اما بعد از ارسال همان جواب، بارها بررسی کند که مرد چه واکنشی نشان داده است. ممکن است بگوید «برای من فرقی نمی‌کند»، اما دقیقاً بداند چه زمانی آنلاین شده است.

این وضعیت زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که بدانیم اهمیت روانی یک ابژه الزاماً با میزان ابراز علاقه مستقیم به آن متناسب نیست. گاهی درست برعکس، هرچه یک رابطه اضطراب بیشتری ایجاد کند، فرد بیشتر تلاش می‌کند اهمیت آن را در سطح آگاهانه انکار کند. بی‌اعتنایی در این حالت می‌تواند کارکرد دفاعی داشته باشد؛ یعنی فرد با کم‌اهمیت جلوه دادن دیگری، تلاش می‌کند خودش را از تجربه وابستگی، نیاز، آسیب‌پذیری یا ترس از دست دادن محافظت کند.

در اینجا یک تفاوت بسیار مهم وجود دارد: اینکه فرد مرتب کسی را چک می‌کند، به‌تنهایی به این معنا نیست که او الزاماً عاشق است یا رابطه سالمی می‌خواهد. رصد کردن، شاخص علاقه به معنای ساده آن نیست؛ شاخص درگیری روانی است. فرد ممکن است به دیگری علاقه‌مند باشد، از دست دادن او را بترساند، نسبت به او حس مالکیت داشته باشد، نیازمند تأیید او باشد یا حتی صرفاً از اینکه کنترل رابطه را از دست بدهد مضطرب شود. بنابراین نباید رفتارهایی مانند بررسی آنلاین بودن را مستقیماً به «عشق پنهان» ترجمه کرد.

از منظر روابط ابژه، سؤال دقیق‌تر این نیست که «آیا او طرف مقابل را دوست دارد یا نه؟» بلکه این است که دیگری در سازمان روانی او چه جایگاهی پیدا کرده است؟ آیا دیگری یک شخص مستقل با خواسته‌ها و مرزهای خودش است یا بیشتر به‌عنوان منبعی برای تأیید، اطمینان، توجه و تنظیم احساس ارزشمندی تجربه می‌شود؟ آیا فرد قادر است دیگری را هم‌زمان با ویژگی‌های مثبت و منفی، حضور و غیاب، استقلال و تفاوتش تحمل کند؟ یا هنگامی که دیگری نزدیک است، او را کم‌اهمیت می‌کند و زمانی که دور می‌شود، ناگهان اهمیتش افزایش می‌یابد؟

این مسئله ما را به مفهوم مهم یکپارچگی ابژه نزدیک می‌کند. در رشد روانی، یکی از دستاوردهای مهم این است که فرد بتواند دیگری را به‌عنوان شخصی نسبتاً پایدار تجربه کند؛ یعنی حتی وقتی از او ناراحت است، بتواند جنبه‌های دوست‌داشتنی او را نیز در ذهن نگه دارد و حتی وقتی از او دور است، احساس نکند رابطه به‌طور کامل ناپدید شده است. اما در سازمان‌یافتگی‌های کمتر یکپارچه، رابطه ممکن است به شکل نوسانی تجربه شود: «وقتی نزدیک است، آزاردهنده و بی‌اهمیت است؛ وقتی دور می‌شود، ارزشمند و ضروری می‌شود.» در نتیجه، فاصله گرفتن دیگری می‌تواند ارزش روانی او را ناگهان افزایش دهد.

برای مثال، مردی را تصور کنید که هر روز پیام می‌دهد، احوال می‌پرسد و برای برقراری ارتباط تلاش می‌کند. زن ممکن است به‌تدریج این حضور را بدیهی تلقی کند و پاسخ‌های کوتاه بدهد. اما اگر مرد برای چند روز عقب بکشد، ناگهان متوجه می‌شود که دائماً تلفنش را بررسی می‌کند. سؤال اصلی دیگر این نیست که «چرا وقتی پیام می‌داد اهمیتی نداشت؟» بلکه باید پرسید: آیا حضور قابل‌پیش‌بینی دیگری برای او اضطراب‌زا یا کم‌هیجان می‌شود و غیاب او اضطراب و سرمایه‌گذاری روانی را فعال می‌کند؟

در چنین شرایطی، رابطه ممکن است به‌جای اینکه حول شناخت متقابل دو انسان مستقل شکل بگیرد، حول تنظیم فاصله سازمان پیدا کند. نزدیکی بیش از اندازه، اضطراب ایجاد می‌کند و فاصله بیش از اندازه نیز اضطراب ایجاد می‌کند؛ بنابراین فرد دائماً میان این دو قطب حرکت می‌کند.

فاصله گرفتن، کنترل کردن و «آزمون عشق»

یکی از مهم‌ترین لایه‌های این الگو، تبدیل ارتباط مستقیم به نوعی رصد و کنترل رابطه است. فرد ممکن است به‌جای اینکه بگوید «وقتی دیر جواب می‌دهی نگران می‌شوم» یا «دوست دارم احساس کنم برایت مهم هستم»، شروع کند به بررسی نشانه‌ها: آخرین زمان آنلاین بودن، تغییر لحن، میزان توجه، فعالیت اجتماعی، واکنش به دیگران و اینکه چرا طرف مقابل مثل گذشته برای برقراری ارتباط تلاش نمی‌کند. در اینجا مسئله فقط کنجکاوی نیست؛ اطلاعات به ابزاری برای تنظیم اضطراب تبدیل می‌شود.

کنترل معمولاً در جایی رشد می‌کند که تحمل ندانستن دشوار شده باشد. فرد نمی‌داند دیگری چه احساسی دارد، نمی‌داند رابطه در چه وضعیتی است و نمی‌تواند به‌سادگی این ابهام را تحمل کند. بنابراین تلاش می‌کند از طریق جمع‌آوری نشانه‌ها، چیزی را که در رابطه نمی‌تواند مستقیماً بپرسد، به‌طور غیرمستقیم بفهمد. به‌جای «آیا هنوز برایت مهم هستم؟»، سؤال تبدیل می‌شود به «چرا امروز سه ساعت آنلاین بود؟»؛ به‌جای «آیا شخص دیگری وارد زندگی‌ات شده؟»، تبدیل می‌شود به «این آدمی که تازه دنبال کردی کیه؟»

از منظر روانکاوی، این تغییر بسیار مهم است، زیرا رصد کردن می‌تواند جای گفت‌وگو را بگیرد. فرد احساس می‌کند در حال نزدیک شدن به حقیقت است، اما در واقع بیشتر درگیر تفسیر نشانه‌ها شده است. یک وضعیت آنلاین، یک پاسخ کوتاه یا یک تأخیر چندساعته به داده‌ای تبدیل می‌شود که باید رمزگشایی شود. در نتیجه، رابطه به یک نظام نشانه‌ای تبدیل می‌شود که فرد دائماً در حال خواندن آن است.

این وضعیت می‌تواند با دفاع‌های کنترل‌گرانه همراه شود. کنترل به فرد احساس می‌دهد که هنوز بر رابطه مسلط است. اگر بداند دیگری کجاست، با چه کسی ارتباط دارد و چه زمانی آنلاین شده، شاید موقتاً احساس کند کمتر در معرض غافلگیری قرار دارد. اما مشکل اینجاست که کنترل اضطراب را برای مدت کوتاهی کاهش می‌دهد و همین کاهش کوتاه‌مدت می‌تواند رفتار کنترل‌گرانه را تقویت کند. فرد دوباره مضطرب می‌شود، دوباره بررسی می‌کند و چرخه تکرار می‌شود.

در همین نقطه، رفتار دیگری نیز اهمیت پیدا می‌کند: انتظار برای ناز کشیدن. فرد ممکن است هیچ‌گاه مستقیماً نگوید «به توجه تو نیاز دارم»، اما از طرف مقابل انتظار داشته باشد خودش متوجه شود، پیش‌قدم شود، دوباره پیام بدهد، عذرخواهی کند یا برای بازگرداندن رابطه تلاش کند. در این حالت، نیاز به ارتباط مستقیم تبدیل به یک آزمون می‌شود: «اگر واقعاً دوستم داشته باشی، خودت باید بفهمی.»

این آزمون روانی اهمیت زیادی دارد. چون فرد به جای اینکه نیاز خود را بیان کند، آن را در اختیار دیگری می‌گذارد تا دیگری آن را کشف کند. اگر طرف مقابل موفق شود، فرد ممکن است احساس کند «پس واقعاً برایش مهم هستم»؛ اگر موفق نشود، نتیجه ممکن است این باشد که «پس اصلاً دوستم ندارد». در اینجا یک نیاز ارتباطی ساده، تبدیل به آزمایشی برای سنجش ارزش رابطه می‌شود.

چنین الگویی را می‌توان در جمله‌هایی مثل «اگر برات مهم بود خودت می‌فهمیدی»، «من که چیزی نگفتم، باید خودش می‌فهمید»، «اگر نمی‌اومد دنبالم یعنی براش مهم نبودم» مشاهده کرد. این جملات نشان می‌دهند که نیاز به ارتباط به شکل ذهن‌خوانی مورد انتظار درآمده است.

اما از منظر روابط ابژه، مسئله عمیق‌تر است. فرد ممکن است در سطح ناهشیار به دنبال تجربه‌ای باشد که در آن دیگری بدون درخواست مستقیم، نیاز او را تشخیص دهد و پاسخ دهد. این انتظار می‌تواند با تجربه‌های اولیه مراقبت و شکل‌گیری اعتماد ارتباط داشته باشد، اما نمی‌توان صرفاً از روی چند رفتار عاطفی درباره تاریخچه کودکی یک فرد نتیجه قطعی گرفت. آنچه می‌توان گفت این است که در برخی سازمان‌یافتگی‌های رابطه‌ای، انتظار برای فهمیده‌شدن بدون بیان نیاز، راهی برای سنجش امنیت رابطه می‌شود.

در چنین شرایطی، مرد ممکن است احساس کند هر کاری انجام دهد کافی نیست. اگر زیاد پیام بدهد، زن ممکن است او را مزاحم تلقی کند؛ اگر کمتر پیام بدهد، ممکن است بگوید «پس برایت مهم نیستم». اگر نزدیک شود، ممکن است با سردی مواجه شود؛ اگر عقب برود، ناگهان با اعتراض مواجه شود. این همان چرخه‌ای است که در آن رابطه از گفت‌وگوی مستقیم فاصله می‌گیرد و به تعامل مبتنی بر آزمون، واکنش و ضدواکنش تبدیل می‌شود.

۳. ابژهٔ خود، نیاز به تأیید و معنای پنهان بی‌اعتنایی

در سطح عمیق‌تر، یکی از مفاهیمی که می‌تواند برای فهم چنین روابطی مفید باشد، مفهوم ابژهٔ خود است. در اینجا منظور این نیست که فرد الزاماً دارای اختلال شخصیت خودشیفته است؛ چنین تشخیصی از روی رفتارهای ذکرشده ممکن نیست. مفهوم ابژهٔ خود به کارکردی اشاره دارد که دیگری برای حفظ احساس انسجام، ارزشمندی و ثبات روانی فرد پیدا می‌کند.

گاهی فرد به دیگری فقط برای «رابطه داشتن» نیاز ندارد؛ بلکه حضور دیگری به تنظیم احساس ارزشمندی او کمک می‌کند. وقتی دیگری توجه می‌کند، فرد احساس می‌کند خواستنی است. وقتی دیگری او را انتخاب می‌کند، احساس می‌کند ارزشمند است. وقتی دیگری به سمت فرد دیگری می‌رود، احساس ارزشمندی تهدید می‌شود. بنابراین مسئله فقط خود رابطه نیست؛ مسئله این است که رابطه چه چیزی درباره خود فرد به او بازتاب می‌دهد.

در این حالت ممکن است زن ظاهراً نسبت به مرد بی‌اعتنا باشد، اما توجه او همچنان برایش اهمیت حیاتی داشته باشد. او شاید نخواهد به مرد نزدیک شود، اما می‌خواهد مطمئن شود مرد هنوز به او توجه دارد. ممکن است رابطه را جدی نگیرد، اما تحمل اینکه مرد به شخص دیگری توجه کند برایش دشوار باشد. ممکن است خودش پیام ندهد، اما انتظار داشته باشد مرد همچنان پیگیر باشد. اینجا چیزی که باید حفظ شود، لزوماً خود رابطه نیست؛ گاهی احساس «هنوز برای دیگری مهم بودن» است.

به همین دلیل، گاهی فاصله گرفتن مرد، واکنشی بسیار شدیدتر از حضور او ایجاد می‌کند. تا زمانی که مرد در دسترس است، حضورش بخشی از محیط روانی فرد محسوب می‌شود و نیاز چندانی به بررسی آن وجود ندارد. اما زمانی که این حضور تهدید می‌شود، ذهن شروع به پرسش می‌کند: «چرا دیگر مثل قبل نیست؟»، «چرا دنبالم نیامد؟»، «نکند شخص دیگری آمده؟»، «چرا برای آشتی تلاش نکرد؟» در واقع، غیاب دیگری، مسئله‌ای درباره ارزش خود ایجاد می‌کند.

اینجاست که مفهوم آسیب خودشیفته‌وار می‌تواند مطرح شود؛ نه به معنای تشخیص اختلال، بلکه به معنای ضربه‌ای که به احساس ارزشمندی وارد می‌شود. اگر فردی خود را از طریق توجه دیگری تنظیم کند، کاهش توجه می‌تواند مانند یک تهدید روانی تجربه شود. پاسخ به این تهدید ممکن است غم، خشم، حسادت، بی‌اعتنایی متقابل، تحقیر دیگری یا افزایش کنترل باشد.

برای مثال، زنی ممکن است خودش ساعت‌ها پاسخ مرد را ندهد، اما وقتی مرد نیز دیگر پیامی نمی‌دهد، به‌شدت ناراحت شود. اگر صرفاً از منطق رفتاری نگاه کنیم، این رفتار متناقض به نظر می‌رسد. اما اگر بپرسیم «چه چیزی با سکوت مرد تهدید شده است؟»، پاسخ می‌تواند فراتر از خود رابطه باشد: شاید تجربه «من دیگر انتخاب نشده‌ام»، «دیگر خواستنی نیستم» یا «دیگری بدون من هم خوب است» فعال شده باشد.

این نقطه بسیار مهم است، زیرا نشان می‌دهد بی‌اعتنایی همیشه به معنای نبودن نیاز نیست. گاهی بی‌اعتنایی دقیقاً روشی برای مدیریت نیاز است. فرد به جای اینکه بگوید «می‌ترسم از دستت بدهم»، می‌گوید «اصلاً برام مهم نیستی». به جای اینکه بگوید «می‌خواهم مطمئن شوم هنوز من را می‌خواهی»، می‌گوید «ببینم اصلاً دنبالم میای یا نه». به جای اینکه بگوید «وقتی با دیگری صحبت می‌کنی احساس ناامنی می‌کنم»، ممکن است سرد شود یا دیگری را بی‌اهمیت جلوه دهد.

در اینجا روانکاوی به دنبال افشای یک «حقیقت پنهان قطعی» نیست؛ بلکه تلاش می‌کند بفهمد چگونه نیاز، دفاع و رابطه با ابژه در کنار یکدیگر سازمان یافته‌اند. ممکن است پشت سردی، نیاز باشد؛ پشت کنترل، اضطراب؛ پشت خشم، ترس از بی‌اهمیت شدن؛ و پشت انتظار ناز کشیدن، میل به اطمینان از دوست‌داشتنی بودن. اما این‌ها فرضیه‌های بالینی هستند، نه برچسب‌هایی که بتوان بر اساس چند رفتار به فرد نسبت داد.

در نهایت، مسئله مهم‌تر از اینکه «او واقعاً چه حسی دارد؟» این است که چه نوع رابطه‌ای در حال ساخته شدن است. اگر رابطه دائماً بر اساس نزدیک شدن، عقب کشیدن، رصد کردن، آزمودن، حسادت، قهر و آشتی سازمان پیدا کند، طرفین ممکن است به‌جای تجربه صمیمیت، دائماً در حال اندازه‌گیری ارزش خود برای یکدیگر باشند. در چنین رابطه‌ای، دیگری دیگر صرفاً یک شریک عاطفی نیست؛ به معیاری برای سنجش دوست‌داشتنی بودن، مهم بودن و انتخاب‌شدن تبدیل می‌شود.

رشد رابطه زمانی اتفاق می‌افتد که دیگری بتواند از جایگاه «ابژه‌ای برای تنظیم اضطراب یا تأیید خود» به جایگاه یک شخص مستقل و متفاوت منتقل شود؛ کسی که می‌تواند دوست داشته باشد اما همیشه در دسترس نباشد، نزدیک باشد اما ذهن فرد را نخواند، نیازهای خودش را داشته باشد و در عین حال رابطه را حفظ کند. توانایی تحمل این تفاوت، یکی از نشانه‌های مهم بلوغ رابطه‌ای است.

در این سطح، مسئله دیگر این نیست که چه کسی بیشتر پیام داده یا چه کسی زودتر جواب داده است. مسئله این است که آیا دو نفر می‌توانند بدون بازی قدرت، بدون آزمون‌های پنهان و بدون نیاز به کنترل دائمی، نیازهای خود را به زبان بیاورند و در عین حال استقلال روانی یکدیگر را تحمل کنند یا نه.

اگر فردی بتواند به جای «ببینم خودش می‌فهمد یا نه» بگوید «وقتی فاصله می‌گیری، احساس ناامنی می‌کنم»، یک تغییر اساسی در ساختار ارتباط رخ می‌دهد. اگر بتواند به جای «اصلاً برام مهم نیست» بگوید «برایم مهم است، اما از وابسته شدن می‌ترسم»، رابطه از سطح دفاع به سطح ارتباط منتقل می‌شود. و اگر بتواند دیگری را نه صرفاً به‌عنوان کسی که باید دائماً تأییدش کند، بلکه به‌عنوان انسانی مستقل با نیازها، محدودیت‌ها و جهان روانی خودش تجربه کند، امکان شکل‌گیری رابطه‌ای متفاوت فراهم می‌شود.

از این منظر، رفتار «بی‌اعتنایی همراه با رصد کردن» را نباید صرفاً بازی، غرور، لجبازی یا حتی عشق پنهان نامید. این رفتار می‌تواند حاصل هم‌زمانی چند فرایند باشد: نیاز به نزدیکی، ترس از وابستگی، اضطراب از دست دادن، دشواری در تحمل ابهام، نیاز به تأیید، دفاع در برابر آسیب‌پذیری و شیوه‌ای ناپخته برای تنظیم فاصله با ابژه. اهمیت بالینی دقیقاً در همین هم‌زمانی است؛ زیرا انسان می‌تواند هم‌زمان کسی را بخواهد و از نزدیک شدن به او بترسد، از دور شدنش مضطرب شود و در عین حال با رفتارش همان فاصله‌ای را ایجاد کند که از آن می‌ترسد.

به همین دلیل، اگر بخواهیم این الگو را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید بتوان گفت: گاهی مسئله این نیست که فرد به دیگری اهمیت نمی‌دهد؛ مسئله این است که اهمیت دادن به دیگری برای او با تجربه‌ای از آسیب‌پذیری، وابستگی و احتمال از دست دادن گره خورده است. بنابراین به جای نزدیک شدن، دیگری را از دور نگه می‌دارد و به جای گفت‌وگو، او را رصد می‌کند.

این همان نقطه‌ای است که روابط ابژه به ما کمک می‌کند تناقض ظاهری رفتار انسان را جدی بگیریم: کسی می‌تواند در سطح آگاهانه دیگری را پس بزند، اما در سطحی عمیق‌تر به شدت درگیر حضور او باشد؛ نه لزوماً به این دلیل که عشق پنهانی و قطعی در کار است، بلکه به این دلیل که ابژه در جهان درونی او به جایگاهی رسیده است که غیابش اضطراب ایجاد می‌کند و حضورش نیز لزوماً قابل تحمل نیست.

مطالب مرتبط:

عشق، فقدان و همانندسازی در انتخاب موضوع عشق

تنهایی درون: خوانشی از غم پایدار و انزوای روانی در چارچوب نظریه روابط ابژه

خود و دیگری در روابط موضوعی؛ از شکل‌گیری روابط ابژه‌ای تا هویت و کیفیت روابط انسانی

خود و جهان ابژه: هویت یابی در سیر تحول روانی

چرا نمیتونم رهاش کنم؟ 5 مرحله ناتوانی در رها کردن بعد از شکست رابطه

چرا مدام وارد رابطه‌های اشتباه می‌شویم و پس از چند ماه رابطه به شکست می‌انجامد؟

چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم

انتهای مطلب.

دسته‌بندی‌ها: مجله سلامت